تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

چه خبر ؟ چه میکنید؟ دونه دونتون؟

فیلم به نام پدر رو ببینید

اما به نظر من بعدش یه برنامه شاد داشه باشید، خیلی فیلم رو مخیه، اون سبک ویژه حاتمی کیا، کاملا

من بعد که فیلم رو دیدم بدون این که حضور ذهن داشته باشم تونستم فیلمهای دیگه این کارگردان خوب کشورمون حدس بزنم.

داستان جوری بود که حداقل من به فکر واداشت فیلم خوبی بود. این دفعه بار دوم بود که رفتم این فیلم رو ببینم. دفعه قبل وسطهاش بلند شدم، نه کسی مجبورم نکرد 

 خودم دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم ، فشاری که بهم آورد برام قابل تحمل نبود حتی صحنه هایی که برای بار دوم میدیدم بازم مورمومرم میشد . باورتون میشه؟

وای که چه فیلمی، از اون کنایه های مخصوص <<بابا منم تو جنگ شما شرکت کردم>> وقتی پیکان رو میاره بالا با اغراق این کارو میکنه و چرا یه پیکان ؟ ووو  کلی سوال دیگه که با دیدن این فیلم به ذهن من اومد

ببینید خودتون متوجه میشید. نمیخوام بیشتر بگم چون توی این فیلم، مثل بقیه فیلمهای ابراهیم زیاد وجود داره از این چیزا و من ناخواسته دیدین همه فیلم رو نوشتم. از طرف دیگه هم آدم بهتر خودش قضاوت کنه بنابراین به ذهن تهی از پیش داوری نیاز داره

این هم قابل توجه اونایی که میگن شما خبرنگارهای حوادث عجب موجودات دل سنگی هستید

بابا ما هم جون خودم دل

آخه میدونید حتی یه سری از همکارهای مطبوعاتی خودمون، میگن: شب چطور خوابتون میبره با این خبرها که مینویسین

 این هم از صحنه ای که بیشترین تن لرزه را بر  من داشت و خود

ابراهیم خان حاتمی کیا نمیدونم شاید

 

 بعضی وقتا باید از این فیلمها دید که

 

تلنگر باشه حتی برای ما حوادثی ها 

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:18 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

شنیدین میگن کار قضاوت تکیه بر جای علی (ع)

با تفاسیری که از ایشون شنیدم جرات ندارم تکیه بر صندلی قضاوت بزنم اما هر روز که نه ولی تقریبا چند روز یه بار با تعدادی از كساني كه تكيه زده اند، سرو کار دارم. وای که من به جای اونها کلافه میشم، بعضی وقتها. تو این همه قاضی که دیدم من فکر میکنم دوتاشون از همه بیشتر شباهت دارند به صفات کسی که مثال قضاوت. یکی از این دوتا رو اوایل کار با ایشون آشنا شدم که اسماعیلی فامیل ایشون و نمونه دوم، قاضیی به نام حسین اصغرزاده است.

من حداقل معتقدم از این قضات کم داریم، هم تو کارش حرفه ای، آخه میدونید قاضی  جنایی اونم قاضی ویژه قتل به قول خودش وقتهای حساس  کشیک قتل رو میسپرند دستش، به واقع هم همین طور .

نمیدونم کی بود اما الان آرشیو صفحه خودمون دیدم دانستم دوشنبه ۹ مرداد

(ایشون بازپرس دوم دادسرای جنایی هستند و یکی از چهار نه الان مدتهاست که شدن سه تا بازپرس ویژه قتل تهران ) آره خلاصه، گمونم خیلی از شما ها ایشون رو نمیشناسید. این مرد که تا حالا پرونده های قتل زیادی رو رسیدگی کرده و در بسیاری از شبها که ما خواب هستیم او یا همکارانش که دو بازپرس ویژه قتل دیگه هستند بیدارند و دارند دستورات لازم برای دستگیری قاتلان رو صادر میکنند. این مرد اون روز مورد نظر که من و بقیه بچه های خبرنگار جنایی به اتاق کارش وارد شدیم شب قبلش یکی از اون شبهای پر کاررو گذرونده بود. من از این موضوع اطلاعی نداشتم اما دقایقی بعد که رفتم داخل از همکاری پرسیدم چرا چهره اش خسته است و شنیدم به اختصار که دیشب تا صبح دستور میداده

