پیشنویس: این متن رو دیشب آخر وقت نوشتم برای همین امروز اول رو دیروز بخونید و در باقی متن امروز، همون امروز.
امروز کلی خبر داشتیم در صفحه حوادث که مهمترینش مربوط میشه به گروگانگیری 12 نفر در سیستان و بلوچستان. البته به نظر من خبر دیگه ای هم بود که ارزش یک شدن در صفحه و حتی روزنامه رو هم داشت. میترا خلعتبری که از فعالان حقوق بشر زودتر و بهتر از من این موضوع رو با عنوان: اعدام یک روز زودتر اجرا شد در وبلاگش نوشته .
متهمان تجاوز به عنف یک روز زودتر در ساوه اعدام شدند
و این هم لینک مطلب گروگانگیری که من نوشتم:
خب اما بعد از این میخوام در مورد حاشیه ها بنویسم. در مورد اعدام قبل از موعد که انگار اصلا به کسی ربطی نداره که چرا این جور عمل شده، چون دادستان ساوه این جور تشخیص داده. به هر حال جان سه نفر گرفته شد و اگر این افراد بیگناه باشند؟!
از خبر این اعدام غیر منتظره که بگذریم، میرسیم به خبر گروگانگیری. بار دیگر افرادی که به گفته: منابع امنیتی از اشرار وابسته عبدالمالک ریگی هستند از پاکستان اومدن، ۱۲ نفر رو گروگان گرفتن و رفتن. به نظر من خیلی عجیب که اعلام شده این حمله بین ساعت ۳ بامداد تا ۷ صبح اتفاق افتاده و تلاش برای دستگیری این افراد در داخل کشور تا حدود ظهر هنوز ادامه داشت. این موضع از این بابت عجیب که این اتفاق در فاصله ۳۰ کیلومتری از مرز پاکستان اتفاق افتاده و تقریبا میشه گفت که اگر این افراد از پاکستان وارد ایران شده باشند، نیم ساعت بعد از ایران خارج شدن و جستجو در داخل کشور بیهوده به نظر میاد. البته امروز خبری مبنی بر آزادی گروگانها اعلام شده که در جای خود قابل توجه است، ۲۱گروگان ايراني آزاد و اشرار دستگير شدند.
نکته دیگه ای که در خبرهای اعلام شده در مورد این ماجرا توجه من رو جلب کرد تناقض هایی است که در اخبار اعلام شده وجو داره.
ساعت خبر یکی از مواردی که حدود ۵ ساعت در موردش تناقض وجود، مورد بعد تعداد افراد گروگان گرفته شده اند، اول گفتن ۲ یا ۳ نفر بعد کم کم تعداد افزایش پیدا کرد و به ۳۰ نفر رسید و سر انجام اعلام شد که افراد گروگان گرفته شده ۱۲ نفر هستند. اما در خبری که صبح امروز در باره آزادی گروگان ها اعلام شد تعداد اونها ۲۱ نفره و این کار به نظر من با منطق جور در میاد. اصلا چه دلیل و چه ضرورتی داره که اطلاع رسانی گنگ باشه؟ این کار باعث میشه که اعتماد سلب بشه. با این حال ترجیح میدم که بیشتر از این آش این خبر رو هم نزنم، اما خودتون اخبار رو پیگیری کنید و در پایان میگم که تا حالا بیش از ۵۰ نفر به دست افراد گروهک جندالله کشته شده اند و این آمار به غیر از زخمی هایی است در این بین روانه بیمارستان شدن و حتی تعدادیش غیر از اخباری که رسانه ای شده.

همین الان خبر آتش سوزی رو نوشتیم. من و پناه فرهاد بهمن از روزنامه در محل بودیم، مطب رو در روزنامه بخونید و این هم تعدادی از عکسهای من:

دود آتش در بسیاری از نقاط تهران قابل مشاهده بود

وسعت انبار بیش از ۱۰ هزار متر اعلام شد

سردار رداران از دادن اطلاعات خود داری کرد و گفت: "به جدت نمی دونم"

