تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

خب حالا، سلام امروز از اون روزای نابود کننده بود. از اون روزها که دلم میخواد به زمین و زمان دری وری بنویسم.

تقریبا میشه گفت نه نوشت که امروز در کارهای روزنامه تنها بودم به غیر از مدتی که محمد و پرستو پیشم بودند.

محمد رفته بود بیمارستان عیادت امیرحسین پرانتز بار کودک آزار دیده که خبرش رو من چهارشنبه نوشتم و تعدادیتون پنجشنبه خودینش پرانتز بسته، بعدشم که اومد خبرِ یکی نوشت با اطلاعات جدیدی که به دست آورده بود .

خبری رو که من نوشته بودم بقیه روزنامه ها هم داشتند هر چند اونها به نقل از فارس چاپ کرده بودن و هر چند، فقط من میتونستم داشته باشم اين خبر رو، اما مسله مهمی نیست امروز وقتی دیدم که بازتاب وسیعی داشته خوشحال شدم. تا جایی که محمد میگفت دادستان به عنوان مدعی العموم موضوع رو پیگیری خواهد کرد.

همین کافیه که آدم یه کم حس تاثیر گذاری داشته باشه، اون هم از نوع مثبت.

بگذریم

امروز میترای خلعتبری نبود، منم که اصلا نمیدونم کجا رفته بود. بنابراین من صفحه اش را بستم البته ناگفته نماند که ما دو از نظر کاری معمولا باهم خوب میتونیم کنار بیایم، البته با محمد هم مشكلي ندارم.

خب یه خبر امروز زنگ زدم به یکی از منابع خبری و دانستم که متهمی در اداره آگاهی خود را کشت  و نیز بدانید که این دومین خودکشی بود که در کمتر از بیست روز اتفاق افتاده است.

بیخیال باقیش ساعت ۹ و اندی شب دیگه حال حوصله نوشتن ندارم  اما کلی نوشته تو مخم هست اما کو اینم که داره مخم رو میخوره تو گوشی.

نقطه است  تا بعد

راستی روزگار رفع خود توقیفی شد، بخرید و ببینید

دیگه است

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 21:40 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

هر دم از این باغ بر ما میرسد نگفتم چند وقت پیش که این قصه سر دراز دارد حالا باقیش مونده

در این راستا روزنامه  نوپای روزگار مجبور به خود توقیفی شد

این ماجرا از اونجا آغاز شد که روزگاریا منع شدن از چند کار و این را به فال شر گرفتند و خود در بستند و رفتند

در این شرایط بی روزنامه ای.

ایران هم که بنا به دلایل نامعلومی حتی با رفع توقیف هم همچنان توقیف

گفته بودم خبرهای خوشی به مشام نمیرسد در پس مطبوعات نگفته بودم

خب حالا که دارم میگم

د ِ گفتم

باور نداری خب این ببین:

بار دیگر حمله

خط هشتمش بعد نقطه

امروز خبری بود بس فجیع

 کودک آزاری

بار دیگر

 طفلی نوپا كه میگویند 5 سال دارد ترکه و داغ ناپدری مهربان را بر بدن حس کرد

ترکه و داغ نا پدری مهربان را بر تن خود دید البته این فعل معکوس بود

خب جرییات متنی و تصویری در روزنامه هست نخواستین برین روزنا

 آنلاین ببینین

ناپدري، كودك 5 ساله را فلج كرد

راستی روزناییان ما در مورد خود توقیفی روزگار کاملتر نوشتند :

انتشار روزنامه روزگار متوقف شد  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم جای خالی دوستان از گذشته تا به حال 

اگر توانستید پرش کنید

:: لینک این مطلب نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 14:36 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

و اما الان حدود نمیدونم چند روز که از آخرین باری که وبلاگم رو به روز کردم میگذره خب دلایل زیاده آره خب من صادقم نه بابا اسمم همون طور که این بغل نه کنار نوشتم شاهد  منظورم اینه که آدم راست گوییم البته نه همیشه خب بگذریم الان نیومدم از خودم تعریف کنم البته اینم خودش موضوع خوبی، نه؟ میدونم واستون سوژه جالبیه خب اصلا میخواین هر چی هست فراموش کنم و در محاسن خودم بنویسم که دوستر داشتنی.

