خب شاید خیلی از شما متوجه شده باشید که من در وبلاگ نویسی سبکی منحصر به فرد دارم.
اما من از این لحظه تصمیم گرفتم که مثل بقیه افراد که در دنیای مجازی مینویسن، بنویسم. چون میخوام اعتراف کنم بخشی از متفاوت نوشنم دلیلش این بود که نمیتونستم مثل بقیه بنویسم، از طرفی هم تلاش خاصی انجام نمیدادم تا مثل همه بنویسم. این در حالی بود که بارها به من گفته شد در شیوه وبلاگ نگاریم، تغییراتی بدم، اما من مخالفت کردم.البته از طرفی باید بگم افراد زیادی هم از شیوه وبلاگ نویسی من تعریف کردن. حتی گفته سعیده اسلامیه رییس محترم هم که پس از نگاهی کوتاه پیشنهاد داد دیگه وبلاگ ننویسم تاثیری نداشت.
با این حال ادامه دادم به کار خودم و اکنون با توصیه ای از استاد قاضی زاده که فرمود فارسیم را تقویت کنم و دستور زبانم را هم، تصمیم گرفتم که تغییرات لازم رو اعمال کنم. به همین دلیل ساده، چون من در به حرفه ای بودن در کار اهمیت میدهم وبلاگم رو فدای کار میکنم.
و اما از ماجرای ۵ از۶ براتون بگم
هفته پیش سرویس حوادث روزنامه ما دچار تغییراتی شد.محمد غمخوار اعلام عدم ادامه همكاري كرد با روزنامه اعتماد ملي و خودش نوشت:خداحافظ روزنامه
این اتفاق در روزی افتاد که محمد صفحه داشت، بنابراين تنها كسي كه بايد صفحه ميبست من بودم و از طرف ديگه ميترا هم گرفتاريي براش پيش اومد كه من مجبور شدم جای او هم صفحه ببندم.
دو روز جاي خودم يه روز جاي محمد و يه روز جاي ميترا، روز پنجم هم در واقع روز صفحه بندي ميترا بود اما از اونجا كه من با ديگر همكاران روزنامه به فوتبال ميرفتيم (ابتدا در روزهاي چهارشنبه و بعد مجبور شديم تغيير مكان و زمان بديم براي همين زمانش به جمعه تغيير يافت) بعد از پايان ساعت كار روزنامه، همين دليلي شد كه از ميترا خواستم روز جمعه رو به من بده و بجاي اون روز ديگه اي رو از من بگير.
حالا شما تصورش رو بكنيد، فهمیدم فوتبال دقيقا همون هفته كه من چهار صفحه ديگه بستم و منتظر رفتن به فوتبال هستم بنا به دلایل مختلف به روز دیگه ای موکول شده، چه حسي به آدم دست ميده؟ تازه ميترا هم بگه نه خودت خواستي و محكوم باشي اين كار رو انجام بدي. واي چه حسي، من كه دوست ندارم اون لحظه حتي جاي خودم باشم. و اینگونه شد که من از شش روز کاری پنج روز پای صفحه بودم و به اصطلاح عامیانه کشیک ایسادم.
خب الان هم خیلی چیز دارم برای نوشتن در مُخَیِلم، اما از اونجایی که یکی از تغییرات اینکه کوتاه بنویسم، بنابراین ادامه نمیدم و موکول میکنم به پستهای بعدی.
پ.ن۱:یکی از موضوعاتی که در ذهن من رخ نمایی میکند، انتخابات که از مباحث داغ جامعه
است در روزهای اخیر و نکته ای که بیشتر از همه در موردش حرف اینکه چرا اعلام نتیجه شورای شهر تهران به درازا انجامیده. حتی عده ای گام فرا تر نهاده اند و سخن از تقلب آشکار به میان آورده اند
باز هم راي داديم و باز هم تقلبها شروع شد
از طرفی اخبار رسمی حاکیست:
ابراز نگراني كانديداهاي دوم خردادي نسبت به روند شمارش آراء شوراي شهر تهران
و همه به این دلیل:
نتايج نهايي انتخابات شوراي تهران ظرف 3 روز آينده اعلام ميشود
من فعلا نظری ندارم
پ.ن۲:در خصوص پست ۱۶ آذر هم بنویسم من در مورد عمل کرد پلیس نظری ندارم فقط دیده ها رو نوشتم با توجه به گذشته و حال
تمام
امروز که از دادسری جنایی، در تقاطع خیابان انقلاب و خیابان ۱۲ فروردین به روزنامه میومدم ساعت حدود ۲ بود. من دیدم چند مامور پلیس در تقاطع اصلی ایستادن و سرهنگی رو انتخاب کردم تا مخاطب قرار دهم تا از موضوع سر در بیارم.پرسیدم موضوع چیست و گفت ۱۶ آذر، من هم رفتم از کنارش که به روزنامه بیایم، اما بار دیگر که به خیابان ۱۲ فروردین رسیدم حسم قلقلک آمد و برگشتم تا جلوی دانشگاه را ببینم، پر بود از مامور در انواع و اقسام که نه اما درجات و سایزهای مختلف، مامور پلییس.
رسیدم به خیابان قدس و باز برگشت به سمت میدان انقلاب اما این بار از سمتی که در اصلی دانشگاه تهران قرار دارد.
در فاصله ۱۰۰ متری در دانشگاه که بودیم صدای انبوهی از موتوسیکلت را شنیدم و دیدم همان ماموران موتور سواری که قرار بود در تیمهای دونفره در کلانتری ها مستقر شوند را دیدم که وارد پیاده رو شدند به جرات میگوبم بیشتر از ۱۰ تیم موتور سوار بودند.
عابران را خطاب قرار دادند که به پیادرو مقابل بروند، به مقابل در دانشگاه که رسیدم دیدم در آن سوی خیابان کنار به کنار مامور نیروی انتظامی ایستاده است و تمام محوطه بیرونی در اصلی دانشگاه ماموران پلیس مانند دیواری ایستاده بودند.
البته باید بگم که صبح که از جلوی در غربی دانشگاه میگذشتم، سوار بر تاکسی متوجه شدم که ماموران حراست دانشگاه از افرادی که قصد ورود به دانشگاه تهران را دارند کارت طلب میکنند .....
خب اما من نکته ای که میخوام توجه شما رو بهش جلب کنم این که رسانه ملی گمان نمیکنم حتی کوتاه ترین خبری درباره موضوع مورد نوشت من پخش کرده باشد.
البته اگر کسی خلاف این رو به من ثابت کنه بدم نمیاد.
من اخبار ساعت ۲۴ شبکه تهران رو دیدم و به این فکر کردم که مدیران رسانه ملی حتی نمیخواهند به تهران نشینان بگویند در کنارشان چه میگذرد، در این صورت چگونه از این رسانه میتوان توقع اطلاع رسانی درست داشت و این را در موارد دیگر نیز شخصا به آن دقت کرده ام.
خب بگردید پیدا میکنید: در مورد تجمع امروز در دانشگاه تهران در اینترنت مثلا بیانیه تحکیم وحدتی ها و.....
من اینها رو نشونتون میدم از ایسنا و فارس:


باقیش با خودتون.....
پ.ن۱: من نظری در مورد خوب یا بد بودن تجمع ندارم و دلیلم از نوشتن این پست بیان دیدگاه خودم نسبت به رسانه ملی است
پ.ن۲:در مورد عمل کرد پلیس چیز خاصی ندارم چون خودم بقیه ماجرا رو ندیدم
پ.ن۳:اصل پست رو دیروز نوشتم
جنین رهاشده در یکی از خیابانهای اصفهان
اساتید این لینک روش کلیک کنید میبینید این که نه اون بالایی درشته ها
سلام. این روزها خبرها بسیار است و اما چیزی که در ذهنم نمیدونم مهمترینش خودمم يا چيز ديگه اي
میدونید خیلی ها در مورد سبک وبلاگ نویسیم به من چیزهایی گفتند، هم تعریف بوده و هم انتقاد البته. من با این حال شیوه خودم رو دارم در وبلاگ نویسی و تقریبا میتونم بگم این از مواردی که من در اون مرغم یه پا داره و به اعتقاد خودمم پایبندم. راستش باید این رو هم اعتراف کنم خیلی که نه اما به دفعات پیش اومده که در این مورد در افکاری فرو رفتم و شاید بتونم بگم این از مواردی که مثلِ باتلاق برام هر چی فکر میکنم بیشتر درش فرو میرم بدون نتیجه. با این حال تصمیم به تغییراتی در سبک گرفتم که به مرور شما هم شاهد خواهید شد.
اما الان میخوام در مورد یکی از موارد دیگه از تفکرات بدون جواب خودم بنویسم و اون مرگ .البته نه مرگ خودم، بلکه مرگ هر یک از نزدیکان و اگه بخوام دقیق تر بگم مرگ اقوام درجه یکم. خب به نظر من هر کدوم از ما باید مرگ رو به عنوان اتفاقی بدون چون و چرا بپذیریم. این رو تا اینجا داشته باشید. اما فکر نمیکنم مواجه من با مرگ زیاد سخت باشه، اما ممکن آخرین لحظه نظرم عوض شه، این رو هم داشته باشید که من در مورد کمتر چیزی باقطعیت میگم ،مینویس و شاید بهتر بگم فکر میکنم، چون به نوعی میشه گفت رفتار نمود افکار. در حال حاضر قصد دارم عکس مادر بزرگ نازنینم رو بذارم، ایشون یکی از عزیزترین کسانم هستند. دوران خوش کودکی رو که بهش فکر میکن ناخواسته ایشون در صدر خاطرات قرار میگیره وای که چقدر دوست داشتنی این نازنین زن. مادریست به بزرگی دریا و به استقامت کوه و به ماندگاری یک مادر بزرگ مهربان خب و اکنون این مادر بزرگ ناز من و این شما