همون زمانی که ما داخل بودیم یه آقایی اومد که پسرش مدتها قبل به قتل رسیده بود و از این ناراحت بود که چرا مجازات کافی برای قاتل پسرش در نظر گرفته نشده.بازپرس اصغرزاده حرفهای اون مرد رو شنید و  ما هم متوجه شدیم که پرونده مورد نظر مدتها قبل حتی قبل از اینکه اصغرزاده بازپرس شعبه دوم جنایی بشه مورد رسیدگی قرار گرفته و به دادگاه كيفري رفته، با این حال بازپرسی که شاید تمام شب رو نخوابیده بود، به حرفهای اون پدر پسر مرده چند بار گوش داد و دسته آخر به منشی فهمون که مودبانه اون آقا رو بیرون کنه و توضیحات لازم رو بهش بده تا موضوع را در دادگاه کیفری رسیدگی کنه و پس از این که اون آقا بیرون رفت یکی از همکارا گفت که این سومین شعبه است داره میره و همون حرفها رو تکرار میکنه خلاصه هنوز چند دقیقه از این ماجرا نگذشته بود که اون آقا اومد و این بار هم توضیحاتی داد و از اتاق خارج شد.

دقایقی بعد همون قاضی با متهم به قتلی که کنار من نشسته بود چنان صحبت کرد که هنوزم وقتی به اون لحظه فکر میکنم، نمیخوام یه لحظه هم جای اون باشم نقطه اما نکته جالبی که جلب توجه میکرد اینکه قاتل مورد خطاب دقایقی بعد قتل دستگیر شده بود و قتل رو هم با چاقو انجام داده بود با همه این تفاسیر هیچ که نه اما لکه خونی در پیراهنش دیده نمیشد و همین باعث شد که بازپرس از او بپرسه سر  صورتت چرا خونی نیست و حتی چرا تمیز جواب شنید که اونها رو شستم. متعجب تر پرسید کجا و باز شنید که در بازداشتگاه پلیس آگاهی. تازه پودر لباس شویی هم در اختیار اون متهم قرار گرفته بود تا لباسهای خونی خودش را بشوره این بار بازپرس با حالتی متعجب تر و کمی با چاشنی عصبانیت تلفن رو برداشت و به تلفنچی گفت دایره دهم رو بگیر سریع وصل کن من در این لحظه هم اصلا دلم نمیخواست اونی که اون ور گوشی رو بر میداره باشم

نکته جالبی ها توجه کنید جایی که یکی از وظایفشون نگهداری مدارک جرم است، در محل

بازداشتگاه اش مجرمی که تمام شب قبل رو در بازداشت بوده به راحتی یکی ازمدارک جرم رو  از بین برده البته تقسر اون هم نیست، اگر هم مقصر باشه و مدرک جرم رو به عمد از بین برده باشه چرا باید به او کمک  شده باشد؟

یا واضح تر بگم چرا باید این اجازه به او داده شده باشند؟ و حتی پودر هم در اختیارش قرار گرفته باشه

و در پایان این پست رو با یک سوال تموم میکنم که متهم مقصر که مدرک جرم رو از بین برده با سربازی که پودر لباسشویی در اختیارش گذاشته یا مقام مافوق که سرباز رو در این مورد خوب روشن نکرده؟ البته نمیخوام بگم که اصلا به اون کسی که این کار رو کرده توضیحی داده نشده، اما این رو به جرات میتونم بگم که توضیح کافی نبوده والا نتیجه چیز دیگری میبود و متهم به قتل با لباس خون آلود در اولین جلسه بازپرسی حاضر میشد نقطه تمام

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:55 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

پينوشت در ۱۷/۹/۸۶ : اينجا زماني عكس وجود داشته، اما الان عكش به دليل تغيير آدرس حذف شده  و من به ياد ندارم چه تصويري در اينجا بوده كه برايش متن بنويسيد.

:: لینک این مطلب نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:41 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

سلام، میدونم مدتهاست ننوشتم، آره خیلی وقت، اما خب گفتم که من دارم میرم خودسازی، نگفتم یه تصمیماتی گرفتم که بعد میگم؟ د گفتم، خب پس شاکی شدن نداره، بگذریم حال احوال و دماغ ها چاق؟

دلا هم تنگ میدونم ،خب دل من هم تنگ،  میدومنید؟ این روزها بهم سخت میگذره، اما خب میگذره

تو این مدت بارها خواستم بیام و بشیم بنویسم اما نشد الان هم کلی حرف دارم واسه نوشتن خب از کجا بنویسم راستش این متن گمونم الان که میخوام به روز کنم از 18 تیر دارم مینویسمش، اما بنا به دلایل مختلف به روز نشده و تا حالا هم هر بار که دوباره دست به کیبرد شدم مطالب جدیدی بهش اضافه کردم نقطه