اوکی به بعد موکول شد اینم.عجبه ها این همه کار موند واسه بعد فکر میکنید، بشه این همه کار و در فرصتهای بعدی انجام داد از قدیم گفتم امروز کاری داری انجام بده که نمونه واسه بعد ویرگول خودم میدونم مثل همه روایت نکردم ضرب المثل رو البته من در این مورد هم نظرم متفاوت چون فکر میکنم اینی که همه بهش مگن ضرب المثل در واقع مثل ضربدار بوده که در اثر زمان به این صورت  شده نقطه آخه میدونید من میگم ویرگول البته الان دارم مینویسم ویرگول این که الان بهش میگن ضرب المثل از این بابت بهش میگفتن مثل ضربدار که خب خودش که مثل تا این جا هر دو اسم مشترک اما ضربداریش از این با که با نقل کردنش هدف اینکه یه چیزی رو ثابت کنی و ثابت شدن هم با ضربه همراه البته این ضربه ای که من اینجا ازش مینویسم ماهیت فیزیکی نداره و مجازی البته البته و باز البته میتونه به ضربه فیزیکی هم بکشه اما از اونجا که نمیخوام بگن که خبرنگار حوادث و اینجا هم از خشانت و ضربه َو درگیری و خلاصه از این چیزها مینویسم، پس بیخیال ضربه راستی، نظرتون در مورد بی خیال شدن چی؟

یه سری هستن میگن بیخیال زندگی دو روز دنیا رو خوشه .....و الا آخر راستش میخواستم  یه تست بزنم چقدر میتونم از این شاخه به اون شاخه پرش کنم ، دیدم مثل خیلی موارد دیگه در این مورد هم استادم شما هم نظر بدین خوشحال میشم . خب حالا مثل آدمیزاد بنویسم يکی از دلایلی که مدتی ننوشتم با اینکه سوژه داشتم تنبلي بود البته نه به تنهايي چون سر كارم معمولا وقت نوشتن ندارم اون وقتي كه نوشتنم ميگیره ، دلیل دیگه اش همین مشغله کاری بالاست آره میدونم کمیش بهونه است اما همه اش نه و اما مهمترین دلیل این بود که من گولی خوردم و تصاویری رو دیدم و باور کردم قبل از هر کاری و بعد متوجه شدم برای همین مدت زیادی ننوشتم که اگر احیانا کسی اولی رو دیده بود احتمال اینکه دومی رو هم ببینه بالاتر بره . بعد این توضیحات میخوام براتون بنویسم از اون شب، آره  ساعت چند دقیقه به دو نصفه شب از خواب بیدار شدم دیدم هنوز تنها لامپ سالن روشنه همه خوابیدن یا ظاهرا سعی میکنن اینجور نشون بدن . رفتم سراغ قمقمه آب تکونش دادم صدایی ازش نیومد فهمیدم که خالی . بعد اطرافم رو نگاه کردم دیدم دو ردیف تخته دو طبقه است که وقتی از در وارد سالن میشی هدایتت میکنه به سمت آخر سالن که یه بخاری سرد بزرگ مثل یه غول اونجا خفته و همه چیز مثل زمانی که وارد شدیم.

یه دفعه یادم اومد که فقط تشنگی نبود که مجبورم کرد از خواب بیدار شم بلکه حرف برای گفتن هم است به همین دلیل تصمیم گرفتم ،کفشم رو برداشتم و دستشویی را تصور کردم. از تخت باکمی سختی رفتم پایین آخه من ومجتبی از او افرادی بودیم که طبقه بالا خفته بودیم . وقتی پایین اومدم بیشتر از چند قدم نرفته بودم که از در اول گذشتم کسی رو ندیدم اما بعد از در دوم  تو راه رو دو نفر رو دیدم که زیرشون پتو پهن کردن و تو راهرویی که کمی پهن بود نشستن  را ترجیح داده بودن یادم افتاد که اولین شب قدر است و اونها  احیا گرفتن و در حال عبادتند . اونجا چندتا در بود گیج شدم که از کدوم در اومدم تو یکی از اونها گفت از این در برو  وقتی از در سوم رد شدم دوباره یه در دیگه رو روبروی خودم دیدم که میدونستم از بیرون قفل شده  و بنابراین فقط به راه برام باقی بود که میتونستم ازش ردشم و اون هم دست راستم بود. به سمت زیر زمین میرفت و وقتی چشمت رو میگردوندی اون وری میدیدی، تابلويی قرمز و نشان دهنده راست نوشته توالت مردانه و چپ تابلوی دیگه ای بود که رو تون به گلاب توالت زنانه روش نوشته بود. ازپله ها رفتم پایین و رفتم توالت البته نگفته پر واضح که مردانه، بعد اينکه اونجا حرفم تموم شد رفتم بالا. زماني كه در حال حرف بودم یادم افتاد یکی که قبل خواب برای صحبت رفته بود، وقتی برگشت با شادمانی چیزی شبیه این رو گفت: خیال کردن در قفل، اما من یه راهی از توالت پیدا کردم برای بیرون رفتن. به امید باز بودن در اصلی رفتم سراغش و مطمئن شدم  قفل و دونستم ما تا ساعتها حبسیم . خب کی باورش میشه اینجا پناهگاه شیرپلا ست در ارتفاع 2679 متری از سطح دریا واقع شده؟