مالکان اجناس نیز در عملیات اطفای حریق کمک کردند

ماموران ۱۱ ایستگاه در محل حاضرو ۵ ایسگاه در آماده باش بودند

در این حریق خانه های اطراف نیز دچار خسارت شدند

در این انبار بیش از ۶ میلیارد لوارم خانگی وجود داشت
پینوشت۱: انبار تا خرخره پر بود و همین باعث سختی کار میشد
پینوشت۲: این انبار که دارای ساختمانی قدیمی بود در کنار چند مجتمع مسکونی بود و همین اهمیت موضوع را چند برابر میکرد.سوال این است که وجود چنین انباری در کنار منطقه مسکونی عاقلانه است؟
امروز، روز جهانی من و همدستام بود ، نپرسین تو کی هستی و همدستات کی هستن که واقعا به نبوغ، خلاقیت، استعداد و این که اصلا فکر کرده باشید در مورد وبلاگم و نوشته های گوشه کنارش یا حتی اسمش شک میکنم.
چون من یه دست چپم .
در سال ۱۹۷۶سازمان جهاني چپ دستان شكل گيرد و روز ۱۳اوت ( ۲۲مرداد) را روز جهاني چپدستها اعلام كند.
امروز یک تعداد از همدستام که امروز یکسال از اولین روز همدستی ما میگذره به این مناسبت اقدامی نمادین رو مرتکب شدند و یکی از همدستا این رو نوشته:
"سلام
پارسال 22 مرداد، روز جهانی چپ دست ها، یه قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم این در حالی بود که تا قبل اون روز، هم رو ندیده بودین. جالبه كه پس از گذشت 1 سال هنوز هم مرتبا هم رو می بینیم و رابطه های آشنایی تبدیل به دوستی های صمیمانه شده و چه اتفاقاتی كه نیافتاده و این گروه چه كمك هایی كه به هم نكردن. تعریف كردن این ها خودش 1 سال وقت می بره! و من هم قصد این كار رو ندارم. در ضمن متاسفم كه این فعالییت ها انعكاس كمی داشت .
اون روز، سال پیش، كلی ایده و آرزو تو سرم بود كه البته هنوز هم هست اما به دلیل مشغولییت هام فقط به بعضی هاش رسیدم و گنده هاش موند. امید وارم یه روزی بتونم همشون رو عملی كنم.
بگذریم. اما امسال ....
حتما برای شما هم این نامه اومده. آفرین. برای امسال من از این حركت، جدا از پوشش تبلیغاتی یا هیاهو های رسانه ای، به شدت حمایت می كنم و حتما روزمون رو این جا خواهم بود .
امیدوارم این جا ببینمتون یا اگه نمیتوننین بیاین، جدا از این كه به اسم چپ دست ها باشه یا هر اسم دیگری، بتونید سهمی در كمك های نقدی داشته باشید.
روز جهانی چپ دستها و انجام یک حرکت نمادین
همونطور که صددرصد متوجه شدید روز جهانی چپ دستا نزدیکه(22 مرداد) و ما برای هر چه بیشتر خاطره انگیز شدن این روز قصد داریم از موسسه محک(موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) عیادت کنیم، ناگفته نمونه که راضی کردن مدیران موسسه کار خیلی سختی بود که دوست عزیز چپ دستمون نرگس خانم به خوبی از عهده ی انجامش براومد.
از تو عزیز هم دعوت می کنم که با حضور خودت در جمع ما با انجام کاری خداپسندانه هر چند كوچك دل اون کوچولوهای دوست داشتنی رو هم شاد کنی. مبلغ خیلی مهم نیست و این حرکت نمادین ماست که از اهمیت بیشتری برخورداره و باعث برجسته شدن این چون روز بخصوص میشه.
ضمنا موسسه محک به منظور تشکر و امتنان از حرکت چپ دستای کلوب قصد داره که به این بازدید پوشش خبری هم بده ضمن اینکه معاون کلوب چپ دستا شخصا با شبکه خبر تماس گرفته و دعوت کرده که از این مراسم خبر تهیه کنن.
موسسه محک برای کسانی هم که نمی تونن همراه ما بیان این امکان رو فراهم کرده که اگه دوست داشتن از هرکجای ایران و از هر بانکی مبلغی رو به این موسسه کمک کنن
فقط کافیه در قسمت پرداخت کننده قید کنن : ازطرف یه چپ دست به مناسبت روز جهانی چپ دستها
شماره حساب های محک
بانک صادرات شعبه قائم مقام فراهانی.......... شماره حساب 4444
بانك تجارت شعبه نیاوران------شماره حساب 7286000
بانک سپه شعبه چیذر -------شماره حساب 75 / 2222