امروز میخوام راحت بنویسم، اما راستش نمیدونم چرا سبک نوشتن خودم خیلی بهم میچسبه گمونم از این که  آدم ها مجبور بشن یه متنی  رو چند دفعه بخونن لذت میبرم. البته نمیگم حتما اینطور است، میگم شاید این طور، ولی احتمال دیگه و وقوی تر این که هر چیزی رو که در ذهنم جاری میشه بلافاصله مینویسم همین چند خط رو چند بار جابجا کردم تا این شد الان نقطه خب اول میخوام ازدیروز بنویسم که بالاخره دیدمشون نمیدونید به قول یکیشون که اسمش نرگس بود چه هیجانی داشت تعدادی از هم دستهای خودم رو دیدم كه تا حالا هم رو ندیده بودیم اما با هم ویرگول هم دست بودیم وای که نمیدونید چقدر انتظار این روز رو کشیده بودم خیلی خوب بود آدم یکی رو بیبینه که بدونه چه جوری سختشه مثل بقیه بودن نه البته من میگم که مثل بقیه نبودن وای الان هم چه جور نیشم باز و حتی از اینکه دارم مینویسم راجبش شنگولم و هیجان دارم از دست این نرگس آخه بچه اینم کلمه بود انداختی دهن ما  آخ که گفتن از هم دستها چه لذتی داره من که الان مفیوضم پرانتز باز این کلمه جمع مکسر فیض و از افعال مخصوص من

آها راستی کی میدونه هم دستهای من کیا هستن؟

همه دست هم دستای من چپ نویس ها ویرگول چپ خورها هستن و هستن میدونید که موجوداتی که به قول نرگس چپول بودنشون ارثی بنابر نتیجه ای نسبی که اون روز به دست اومد و اینکه ما از افراد نابغه هستیم و به قول نرگس ثابت شده که هیچ استعداد خاصی نسبت به دست راست ها ندارن راستی یادم رفت که ما وقتی هم رو دیدم با دست خودمون دست دادم آره دستِ چپ منظورم و در ادامه هانی گفت دلیل این که تصور میشه دست چپ ها استعداهای درخشان هستند این که دست راست ها بیشتر از نیم کره چپ مغزشون مستفیض میشن و ما چپولا از راست مغزمون و چون تعداد ما که از راست مغزمون فیض میبریم کمتر از اونایی که از چپ مغزشون همین باعث میشه که از یه سری مهارتهای خاص بهره میبرن که همین دلیلی برای نابغه محسوب شدن جمیع  ماها البته باید بگم منظورم از ماها همه ماها نیست بلکه ما چپولاست نقطه در اون روز که یکشنبه بود من بودم و هانی و نرگس و آرمین و سما و امیرپویا و عاطفه که همه هممون چپول بودیم و دو راستو که با عاطفه اومده بودن مجموعاً 9 نفر به قول هانی این تعداد کم بود از مجموع 8 عضو کلوب که تو کلوب دستچپا عضواند و اما به نظر من این تعداد کافی بود تا یه روز از روزهای دیگه متفاوت بشه ما به مناسبت 22 مرداد که روز جهانی چپ دستها دور هم جمع شده بودیم و این قرار هم از مدتها قبل تقریبا هماهنگ شده بود الان که دارم نگاه میکنم میبینم سه صفحه انگشتام رو کوبیدم روی حروف کیبرد تا قبلا از این تا 1596 تا کلمه تایپیدم خلاصه خوب بود و یه سری تصمیماتی گرفتیم که کار لازم داره و در بلند مدت معلومیشه در این میان یه تصمیاتی اتخاذ شده بین من هانی ونرگس چون ما بیشتر از همه به هم بودیم و با هم به کافه آشپز دست چپ سابق رفتیم و یه نوشیدنی سبز خوردیم البته نه این که سه تامون یکی خوردیم ها  اما سه تامون یه چیز خوردیم و فقط میگم باتوجه به صحبتها و توافقات شفاهی قرار شده که وبلاگ من، وبلاگ رسمی دست چپ ها اعلام شه تا هممون از اون بتونیم اخبار مربوط به همدستامون رو دنبال کنیم نقطه سر خط و ادامه