تصور کنید در کودکی چه قصه های تکراری را چندین بار از او شنیده اما
هنوز تشنه است گوش هایم به دیدن قصه هایش ......

و خندهایش که گاهی سالهاست به یاد دارم......

و گاه تفکری که آرامش از آن سرشارست، شاید روزی باشد که من نیز بیندیشم اما او
چه می اندیشد . و خطوط چهره اش را پیموده.........

و نگاهی که در چشمان توست اما میبیند پس آنرا و من نگاه او را دوست دارم
که نوازش میدهد دیدگانم را و .......

و من که در روزگار سخت نمیدانم به چه بیندیشم
اندیشیدن را نمی دانم
و آرزویی دارم که میدانم فقط آرزوست .....................................................
...........................................................................................................
و فضایی بر مغزم مستولی
به یاد دارم کودکی را که مادر بزرگ، ماست ترش را با شکر به خورد من میداد
خب عیب نیست برین فرهنگ لغت رو نگاه کنید
من که نگاه کردم
خب راستش من اون نداره اون نگاه کنه انگار من نگاه کردم
خب یه چندتا تولدم داشتم در روز تولدم که ماجرا ها دارد تصور کنید دو تولد با فاصله کمتر از یک ساعت
و باز تصور کنید یکی تهرانپارس و دیگری کافه کوپه در پل کالج
چه شود
خب اینم شیوه ای براي خودش
مگه چی؟
میخوام با گاو و گوسفندها صحبت کنم که خوش بو برینند، البته گلاب به روتون
این روزها تقرییا هر جای شهر که پا میذاری درخت داره و هر جا هم که درخت داره کود دادن
اون وقت بگین شهردار خوب
رسما داره حقوق شهروندی من یکی رو زیر پا میذاره شما ها رو نمیدونم
این از این
گمونم کود بی بوهم وجود داره
یکی این رو بکن تو گوش اینها تا این بوی کود حیوانی رو تو دماغ ما نکنن
اون هم از پیاده روها که هر کجای شهر پا میزای باید بعدش واکسی به کفش بنوازی چون به عنوان تعمیر پیاده روها موجبات کوهنوردی در شهر رو فراهم کردند
البته راستش اون یه کمی زیادی گفتم همه پیاده روها اما خیلی هاش دیگه راست
بابا مُردم از بوی کود