به نام موسسه خیریه محک(حمایت از کودکان مبتلا به سرطان)
تاریخ وساعت دقیق بازدید:
22مرداد (2 شنبه) ساعت 3 عصر
آدرس : اقدسیه - سه راه ازگل - بلوار اوشان - بلوار جنت - بلوار محک- موسسه حمایت از کودکان مبتلا به بیماری سرطان"
خب من هم دوست داشتم برم چون هم بعد از مدتها همدستام رو میدیدم و هم به محک که تا حالا نرفتم میرفتم
اما کار باز هم به من اجازه نداد و دستم رو بست.
من خبرگاریم که در بیشتر مواقح کار رو به زندگی شخصی ترجیح میدم و از کارم لذت میبرم. البته در اين روز دوستاني به من تبريك گفتن و عدده اي هم جلسه كنكور رو يادآور شدن كه دست چپ بودن به عنوان معلوليت ازش ياد شده اما با همه اين تفسير :
شاهد هستم حلاج نیشابوری
میگویند هنوز جوانم
و من میگویم دست چپم
......
بیشتر از چند ساعتی به پایان روز17 مرداد، روزی که در ایران به عنوان روز خبرنگار شناخته میشود باقی نمانده، اما چه دوغی چه کشکی امروز سومین روزی است که روزنامه شرق را کشتند .
اقدامات امسال در سالهای اخیر بی سابقه است، کی خبرگزاری را فیلتر کرده بودند؟
روزخبرنگار فقط یک اسم است، چرا که خبرنگار جماعت برای کسی اهمیت ندارد. وقتی یک روزنامه را توقیف میکنند، بی احترامی به دها خبرنگار است. هيج ميدانيد توقیف یک روزنامه چند خبرنگار و غير خبرنگار را بيكار ميكند؟
اگر خبرنگار اهميت داشت، اشتغال او نيز مهم بود. به خاطر اشتباه فردي، جمعي را بيكار ميكنند و اين به آن معني است كه چون شما نميدانيد چه چيز درست است ما برايتان تصميم ميگيريم.
در اين چند سال شايد روز خبرنگار برايم روز شادي نبوده، اما غمگين هم نبوده ام. اما امسال غمگينم كه چرا اينگونه است. من نميدانم تا كي اينگونه است. گاهي فكر ميكنم درگير يك حلقه باطل شده ام. بگذريم كه هر چه بگويم تاريكي است.
خبرنگاران نوشته اند:
روزی که فقط یک روز است/حادثه نویس.کاغذ مچاله های یک خبرنگار"محمد غمخوار"
آدمای احمق لطفا کامنت نذارن 
تعطیلی شرق بار دیگر غمی بر جامعه افزود
مردم از آزادی
آزادی کشنده را عشق است
میدونین توقیف درد آوره
من از زنده ماندن هر آدمی خوشحال میشم حتی
اگر قاتلی باشه که از قصاص نجات پیدا کرده
توقیف هر روزنامه ای هم ناراحت کننده است
حتی اگه کیهان باشه
روزنامه را میگویند رکن چهارم دموکراسی
حواستان که هست؟
میگن سگی که پارس میکنه گاز نمیگیره
بی هویت ها را هم خبری نیست و حتی نامی
شهر در امن و امان نیست اما میتوان راحت بود
کمی
پینوشت: نخواستم دنباله دار بنویسم اما این مطالب به هم ربط داره و چند روز گذشته نیز هم
و باز جایی خالی برای دوستان، اگر میتوانید پرش کنید
خب امروز اومدم و ديدم "الف" بي هويت كه هر كسي ميتونه باشه در فضاي سايبر ظاهر شده خواستم چيزي بنويسم و اين كار را هم كردم اما بعد ديدم كه هر چيز ازرش نوشتن نداره حسن.
بگذريم امروز در دادسراي جنايي مادري را ديدم كه دوسال پيش پسرش گم شده و جسدي را به او داده اند که صورتي برايش نمانده بود تا قابل شناسايي باشد. حس غريبي بو ، تا حالا نديده بودم كه كسي عزيزي از دست داده باشه و نخواد باور كند. البته مداركي بود كه هنوز فرزندش زنده باشد اما مستندات مرگ قويتر بودند.
در فيلمها چنين چيزهايي ديده بودم، اما اين بار كه از نزديك ديدم، حس ناخوشايندي بود و نقص تحقيقات در پرونده جنايي مشهود بود.
خبرنگاران حوادث هم احساس دارند. تنها چيزي كه باعث ميشد كمي آرامش خاطر پيدا كنم فكر نكردن به موضوع بود و البته اين هم كم تاتير مينمود. شايد ميشد با تحقيقات كاملي كه در گذشته بايد انجام ميشد ابهامي باقي نماند اما افسوس. حتي اثر انگشت شناسنامه غير قابل استناد تشخيص داده شده بود. عجيب است، پس به چه ميشود استناد كرد؟