خب برگردم سر نوشته های قبل که مربوط به چیزای دیگه بود ویرگول من از این قسمت به بعد رو مدتها ست که نوشتم اما چون اونی که میخواستم نبوده به روز نکرده بودم اما بعد از دیدم که عکس آدمی رو که من عموشم اگه اشتباه نکونم بهنام و بیتا که دارندگان کافه تیتر هستن زودتر از من تو وبلاگشون گذاشتم همچین پیش خودم یه جوری شدم نه دو جوری شدم یه جور واسه این که ای تنبل و جور دیگه اینکه چه جالب و خلاصه این را بخونید که من نوشتم دو تا نقطه میخوام از یه سه ،چهار روز قبل از 15 روز پیش براتون بنویسم که البته با زمانی تقریبی از مراحل در آغوشیدن یه موجود خوشمزه مینویسم. خب اول از مواد لازم براتون مینویسم یه داداش که برین خونشون دوم یه تی شرت راستی نمیدونم اون روزا چرا زخمها متعدد حادث میشد برام وقتی که این رو مینوشتم دوتا از انگشتهای دست چپم و انگشت کوچیک پای چپم مجروح وخون آلود بود که هر کدوم در دو حادثه جدا گونه مجروح شده نقطه این فصل گرما هم که شده بلای جون من با این حساسیتش امروز حوالی مچ پام رو در چند نقطه تا حد خون ریزی خاروندم آخ هنوزم میخاره بگذریم از ماجرای برش انگشتانم بنویسم شب بود الان صبح جمعه ساعت 1 و15دقیقه است و ادامه متن رو میخوام بنویسم آره شب بود حدود ساعت 11 خواهرم یه عدد لیوان خسته دادن به من که بندازم دور من هم گفتم حیف لیوان رو همینجور بندازم دور به همین دلیل تصمیم گرفتم یه زور آزمایی باهش بکنم چشتون روز بد نبینه انگشتام رو کردم تو دهنه لیوان و با یه زور نسبتا اندک شکستمش اما بعد نوک دوتا انگشت کوچیک نه بغلیش و انگشت  وسط سوزسی احساس کردم و بعد گرما حدس زدم بریده باشه نگاه کردم دیدم بله خون که داره میاد  از حیاط رفتم توی دستسویی جاتون خالی مگه داشت خون میومد مامان رو صدا کردم تا بی زحمت یه نخ کلفت بیارن تا به عنوان شریان بند بشه ازش استفاده کرد خلاصه هی خون میومد مامان هم با اکراه از خون سعی میکرد ببنده نخ رو اما بالاخره هم دستشون خونی شد هم نخ خلاصه با هر مکافاتی بود دستم بسته شد تا شاید خونش بند بیاد اما بازم اون جور که باید وشاید افاقه نکرد و خون بود که همچنان جاری بود اما کم کم بند اومد و من تونستم برم بشینم توی حال کمی گذشت وبه قول مامان انگشتان مبارک داشتن تشریف میبردن رو به کبودی  و سرد شدن به همین دلیل تصمیم کرفتم بازشون کنم بنابراین رفتم به سمت ظرفشویی و از مامان درخواست کردم که با قیچی به کمکم بیاد و با بردیدن نخهای کذایی انگشتام رو از قطع شدن نجات بدهند اما مامان هم شوخیشون گرفته بود که چشمات کور دندهات هم نرم میخواستی با لیوان شوخی نکنی منم با هر ازوجزی بود مامان رو راضی کردم خواستم رو اجابت کنه اما بعد از چیدن نخها خون بود که به فراوانی قبل بار دیگر از سر انگشتانم جاری شد و خنده های مامان ومن ولی جداً خودمونیم چه ماجرای باحالی بود درهمین بین بود که من داشتم فکر میکردم و مامان محترم که داشت در قوطی کنسرو رو که بخشی از شام توش جا مونده بود رو میبست ناگهان یه نمور دچار برش شده نوک انگشتشون و خنده های من که حاکی از یه سوزن به خودت بزن یه جوال دوز به دیگران گمونم خیلی سخت بود یه نفس این همرو خوندین بنابراین نقطه و سر انجام بعد نیم ساعت از آغاز خون ریزی مقداری خون منعقد شد و همان دستان خون آلود رو پانسمان کردم که اون هم به دلیل کمبود امکانات خودش حکایتی دارد نقطه سر خط راستی از کجا رسیدم به کجا بگذریم میخواستم از آغوشیدن آرش نه ها  aresh رو براتون بگم از مواد لازم شروع کردم و نوشتم یه داداش بعد یه عموی خوب مثل من نقطه aresh مثل آرش نوشته میشه اما aresh ویرگول رش کسره داره و آرش بازم ویرگول رش فتحه داره پس از این به بعد هر جا بنویسم آرش منظورم aresh است نقطه خب آرش ما 5 تیر اومد وزمانی که من این بخش رو نوشتم حدود 26 روز و چند ساعتش بود   خب اما تحویلش میگیرندها من اصلا فکر نمیگردم بتونم به این زودی ها ایشون رو تحویل آغوشم داشته باشم اما در دومین ملاقاتم با ایشون اومدن بغلم اما قبل از این مراحل مختلفی طی شد اول از همه شوییدن دستها تا آرنج  بعد از اون شستن دستها نوبت شستن صورت رسید تازه بعدش هنوز مراحل ادامه داشت باید یه لباس نخی شسته میپوشیدم توضیح اضافه اینکه شخص ایشون انقدر لطیف و محترم هستند که برادر گرامی بابای ایشون رفتن تی شرت تمام نخی خریدن که پوستشون دچار یه کم قرمزی هم نشه البته لباس نخی رو خودشون میپوشن که وقتی پوست جناب نی نی آرش به لباسشون برخورد میکنه اون اتفاق حادث نشه بنابراین من هم باید همون کاررو میکردم خلاصه بعد پشت سر گذاشتن مراحل بالاخره آغوشیدم ایشون رو در این لحظه است که باید بگم وای موش کوچولو خلاصه ایشون لحظاتی رو در آغوش عموی بزرگشون یا به قول قدما خان عموشون سپری کردند بعد یه دفعه یه لامپ روشن شد بالای کلم و تصمیم بر آن داشتم که با متولد جدید عکسی بدارم و در وبلاگ قرار دهم و با این نیت که روز بعد به روزش سازم با خود حمل  کردم

