تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

الان بعد مدتهای مدید اومدم که وبلاگ بنویسم، هر چند فاصله چندانی با مرگ ندارم ولی چیکار کنم که حسش بر ما نزول اجلال فرموده که بنویسیم.

خب آره میدونم قرار بود از آموزه های جنایی خودم بنویسم، ولی قبول کنید که نوشتنم نمیومد.

بگذریم سال نو شده و من تازه تصمیم دارم بنویسم.

باز هم مثل همیشه مطالب اهم و مهم برای نوشتن زیاده اما من میخوام از سفر پر مخاطره نوروز خودم بنویسم خب ماجرا از جایی شروع شد که در تعطیلات بهمن ماه سال قبل با گروهی که الان باهاشون دوستم سفری دو روزه به دامغان و سمنان رفتم. در اون سفر بود که من متوجه شدم اعضا گروهی که از نعمت همراهی من برخوردار شده در نوروز نیز سفری ترتیب خواهند داد. بنابراین تقاضای خودم رو برای حضور در اون سفر نیز اعلام کردم و به نظر مساعد آنها روبرو شدم.

پس از آن روزها و ماه ها سپری شده و در این بین میترا هم که از دوستان دیرین ماست و به واسطه همان دوستی که ما را با یکی از اعضای اصلی برنامه سفر نوروزی آشنا کرده بود، آشنا شده بود و قرار بود در سفر نیز از وجودش بهره مند شویم. القصه ما در تب و تاب سفر بودیم و اطلاع از جزییات ماجرا در بین دوستان نیز هر جا که حرف از نوروز و سفر میشد ما به سفر خود اشاره میکردیم که در این گیرو داد نیز عده ای از دوستان خواهان هم رکابی ما شدند و ما نیز با توجه به چیزهایی که دوستی که از برنامه ریزان سفر بود وعده هایی دادم که در پایان موجبات شرمندگی نسبی ما را فراهم کرد. فی الحال بماند که قرار بود تا 23 اسفند لیست نهایی مسافران نوروزی هم رکاب ما مشخص شود اما این کار تا اوایل فروردین به طول انجامید، در ادامه نیز زیاد نمیخواهم وارد جزییات علت عدم حضور میترا در سفر شوم که تا حد زیادی به همین موضوع مربوط بود.

بگذریم که این مباحث دیگر سودی ندارد، از همان بهمن ماه تقریبا در فکر سفر بودم و مهمترین اقدامی که انجام دادم  خرید کیسه خوابی بود از منیریه. در حالی که ما در حال مهیا شدن برای سفر بودیم متوجه شدیم که به تنهایی باید در جمعی تقریبا نا آشنا قرار گیریم و در حدود کمتر از چند ساعت به آغاز سفر میترا نیز در خیانتی بزرگ ما را تنها گذاشت و انصراف خود از حضور در سفر را رسما به ما اعلام کرد و بر اندوه تنهایی ما افزود. خب او این گونه صلاح دانست و عمل کرد. شب سفر تا صبح نخوابیدیم البته این بیخوابی نه از روی شدت ذوق و هیجان بود، بلکه برای اجتناب از خواب ماندن این مصلحت اندیشی را انجام دادم.

ساعت 5 بامداد روز هفتم فروردین 1386 بود که با کرایه یک تاکسی دربست راهی محل قرار در جلوی پارک اختر واقع در آریا شهر شدیم. اما راننده ای که ما بر اتولش سوار بودیم و به گفته خودش در ایام قدیم راننده اتوبوس های شرکت واحد بود به حدی آرام می راند که ما را با تاخیر به محل قرار رساند، البته این نکته را نباید فراموش کرد که هوا بارانی نیز در کاهش سرعت تاثیر گذار بود.

به هر ترتیب به هم رکابان رسیدیم و سوار بر اتوبوس بنزی شدیم که قرار بود تا شامگاه 12 فروردین ما را وسیله نقلیه باشد.

در طول مسیر نیز باران همچنان می بارید، ما نیز در اتوبوس نشسته بودیم، و در حرکت ، ابتدا به سوی یزد و بعد کرمان و جیرفت. هر چند آهسته اما همچنان میرفتیم باران می بارید و قطع میشد، حدود ساعت 17 و اندی دقیقه اولین روز سفر بود که ما را مجبور به توقف کردند. در پرسوجوی اولیه متوجه شدیم که طوفانی منطقه ممنوعه را فرا گرفته و خطر جانی نیز به همراه دارد. در دقایق اول پس از شنیدن این خبر همهمه اتوبوس را فرا گرفت و من هم مثل بقیه همسفران فکر کردم چاره ای ندارم جز اینکه بنشینم و منتظر باز شدن راه بمونم، اما به ناگاه  فکری در ذهن خلاقم جرقه زد و پس از هماهنگی با سعیده که به قول فرنگی ها تور لیدر سفر ما بود از ماشین پایین جستم و دوربین و قلم به دست شروع کردم به جمع آوری اطلاعات از ماجرای طوفان شن، حدود 40 عکس و کلی اطلاعات به دست آوردم که وقتی به پایتخت برگشتم بتونم از اون یک خبر تهیه کنم، اما یه نقص جزیی در اون خبر بود، چون من نتونستم با مقامات محلی پاسگاه ممنوع العبور صحبت کنم و اطلاعاتی درباره ماجرا بدست بیارم.

به هر حال خبری که نوشتم این بود:

                                    در ششمين روز فروردين رخ داد :

 

                          توفان شن راه مسافران نوروزي را سد كرد 

 

                                         

پی نوشت۱:به دلیل اینکه سفر ما ۶ روز به درازا انجامید در چند شماره در مورد آن مینویسم. پس منتظر باشید.

پی نوشت۲:در بیشتر متن "ما" اشاره به شخص "ما" دارد و این ما آن ما جمع نیست که به ما و دیگران اشاره داشته باشد

پی نوشت۳:در فاصله ۱۳ فروردین تا پنجشنبه بر خلاف عده کثیری که مشغول ۱۳ به در کنان بودند ما سر کار بودیم و همچنین بیماری که سوغات سفر برایمان بود و دیگر مشغله ها امان نوشتن ندادند. الاقص هذا این شما و این نوشته اول ما در مورد سفر

:: لینک این مطلب نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 0:0 توسط شاهد حلاج نیشابوری |