تو اولین پرس و جوها که نه، اما در ادامه پیگیری های ماجرا از دوستی که اسم و رسم صاحب وبلاگي كه آدرسهاش ضميمه اين كار احمقانه بود رو تقریبا میشناخت، شنیدم که ممکن نیست این تهدید احمقانه کار اون باشه .
اما این تهدید چیزی بود که واقعی بود و میدیدمش در کامنتها. پس نتونستم نادیده بگیرمش، اما خودم هم در هنگام نگارش حدسیاتی مبنی بر حماقت نویسندش در ذهنم وجود داشت.
و حتی بی تاثیر بودن بعضی از شیوه های پیشنهادیم رو هم میدونستم، اما باریکه نوری هم در تاریکی
لنگ کفش است.من فکر میکنم این چندان بد هم نبود، چون چیزهایی رو یاد داد و شری بود که خیر را در امتدادش میتوان دید. خب اینکه جان عدده ای در خطر است به نظر من قابل ترید نیست، حتي بدون وجود هيچ تهديد آشكار، اواخر ده هفتاد رو با اینکه کم سن بودم به یاد دارم.
به نظر من بايد آمادگي اين چنين واكنش هايي وجود داشته باشه، چون اگر اين اتفاق از طرفي عدده اي خاص عملي نشود، افراد خاص ديگري هستند كه توانايي عملي كردن حداقل بخشي از چنين تهديدهايي رو داشته باشن و من فكر ميكنم كار زياد سختي هم نيست.
اما يه چيز جالب، ديشب هر چي خواستم حلقه مفقوده ماجرا رو كه وبلاگهاي كامنت گذاري شده را به هم ربط ميداد پيدا كنم موفق نشدم و امروز كه كسي كه از اسمش سو استفاده شده اين بخش زنجير رو هم به دستم داد و من هم با توجه به تعدادي از وبلاگها كه اين كامنت رو داشت و من پيدا كرده بودم متوجه شدم آره اين قويترين احتمال موجود و به نوعي نشانه حماقت طرف و البته تا حدودي هم حساب شده عمل كردن.
نكته جالب ديگه اين كه من از دوستاني كه ميشه به حرفشون استناد كرد شنيدم، اين آدم كه نه اما هر چي بخواي اسمش رو بذاري، اصلا در ايران نيست و براش نوشتن كامنت با اسم و رسم اشكان ديگه امكان نداره.
و اين ماجرا هنوز نكاتي داره برای آموخت.
البته میتنونه با نام جعلی دیگری وار عمل بشه و هنوز به نظر من احتیاط شرط عقلِ، شاید این یه تست واکنش سنجی بوده.
آمادگي و بررسي اين جور موارد قطعا نكات مثبتي رو همراه داره
البته هنوز نکاتی هست که دوستان خودشون آگاهند و من هم
خب بگذريم
"امروز که خودت رو گرفتیم . فردا هم یه عده دیگه رو . پس فردا هم یه عده دیگه .
قتل عام وبلاگ نویسان استارت خورد .
صد و بیست وبلاگ نویس رو پای چوبه دار خواهیم دید .
حالا زبون درازی کن"
جملاتي كه در بالا خونديد، جملاتِ تهديد آميزي است كه در وبلاگ بسياري از وبلاگ نويسان كه چند تا از اونها روزنامه نگار هم هستند يا يك زماني روزنامه نگار بودند، نوشته شده.
این نشانه خوبی نیست، وبلاگ نویسها مراقب خود باشید.
در زیر کامنتها هم آدرس این وبلاگ وجود داره:
http://negahebihejab.blogfa.ir/
و این : monfared-ashkan@yahoo.com آدرس میل
خب به نظر من این آدرسها هم میتونه گمراه کننده باشه و هم راهنما
باید در موردش فکر کنم
واقعا ممکن این تهدیدها عملی بشه؟
اما چیزی که من فکر میکنم متوجه شدم اینکه این کامنتها برای هر کسی فرستاده نشده و افراد خاصی مخاطب این فرد یا افراد هستند و اما وبلاگ نویسان، به نظر من فعلا تا زمانی که معلوم بشه این یک شوخی احمقانه است، این نکات رو رعایت کنید:
ممکن بعضی از اونا واقعا تاثیر زیادی نداشته باشه، اما به قول مولوی :کوشش بیهوده به از خفتگی است.
بازم میگم، جدا مواظب باشید
پی نوشت: از اونجا که حتی یکدرصد ریسک بزرگی در این جور موارد وقتی میشه جلوی خطر رو بگیرید تا یک عدده که به ادعای خودشون کمر به قتل هم خواهند بست نا کام بمونن، البته ممکن این یک آدم احمق باشه که برای بالا بردن بازدیدهای وبلاگش این کار رو کرده، اما اگر نباشه چی؟
در پایان هم میگم :حسن خطرناک