باباش آرش عموش

شرح عکس هم این که از وسط به چپ و راست جناب آرش وسط هستند بابای ایشون که داداش بنده باشند و آخر سر هم من که شاهد حلاج نیشابوری هستم و تو این عکس نقش خان عمو رو دارم ها ها ها خلاصه کلی ناز بود این موجود باباش میگفت وقتی دنیا اومده بود اولین کار حتی قبل از تنفس حرف زدن روی دکتر بود البته نه از اون لحاظ که مثل عیسی سخن بگه ویرگول بلکه خودشو خلاص کرده نقطه  ما و عدده ای از دوستان برای اینکه در جمع بتونیم راحت باشیم به کاری که در مستراح انجام میدن میگیم صحبت کردن البته این به دوره انتخابات هم مربوط میشه که ترجیح میدم این بخش رو نگم البته یه جریان جالب در این مورد بگم یه بار احتیاج شدید به صحبت داشتم و مقصدم هم خونه داداشم بود وقتی رسیدم بعد حال و احوال مختصر گفتم که باید صحبت کنم و داداشم گفت ای خسیس چرا از موبایل استفاده نکردی آخه طفلی حق داشت اون جور که من با هیجان گفتم به حرف زدن احتیاج دارم خلاصه رفتم صحبت کردم و اومدم و ماجرا رو براش مفصل شرح دادم و این صحبت هم حکایات دارد برای خود خلاصه از این هم که بگذریم برمیگردیم سر موضوع برادر زاده محترم  باباش به شوخی میگه آدم ها رو به چشم برآورده کننده نیازها میبینه البته حق هم داره دیگه بسه نقطه خودمونیم خبر یک هم انقدر نمینویسم که این رو نوشتم ها ها ها

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:27 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

احمد باطبی هجدهمین روز اعتصاب غذای خود را سپری می کند

 

احمد باطبي دانشجوي است که در ماجراي کوي دانشگاه تهران در سال 1378

 

بازداشت شد وي بر اساس رأي اوليه دادگاه، به مرگ محکوم شد، ولي در طي

 

حكم رهبري و تجديد نظر دادگاه ، اين حکم به 15 سال حبس، تغيير يافت.

 

بعد از طي کردن شش سال سخت از محکوميت خود در زندان اوين، او دچار

 

مشکلت جسماني فراواني شد از جمله: مشکل ديسک کمر، هموگولبين بسيار بالا،

 

نارحتي کبدي و خون ريزي معده، که در نتيجه پزشکان زندان تشخيص دادند

 

وضعيت وي وخيم است. بنابر اين احمد باطبي به مرخصي استعلاجي فرستاده شد.

 

در تاريخ 7 مرداد 1358 افرادي ناشناس و مسلح، در پي احمد باطبي

 

به خانه ايشان يورش برده اند و پس از بازرسي کامل خانه و تهديد وي و

 

همسرش ، وي را دستگير کرده و به مکاني نامعلوم انتقال داده اند .