آخه جان من یه آدم که بیشتر از من سرش میشه بیاد به من بفهمون چه معنی داره درِ جایی که اسمش پناهگاه قفل باشه ؟

اسمش پناهگاه اما وقتی درش قفل باشه انگار اصلا وجود خارجی نداره و برای افراد پشت در میشه یه سازه بیمصرف مثل خیلی چیزا که فقط هست .

من موندم کدوم آدم عاقلی همچین میکنه که اینا کردن .

این هفته ته توی قضیه رو در میارم.......

ما یعنی میترا خلعتبری ، مجتبی فتحی ، سپیده پورمحمد بود گمونم و فاطمه که فامیلیش رو اصلا گمون هم نمیکنم و از همه مهمتر خودم شب رو تو شیرپلا خوابیدیم ومحبوسان پنجشنبه شب شیرپلا بودیم به همراه عده ای دیگه که نا شناس بودند برامون.

ما راستش ساعت 5 بعد از ظهر از مدتها که نه یه هفته قبل حدودا قرار داشتیم واسه ساعت 6 اما همون روز شد 5 خلاصه من به دلایلی که بماند از 4 و اندی اونجا بودم تقریبا و میترا هم با پسر خاله اش اومد خدمت ما و چند دقیقه ای ایشونم در خدمتمون بود و بعد مرخص شد .

در ادامه ماجرا من موندم و میترا  که باید میرفتیم دم پست خونه تجریش که دیگران رو ببینیم اونجا . قبل از اومد مجتبی که لازم نیست بگم با تاخیر اومد چون میترا نوشته تو وبلاگش ما یعنی من و میترا به فاطمه وسپیده معرفی شدیم با شیوه هم یابی . خب اینجا به بعدم از وبلاگ میترا باز بخونید  . اما خوب بود  گزارش تصویری هم داره به همراه توضیح عکسها

ببینید اونا رم هم

دیگه نکته این که تا اونا باشند دفعه بعد چیز نکنن

میدونین آخه بعد صبحونه نه بابا کی روزه بود  راه افتادیم بریم توچال اما میترا همون طور که خودش گفت از همه اوراق تر بود و رسما اعلام کرد، کم آوردم. من هم با سنجیدن شرایط دیدم که منطقی نیست ادامه راه را در ركاب بالا روندگان باشم، چون ممکن بود تجیزات کمم بالاتر خودش رو بیشتر به رخ بکشه بنابراین منم تصمیم به برگشت گرفتم . راستی استاد امیر فیروزی هم که صبح به ما پیوسته بود بنا به دلایلی با ما برگشت پایین، اما سه تا دیگه تصمیم به انجام برنامه قبلی گرفتن. ما سه تا اول در پناهگاه بازم خوردیم و حرکت کردیم که یادمون اومد ای وای اون سه تا فقط یه قمقمه سربازی آب دارن و چند مورد دیگه آرزو کردیم که مشکلی براشون ایجاد نکنه. خلاصه ما سه تا حدود ساعت 1 بعد از ظهر جمعه تجریش بودیم زنگ زدیم به اون سه تا که فهمیدیم هنوز اول راه برگشتن. من یکی که حدود 2 خونه بودم تا دوش گرفتم و خوابیدم، ساعت 6 بیدار شدم، اوکیِ اوکی بودم . ساعت نه زنگ زدم استاد مجتبی که ارنجر اصلی برنامه بود هنوز نرسیده بودن پایین بعد متوجه شدم که اتفاقاتی افتاده و اونا سرانجام حدود 10 و اندی شب خونه بودن .

خلاصه بگم به لطف خود میزونم و همراه با دوستان کار درست قدیم و جدید که در این شب کوهپیمایی همراه هم بودیم خوش گذشت . به امید برنامه های بعد که کاملتر و بهتر  باشه و اشتباهات قبل رو تکرار نکنیم .

با مجتنی که صحبت کردم قرار شد این هفته هم بریم،

میترا مات شیرپلا پایش شمام بفرمایید.............................