امروز میدان توحید بودم، رفته بودم دندان پزشکی جاتون خالی دندانی ساختیم که دیگر درد نکند. آخه میدونین چی؟ تجربه یکبار عصبی کشی دندان را در حافظه دارم، خب، حتما میخواین بگین به ما چه ربطی داره، بنابراین باید خدمت مبارکتون عرض کنم. اولا اینکه گفتم مواظب دندانهای با سعادتتون باشید که عصب کشی، درد اشک آوری داره، تازه خطرناک هم هست حسن، البته اینم بگم که اشک با گریه متفاوت است. بگذریم بعد از دندانسازی همون جور که عارض بودم خدمتتون اومدم میدان توحید و از آنجا مسیری رو پیاده رفتم تا بتونم سوار ماشین بشم و راهی میدان ولیعصر.تا اینجا موردی نبود، اما مسافت کوتاهی از میدون توحید به سمت بالا حرکت کردم که دوتا مونث توجهم رو جلب کردند، در حاشیه خیابان در جهت من حرکت میکردن (منظورم اینه که آنها هم همون سمتی که من میرفتم در حرکت بودن) حتما میگین عجب هیز، بچه، راه خودتو برو. خب، باز هم عرض میکنم من هم همین کار رو میکردم اما خب به هر حال خبرنگار جماعت نمیتونه به اطرافش بی تفاوت باشه، منم که شاخکهام حساس، به سوتی دو زاریم افتاد که موضوع از چه قراره. اما هنوز کمی مشکوک بودم که گذر زمان ثابت کرد که حدسم درست بوده. هر دو در حال صحبت با تلفن بودند و با توقف هر ماشین در کنارشان پاسخی مناسب به سرنشینان آن میدادند.
وقتی در حال عبور از کنار آنها بودم یکی جلو تر میرفت و دیگری در 5 متری او به دنبالش بود. خلاصه در این هنگام خودرویی با دو سر نشین درکنار نفر عقبی توقف کرد و بفرما زد و اگر بخواهم نقل قول کنم گفت:" سوار شو" و پاشخ شنید:" جان" و باز گفت:" سوار شو بریم" و این بار شنید:" این بچه را باید برسونم"
بعد از آن بود که من دیگه از کنارشون گذشتم و از مونث دوم هم گذر کردم اما با گامهایی معکوس نتیجه را زیر نظر داشتم. در این مدت نیز غیر از من مردان اتول سوار زیادی با امید به آینده، نظاره گر وقایع بودند و سرانجام پس از چند دقیقه دو مونث از کنار خودرویی که با سرنشینانش در مکالمه بودن به کناری آمدند و در آنگاه بود که کرکسان سوار بر اتولهای مختلف قصد داشتند وارد عمل شوند،اما فرصت نیافتند و مونثان خود با کرایه تاکسی محل را ترک کردند. زان پس نیز کرکسان رفتند که شمارشان از انگشتان یک دست گذر کرده بود و چیزی نمانده بود که از شمارش دست دوم نیزخارج شود و به دست سوم برسد. خوشحالم قبل از آنکه برای شمارش کرکسان به دست دیگری نیاز پیدا کنم ماجرا ختم شد.
راستی، یادم رفت، سلام سرداران امنیت اخلاقی، شهر در امن و امان است ما هم که خواب و تفنگ شما پر و مظنونان فرار کرده در انتظار اسلحه ای که دکور نبودنش باید با شلیک ثابت شود و شاید اراذل و اوباشی که منتظر مرگند و حتی بد حجابان منتظر ارشاد.
خب به هر حال کاری کرده بودم که حالا این سوختن و کنده شدن پوست تاوانش.
درست انجام اون کار لذت داشت، اما الان من موندم و پشتی که پوستش کنده شده.
راستش وقتی زیر آفتاب دراز کشیده بودم حدس میزدم که پوستم خواهد سوخت با این حال همچنان زیر آفتاب ظهر، در ارتفاعی بالا تر از تهران دراز کشیدم و برای دقایق کوتاهی به خواب رفتم.
آخه میدونین، من جمعه هفته پبش به مرخصی رفته بودم و مثل همه بعد از مدتها جمعه ای رو در تعطیلات گذروندم.