 

احمد باطبي پيش از اين اعلام كرده بود كه در صورت بازداشت مجددش دست به

 

اعتصاب غذاي نامحدود خواهد زد تا وضعيت وي مشخص شود. چنانچه پزشك

 

معالج وي، اعلام كرده است که اعتصاب غذا براي سلامت وي خطر آفرين

 

خواهد بود تا حدي که ممکن است منجرب به فلج شدن و در نهايت مرگ وي گردد.

 

با توجه به اينكه اكبر محمدي متهم رديف دوم كوي دانشگاه در تاريخ 8 مرداد 1385

 

، بدليل اعتصاب غذا و توجه نكردن مسئولان زندان به سلامت جسماني وي

 

در زندان اوين در گذشت ، مي توان گفت اگر در مورد احمد باطبي نيز اقدامي

 

فوري صورت نگيرد وي نيز به سرنوشت اكبر محمدي دچار خواهد شد.

:: لینک این مطلب نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:43 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

توضیح اینکه سعی کردم شبیه صفحه ای باشه که خودم دیدم

صفحه ای که من در بازتاب دیدم

بزرگترين حادثه سريال نرگس فرا می‌رسد!


گرچه شایعه پردازان وی را راننده پاترول، سه روز در اعماق دره و در حالت نامتعادل معرفی کرده بودند، اما مرحومه گلدره به مانند 7 سرنشین دیگر این دو خودرو، در حال عبور از این محور بود، که در اثر سهل انگاری راننده پیکان 7 نفر در دم کشته و وی پس از ضربه مغزی راهی بیمارستان 17 شهریور شهرستان آمل می شود.

۲۲ مرداد ۱۳۸۵ - قبل از ظهر ۱۰:۸ تعداد بازديد: 39427 كد خبر: ۴۵۴۰۹

سریال نرگس که این شب ها توجه خانواده های ایرانی را به خود جلب کرده، توانسته در شاخه های مختلف و در مسیرهای گوناگونی حرف های جدیدی را بزند. گرچه بررسی این سریال نیازمند پایان آن و تحلیل حرفه ای است، اما یک حادثه بزرگ در دل این سریال در شرف تکوین است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، تغییر بازیگر نقش نرگس (پوپک گلدره) و آمدن بازیگر جایگزین حادثه کمی در این سریال نیست. با شکل گرفتن داستان و جا افتادن مرحومه گلدره در نقش خود، حالا برای آخرین بار، در قسمت سی و ششم که قرار است دوشنبه شب از شبکه سه سیما پخش شود، بیننده دیگر نرگس قبلی را ندیده و از تمام تصورات ساخته شده خود دور می شود. اما اتفاقاتی افتاده که روند این جریان را به طور کلی عوض کرده است.

به خلاف شایعه ها و خبرپراکنی های غیر حرفه ای که در مورد مرگ پوپک گلدره پخش شد، این بازیگر پس از گرفتن فرصت استراحت از مجموعه سریال، به شمال کشور سفر کرده و در بازگشت از مسیر جاده سیسنگان به نور، در حالی که مسافر یک خودروی پیکان بود، به دلیل انحراف به چپ راننده پیکان و برخورد مستقیم با یک پژو آر دی به شماره آمل، دچار ضربه مغزی شده و به کما می رود.

گرچه شایعه پردازان وی را راننده پاترول، سه روز در اعماق دره و در حالت نامتعادل معرفی کرده بودند، اما مرحومه گلدره به مانند 7 سرنشین دیگر این دو خودرو، در حال عبور از این محور بود، که در اثر سهل انگاری راننده پیکان 7 نفر در دم کشته و وی پس از ضربه مغزی راهی بیمارستان 17 شهریور شهرستان آمل می شود.
2 ساعت پس از این حادثه، مهران مهام و پدر پوپک در محل بیمارستان 17 شهریور حاضر شدند تا به امور پزشکی و قانونی وی رسیدگی کنند.

در ادامه براساس تقاضای پدر پوپک و به دلیل آشنایی با یکی از اطبای معروف مغز و اعصاب در تهران با تهیه یک آمبولانس با امکانات CCU، پوپک گلدره به رغم مخالفت کادر بیمارستان 17 شهریور آمل و اینکه وی در حالت کما به سر می برد، در شبی بارانی و پرحادثه که در میانه راه یک بار کوه ریزش کرد و بار دیگر اکسیژن همراه گروه پزشکی دچار نقص شد، راهی بیمارستان مهر تهران شد.

در مقابل، تهیه کننده سریال با بررسی پرونده منجر به قتل این تصادف در کلانتری سیسنگان، متوجه دلیل حادثه و حواشی آن شد.