 

این منم در ارتفاع و در مراجعت دوباره به شیرپلا

 

 من در مراجعت دوباره به بازداشتگاه شیرپلا

 

میترا هم همونجا

 

میترای متفکر در بازداشتگاه شیرپلا

 

 

در شیرپلا هستند کسانی که هر هفته میروند این هم شاهد

 

 

اینم یه اطلایه در مورد دوربین دیگه ای که اونجا جا مونده هر کی گم کرده زنگ بزنه شاید مال اون باشه

 

 

 میترا مشعوف از صعود

 

 

 استاد امیر صبح آمده

 

 

 اوهم خوشحال

 

 

 این هم یکی از دوستام که در گروه امداد هلال اهمر مشغول منم بهش شکلات زغال سنگی دادم

  

 

خجالت بکشین نیم وجب قدش اما تا کجا رفته واقعا که

  

 

اینم من همون شب ساعت ۹ شب جلوی تلویزیون درازم  و اینم یه عکس استاد از خودم

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 18:10 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

یکی از دوستام اومد کامنتی داد که صحت موضوع پست ماقبل من رو زیر سوال برد خودمم به شک افتادم که واقعا اگر این اتفاق در حال حادث شدن بود رسانه ملی ممکنه واقعا کاری نکنه اما رسانه های برون مرزی سکوت میکردند؟ و قلم بدستان نیز هم .

باید بررسی میکردم بعد اقدامات لازم رو انجام دادم و در حال حاضر تلاش برای بدست آوردن اطلاعات جدید درباره موضوع برای تایید یا رد آن همچنان ادامه دارد، با این حال من اقدام به تصحیح متن قبل میکنم.

خب باید اعتراف کنم به کاری که سم در حرفه ام و به جرات میتونم بگم شوکران را با این کارم نوشیدم

 بدون تحقیق به اطلاعاتی که همین جوری هُلُپی از آسمون اومد اعتماد کردم

خب الان پرسیدم که چی به چی  و دانستم که بابا ای عکسا همون طور که چندتا از دوستا اشاره کردن کار آدم و کامپیوتر

خب من از داوود پنهانی که تو روزنامه همکارم و این موضوع در حوزه کاری ایشون و اطلاعات نسبتا جامعی در خصوص ماجرا داره پرسیدم گفت: این موضوع مدتی قبل حتی سوژه گزارشی در شرق خدا بیامرز بوده

میگفت سد با پاسارگاد کیلومترها فاصله داره اما با آبگیری سد زمین مرطوب میشه

و به پِی بنای پاسارگاد صدمه وارد میشه به همین دلیل موضوع مهم

در اینجا این عمل رو به شدت محکوم میکنم  و اعلام میکنم که درسته شدت تهدیدات نسبت به پاسارگاد به شدت این تصاویر نیست اما 

خب به همین دلیل من لینک تصویری بالا رو حذف نمی کنم

آبگيري سد سيوند 8 هزار درخت را نابود مي‌كند

ميراث خبر: مديركل دفتر جنگل‌هاي خارج از شمال مدعي شد كه در آبگيري سد سيوند مانند سد كارون3، بسياري از درختان از بين مي‌روند. كارشناسان دفتر جنگل‌هاي خارج از شمال مدعي هستند كه ساخت و آبگيري سد سيوند در شيراز باعث نابودي هشت هزار اصله درخت مي‌شود. مديركل دفتر جنگل‌هاي خارج از شمال سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخيزداري كشور گفت: <متاسفانه با وجود اينكه طبق ماده 71 برنامه چهارم توسعه كه قبلا در قالب ماده 105 و 105 برنامه سوم توسعه عنوان مي‌شد، در تمام پروژه‌هاي عمراني كشور بايد در مرحله امكان‌سنجي، مطالعات زيست‌‌محيطي انجام شود و مجريان طرح‌ها و پروژه‌هاي عمراني و ملي بزرگ كشور ملزم به رعايت نتايج مطالعات زيست‌محيطي و اكولوژيكي هستند ولي متاسفانه تقريبا در هيچ يك از پروژه‌هاي كشور اين‌گونه مطالعات صورت نمي‌گيرد. دكتر پيمان يوسفي‌آذري با اشاره به سد كارون3 افزود: <در آبگيري سد سيوند نيز مانند سد كارون3 شاهد نابودي هزاران درخت هستيم و متاسفانه هرگونه هشداري در اين خصوص زير هجوم توسعه از بين مي‌رود.>

