تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

روز چهارشنبه با گروهی از دوستان اینترنتی که برای اولین بار میدیدمشان به قم رفتم. برای دیدن آدمی که گفته ها در موردش بسیار است. اما من او را دیدم و فکر نمیکنم  لازم باشد به گفته ها و شنیده ها توجه کنم، مهم این است که من از او چه شنیدم و چقدر به شنیده ها عمل کنم. او ما را نصیحت کرد به علم آموزی، در جمع 7 نفره ما از 18 تا 33 سال بود. سفر خوبی بود و وقتم را مفید استفاده کردم. حدود سه روز قبل دانستم که گروهی از افراد قصد دارند بروند نزد آیت الله منتظری بنابراین مرخصی گرفتم. اما قبل از اولین ملاقات با دوستان جدید، تنها شماره ای داشتم از یکی ازدوستان ندیده ام، بنابراین شماره را به افرادی مطمین دادم و راهی شدم چون با افرادی هم سفر میشدم، که تا قبل از آن فقط یکی شون مخاطب تلفن من بوده است. به هر حال رفتم و سالم برگشتم و دوستانی پیدا کردم که فکر میکنم زمان باعث استحکام روابطمان شود. اما آیت الله با اینکه هیچ هماهنگی از قبل انجام نشده بود ما را برای دقایقی پذیرفت و نصیحتمان کرد به آموختن علم و هر کداممان را چهار کتاب داد، من گفتم کتابها را خارج از نوبت خواهم خواند و دیگری گفت رساله حقوق را تا نخواند نمیخوابد.

خب یه نکته جالب اینکه ایشون روزنامه اعتماد ملی را خوانده بودند و جاهایی را با خودکار قرمز خط کشیده بود. در پایان نیز خدمت حضرت معصومه(ع) رسیدیم و خلاصه من و دیگر دوستان خسته اما در اوج به خانه برگشتیم.

راستی این سایت ایشون:

سایت آیت الله

در راه نیز با دوستان در مورد چیزهای زیادی صحبت کردیم .

پ.ن۱:البته عکسهایی هم هست که بعد نشون میدم

پ.ن۲:مطالبی هست که نوشتم اما چون موقتا نمیتونم عکس به روز کنم موکول به بعد

پ.ن۲:آموزه ها هم به زودی به روز میشه

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 5:26 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

البته من معتقدم کار لازمی نیست چون همه دنیا میدانند خلیج فارس، خلیج فارس است،

همان طور که اسم خیلی از خیابانها با اینکه سالها است تغییر کرده اما هنور خرمشهر برای

خیلی ها آپادانا است .....

با این حال چون بالاخری کاری است انجام میدهم، به قول مولانا جلال الدین :

((کوشش بیهوده به از خفتگی ست))

 

نام خليج فارس را حمايت کنيم 
 

Name Khalij-Fars ra Hemayat
 
 
Konim
 
 
برای پيوستن به اين فهرست و اعلام جهاني آن، به آدرس زیر
 
 
مراجعه کنید:
 
 
http://www.crtfct.com/pg
 
:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:3 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

دادسرای جنایی و پلیس آگاهی جاهایی که مردم به واسطه نوع شکایتشان مجبور میشوند گریزی به آن بزند اما، ما خبر نگاران حوادث و عده ای از خلافکاران مشتریان پرو پا قرصی هستیم برای دادسرای و پلیس آگاهی. البته ناگفته نماند مجرمانی هستند که اولین بار به دادسرا آمدنشان آخرین بار هم میشود و این دسته یا قاتلانند که اولین بار ورود به دادسرای جنایی و اداره آگاهی برایشان مرگ آور است و سرشان را بالای دار میبرد یا مجرمانی که پس از یک بار آمدن دیگر نمی آیند و هنوز زنده اند، سر به سنگ زده اند و دیگر دست به سوراخ نمیبرند تا مار بگزد. میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند، در این بین نیز ممکن است تجربیاتی نسیبشان شود، اما با قیمتی گزاف. خب من هم با توجه به چیزهایی که میبینم و میشنوم تجربیاتی به دست می آورم که شاید در قوطی هیچ عطاری نباشد و البته شخصا معتقدم از مزایای شغل ما حوادث نویسان است. اما حتما از خودتون میپرسین خب اینا که نوشتی چه ربطی به ما داره؟

الان مینویسم تا ربطش رو بدونید.

من تصمیم گرفتم از این به بعد از آموخته های خودم در دادسرای جنایی و پلیس آگاهی تهران را گاهی بنویسم تا شما را در این اماکن نبینم.

پس از این به بعد متظر مشاهدات شاهد حلاج نیشابوری از دادسرای جنایی و پلیس آگاهی باشید.

من از این به بعد این نوع نوشته های خودم رو با عنوان آموزههای کار در زندگی دسته بندی میکنم،

و سعی میکنم واقعا در مورد چیزهایی براتون بنویسم که در زندگی روز مره براتون کارایی داشته باشه و ملموس باشه.

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:38 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

روزنامه اعتماد ملی اولین شمارش در اول بهمن سال گذشته روی کیوسکها اومد.

الان یک سال و پنج روزه که از اولین شماره میگذره ،البته بماند که یه چند شماره ای پیش شماره و به صورت داخلی داشتیم. یک سال گذشت با همه خوبی ها و میخواستم  بنویسم بدی، اما دیدم بدی نمیشه گفت، بنابر این مینویسم با همه سختی ها. یادش به خیر اون روزهایی که من و محمد و میترا به چه شور و حالی شروع به کار کردیم.

بگذریم ساعت ۱۸ دیروز(۵ بهمن) مراسمی به همین مناسبت با حضور افراد زیادی برگزار شد .

شیخ اصلاحات بانی بود و قرار بود سید محمد خاتمی هم حضور داشته باشه که سفری خارجی مانع شد. سفرای خارجی هم بودند و خلاصه آدمهای زیادی بودن، اما میدونین فکر میکنم جای محمد غمخوار اونجا خالی بود .

پ.ن: یه چند وقتی نوشتنم نمیاد، با این حال سعی میکنم بنویسم. شاید یکی از دلایلش این باشه که تصمیم به تغییر سبک گرفتم. خب امیدوارم دوباره بتونم مثل قدیم بشم البته با سبک جدید

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 2:29 توسط شاهد حلاج نیشابوری |