با مصدومیت این بازیگر، گروه تولیدی این سریال دچار شوک بزرگی شد که منجر به تعطیلی این سریال گردید، ولی پس از 21 روز بالاخره شبکه سه و مسئولین این سریال تصمیم به جایگزینی بازیگر زن دیگری به جای پوپک گلدره گرفتند.
در پی دعوت از 4 بازیگر معروف زن، نه تنها هیچ کدام حاضر به بازی در این سریال و ادامه نقش پوپک نشدند، بلکه با غرور فراوان اصرار زیادی به حذف صحنه های تصویربرداری از او و جایگزینی بازی خود را در این سریال داشتند.
در این میان، ستاره اسکندری پس از قبول پیشنهاد ادامه بازی پوپک گلدره، با خواسته خود تهیه کنندگان و کارگردان این سریال را متعجب کرد. او برخلاف اخلاق حرفه ای و غرور دیگر بازیگران زن، انجام این کار را منوط به گرفتن اجازه از پدر و مادر پوپک و خود وی دانست!
این گونه بود که ستاره اسکندری در حرکتی جالب و به یاد ماندنی، با حضور در سی سی یو بیمارستان مهر تهران از پوپک اجازه گرفت تا به جای وی ایفای نقش کند. همین تصور و روحیه از سوی ستاره اسکندری، به گواه تهیه کننده این سریال موجب شد که تغییر زیادی در جا به جایی این دو بازیگر احساس نشود.
قرار است در قسمت سی و ششم، علاوه بر پخش آخرین حضور پوپک گلدره در این سریال، قسمتی به عنوان خداحافظی با وی که شامل مصاحبه با خانواده و همکاران وی است، برای بینندگان این سریال پخش شود.
شاید پوپک گلدره جز سریال «روياي شیرین دریا» و اثری کوتاه در «ساعت خوش» بازیگر پرکاری در تلویزیون نبود، اما آنچه از وی باقی مانده آنقدر زیاد بود که موجب شد، هزاران نفر بر سر مزار وی حاضر شوند و او را از خود بدانند.
پوپک گلدره متولد 1350 در تهران بود. وی كارشناسی خود را در رشته روانشناسي باليني از دانشگاه آزاد تهران گرفت. فعاليت هنري را با بازي در نمايش «پل» آغاز كرد و در سال 1375 در ويدئو كليپ «روياي زمين» ظاهر شد. او در مجموعه تلويزيوني ساعت خوش (1373) هم بازي كرده بود. ولی با مجموعه تلويزيوني « روياي شيرين دريا» به شهرت رسيد و با بازي در فيلم «موج مرده» توانايي خود را در عرصه سينما هم به اثبات رساند. او همچنین در فیلم های سینمایی «آخر بازی» و «سیندرلا» هم هنرنمایی کرده بود.

نظرات کاربران : 

  •   خانم گلدره رفتند ، سعی کنیم قدر هنرمندهایی مثل خانم اسکندری رو بدونیم که با بزرگواریشون نشون دادند که هنرمند باید متواضع باشه و برای مردم . از ایشون هم قدردانی کنیم .
  •   نام چنین بازی گرانی به رغم جدایی از محفل خاک سالها زنده خواهد بود . اما در این میان نباید از نگاه منحصر به فرد ستاره اسکندری به سادگی عبور کرد . 
  •   ما نيز براي خانواده محترم و تمام كساني كه او را مي شناختند تسليت عرض كرده و از خداوند متعال براي خانواده محترم و بازماندگان صبر مسئلت مي نمايم  
  •   زندگي رسم خوشاينديست
    زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ
    پرشي دارد اندازه عشق
    زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود
    اسدي 
  •   مگه كي هست كه اينقدر در باره اش نوشته مي شود؟اگر نمرده بود كه كسي احوالش را هم نمي گرفت . 
  •   مطالب را كه مي خواندم بي اختيار اشك مي ريختم . نقشي كه او در سريال دريا بازي مي كرد و نقشي كه او در سريال نرگس بازي مي كرد بسيار شبيه به هم هستند. فكر مي كنم او با بر پايه اعتقاداتش بازي مي كرد نه بر پايه نقش يا گرفتن يك حس موقت در بازي - به خصوص در اين دو سريال كه من هر دو را با دقت ديدم.
    روحش شاد - يادش گرامي
    از سركار خانم اسكندري نيز به خاطر بزرگواريشان نسبت به خانواده مرحومه و خود مرحومه به عنوان يك بيينده كمال تشكر را دارم و از خداوند منان براي ايشان آرزوي توفيق و سلامتي و براي ان مرحومه بار ديگر علو درجات را خواستارم
  •   روحش شاد و يادش گرامي باد - درضمن بايد از ستاره اسكندري كه با فهم صحيح از وضعيت حادث شده با رفتاري بزرگمنشانه اقدام به ايفاي نقش دشوار نرگس (با توجه به شرايط حاكم بر فضاي اين سريال)نمود قدرداني كرد. من خبر دارم كه بسياري از بازيگران كه اين پيشنهاد به آن ها شد اصلا" قبول نكرده و گفتند كه بايد فيلم از اول ساخته و تهيه شود.! 
  •   روحش شاد . بازیگری با حاشیه های مثبت بسیار . . . امیدواریم اون بازیگران زن مغرور شهرت و محبوبیت واقعی رو از پوپک بیاموزند . . .  
  •   خدايش بيامرزاد.
  •   پوپک عزیز یاد وخاطرات تو همیشه با ماست. روحت شاد ویادت گرامی باد  
  •   من که وقتی خبر فوتشو شنیدم خیلی ناراحت شدم..همیشه فیلماشو دوست داشتم..مخصوصا دنیای شیرین دریا یه فیلمی بود که همیشه نیگاش میکردم..خدا رحمتش کنه..روحش شاد و یادش گرامی.....
  •   هرگز نميرد آنكه دلش زنده شدبه عشق
  • :: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:35 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