او با طرح اين پرسش كه چه كسي پاسخگوي مرگ هشت هزار اصله درخت و تخريب محيط زيست است، افزود: <ما نمي‌توانيم بنيان‌هاي توسعه كشور را نابود كنيم؛ چرا كه كشاورزي به عنوان زيربنايي براي تمدن‌ها بر منابع طبيعي بنا شده و در صورت تخريب منابع طبيعي، خاك و در نتيجه كشاورزي نيز از بين خواهد رفت. يوسفي‌آذري خاطرنشان كرد: <تخريب منابع طبيعي، جنگل‌ها، مراتع و پوشش گياهي مصادف با از بين رفتن آب و كمبود بارندگي است كه به شدت در سال‌هاي اخير با كاهش آن مواجه هستيم كه البته همه اينها نتايج و اثرات تخريب محيط زيست است.> وي با تاكيد بر توجه به توسعه پايدار در مقابل توسعه صنعتي در كشور گفت: <توسعه پايدار توسعه‌اي است كه در آن ملاحظات زيست‌‌محيطي، اكولوژيكي، منابع طبيعي و ملاحظاتي كه در رابطه با حفظ پوشش گياهي است رعايت شود كه بارزترين آن رعايت اين‌گونه ملاحظات در ساخت سدهاي كشور است.> مديركل دفتر جنگل‌هاي خارج از شمال افزود: <ما از وزارت نيرو دعوت مي‌كنيم تا در ساخت سدها تمامي ‌خسارات وارده بر پوشش گياهي، جنگلي و مرتعي را كه به زير آب مي‌روند، محاسبه كنند و جبران خسارت وارده به منابع طبيعي قانونمند شود.

پينوشت:خب من در پایان بار دیگر ابراز میدارم  که نادم هستم

:: لینک این مطلب نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:14 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

دو دل شدم در مورد مطلب زیر توضیح میدم

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 14:10 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

آنچه در اينجا مي‌بينيد فاجعه‌اي است كه به همراه فاجعه‌هاي ديگر  به آثار باستاني ما وارد خواهد شد!

 
پاسارگادبه زير آب رفت..!!؟!
 
دوستان متأسفانه خبر بدی دارم که هر ايرانی را برافروخته ميکند.
سد سيوند در استان فارس در آستانهء آبگيری است.
 
با اين کار برای هميشه آرامگاه کوروش کبير به زير آب ميرود و بخش بزرگی از پاسارگاد نابود
 
 ميشود.
 
...چه نِشسته‌اى؟؟؟!!!!!
 
«سد سيوند در استان فارس در آستانه آبگيری است که با اين کار برای هميشه آرامگاه کورش کبير نابود ميشود.»میگویند:
 
اين خبر را يک منبع مطلع در سازمان ميراث فرهنگی
 
 اعلام کرده است.
( البته هم اکنون اين سد آبگيری شده و آرامگاه به زير آب رفت)
 
 
بدبختانه آثار باستانی و پيشينهء ما که قدمتی 2500
 
 ساله ارند انگار حفظ اين آثار برای هيچ کسی مهم
 
 نبوده است!!!
 
 
ای کاش حداقل به خارجيانِ بی‌تمدن(!!!)، که از داشتن چنين گنجينه‌هايی محروم‌اند، اين اجازه را می‌داديم تا در حفظ داشته‌های ما کوشا باشند و اين آثار را به ايشان افتخاری هديه می‌کرديم. چون انگار ما هيچ احتياجی به آنها نداريم..!! حداقل آبرومان حفظ ميشد.
 
من اگر برخيزم،
تو اگر برخيزى،
هـمه برمى‌خيزند؛
من اگر بنشينم،
تو اگر بنشينـى،
چه كسى بزخيزد؟
چه كسى ....... بستيزد؟
چه كسى پنجه در پنجهء هر دشمنِ دون آويزد؟!!!
ياران لطفاً اين خبر را پخش كني
 
پی نوشت :خب در این وبلاگ هم که میتونید
 
 چیزهای بیشتری مرتبط
 
 با موضوع ببینید اما از الان بگم همه مطالبی که
 
اونجاهست رو تایید نمیکنم فقط با کلیت موافقم:
 
:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 2:28 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

خوزه بزرگ را زیر درخت موز بستند تا مردم او را ترد کردند به حیاط چون هر روز برایش شنبه بود شاید من وضعم از او هم بد تر باشد چون حساب روزهای هفته هم از دستم در رفته و فقط هر روز برایم دیروز است نمیدونم تازگی ها چمه آخ چیکار کنم منو کجا میخوان ببندن نه تو تحریریه درخت موز داریم نه تو خونه باید کلی هم پول درخت موز داد دلم میخواد اما نمیدونم چی دیگه حال ندارم حتی که بخوام باشم ریخته بهم هرچی به مخم میاد مینویسم آخرش که چی بیخال الان میرم بعد میام مینویسم تا بعد دعا کنید بهتر شم

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:13 توسط شاهد حلاج نیشابوری |