    سلام

    این اون به روز کردنی که قولش رو دادم نیست اما به زودی دوتا پست به روز میکنم

    مرد بودن خیلی خوب است!


    دوستت دارم، وحشتناک
    واقعا که این عاطفه و عشق ما ایرانیان بی نظیر است. وقتی عاشق می شویم بالاخره یکی مان به قتل می رسد، بنا به نوشته انتخاب، مردی در آذربایجان شرقی به دلیل عشق مفرط به همسر و فرزندش، بعد از طلاق سراغ زنش رفت و از ترس اینکه فرزندش در آینده دچار مشکل نشود، زنش را کشت. با این مرد غیور هموطن مصاحبه ای کردیم که می خوانید.
    ما: چرا زنت رو کشتی؟
    عاشق غیور: چون دوستش داشتم.
    ما: چرا طلاقش دادی؟
    عاشق غیور: چون توافق اخلاقی نداشتیم.
    ما: تو که می خواستی اون رو بکشی دیگه چرا طلاقش دادی؟
    عاشق غیور: اولا یادم نبود، دوما دیدم تو فامیل خوبیت نداره آدم زن خودش رو بکشه، گفتم طلاقش بدم که وقتی می کشمش دیگه زن من نباشه.
    ما: یعنی اون مرحومه این قدر بد بود که باید می کشتیش؟
    عاشق غیور: من به فکر آینده بچه ام بودم، گفتم اگر مادرش رو بکشم بچه به یک جایی می رسه.
    ما: پس چرا بخاطر آینده بچه ات به زندگی ات ادامه ندادی؟
    عاشق غیور: آخه دیگه طلاق گرفته بودیم.
    ما: چرا دوباره برنگشتی باهاش ازدواج کنی؟
    عاشق غیور: من با زنی که طلاق گرفته ازدواج کنم؟ غیرتم کجا رفته؟
    ما: آخه اون که زن کس دیگری نبود، زن خودت بود.
    عاشق غیور: گفتم که اصلا یادم نبود.
    ما: موقعی که زنت رو می کشتی فکر نکردی آینده بچه ات بدون مادر و با یک پدر زندانی چی می شه؟
    عاشق غیور: نه، اون موقع به آینده بچه ام فکر کردم، ولی به آینده خودم فکر نکردم.
    ما: حالا فکر می کنی چی کارت می کنن؟
    عاشق غیور: مگه قراره کاری بکنن؟ من که کاری نکردم، مادر بچه خودم رو کشتم، زن غریبه رو که نکشتم.
    نتیجه گیری اخلاقی: مرد بودن خیلی خوب است، آدم زورش زیاد است.
    « طنزی از ابراهیم نبوی»

    پی نوشت: در من از این وبلاگ برداشتم که او هم از جایی برداشته بود نوشته امضا دارد

    :: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:58 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

    اینم یه سوتی ديگه

    باز هم بیاین به من گیر بدين

    اما قول شرف میدم به زودی به روز کنم

     

    اینم یه سوتی دیگه

    :: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:23 توسط شاهد حلاج نیشابوری |