تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

پيشنويس۱: حسين نورزي همانيست كه بازي وطن را راه انداخت

هنوز در بند وطنم

پيشنويس۲: لینکها را هم باز کنید مهم است در درک مطلب

وبلاگها را خواندم و ميخوانم، هنوز از وطن نوشتن ادامه دارد اما اين وطن نوشتن همه را تلخ كرد و اين تلخي  تا جايي ادامه داشت كه حسين نوروزي  مدتی نوشتن را تعطیل كرد و نوشت:" :" لطفا این بحث را تمام کن نفس بکشیم؛ و یاد هردومان باشد که می‌توانست این‌جور نشود، وشد!"                                                         

او به طور موقت نمينويسد،موقت خوب است چه تعطيلي باشد،چه پلاك و ازدواجش از همه بهتر . البته همه چيز ما موقت است با اين توفير كه بعضي چيزها موقت تر است ،حتي زندگي هم موقت است.

اين روزها فكرم شده نوشته هاي آلوده به وطن،خواندم و فكر ميكنم.چرا، آخه چرا اينقدر تلخ نوشته اند؟با هر كي رودربايسي داشته باشم باخودم كه ندارم و اين هم وبلاگ من ، شما هم كه از خودمان، سياه بود و من با سفيدي چشمانم خاكستري ديدم.

چهار شنبه بود كه در روزنامه خودمان خواندم نوشته اي از ريا صدر را با عنوان"نوشتن و مكافات!"          

آن هنگام بود كه داغ دلم تازه شد و فهميدم من هم دل خوشي از اين وطن ندارم ،یعقوب یادعلی به خاطر يك اثر كه نوشته اي است از جنس تخيل و نه از جنس مقاله ، يادداشت و از اين جور نوشتن ها كه از اظهار نظر آشكار چاشنبش كند، پاي ميز محاكمه است.پيش تر نوشته اي در صفحه سيزده خوانده بودم،

 يادم افتا كه نوشته بود:" آیا هر بلایی که به سرمان بیاورند، حق‌مان نیست؟"

نميدانم كار به كجا كشيده و پرونده در جه مرحله اي است اما فكر ميكنم فقط مانده به خاطر خوابهاي شبانه افراد را به دادگاه بكشند،كه تو چرا درخواب فلان كس را كشتي؟ فلان كار را كردي؟

واي تصورش را بكنيد چند جوان 16 تا 18 ساله به اتهام تجاوز و زنا محكوم و محاكمه ميشوند.

جرمي ثابت شده كه مدرک جرمش نيز وجود دارد پسرها در خواب تجربه كرده اند، ميكنند و خواهند كرد پس پسرها و مردها بترسيد از روزي كه به اتهام خواب ديدنهاي شبانه محاكمه شويد .نميدانم مونث ها هم مثل مذكرها خواب ميبينند؟ اما اين راميدانم كه آنها هم خواب ميبينند حالا به اتهام زنا نشه قانون مجازات كيفري پر است از عناوين مجرمانه پس زنان هم مراقب باشند خواب نبينند.

مثلا خود من بايد محاكمه شوم كه چراكه خواب ديده ام.

شايد به اعدام هم محكوم شوم چون شاهد قتل بودم و موضوع را اطلاع ندادم ، اگر ثابت نكنم قتل كار من است آنوقت چه؟

راستش ميدونين چيه از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان من در يكي از خوابهاي شبانه ديدم كه چند نفر را ميكشند ولي در آن خواب من نه خودم بودم نه قاتل ، يك نفر ديگه بودم والا حتما پس از بيداري به اداره آگاهي ميرفتم و همه موضوع را ميگفتم.

اما آخر چه كسي باور ميكند من يك قتل را ديده باشم اما من نباشم؟

ميدونين چرا ميگم اين وطن ، وطن من نيست؟

در وطن من سانسور معني ندارد. درست است كه در وطن من بدي، قتل، جنايـت يا حتي تجاوز هست اما در وطن من آدمها حق بودن دارند. در وطن من كم پيش ميايد كه زبان سرخ سر سبز بر باد دهد و اينگونه است كه اين وبلاگ هم وبلاگ من نيست . خب بگذريم كامم تلخ است از وطن بازي.من هم ديگر نمينويسم.

 

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:20 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

پیش نویس۱:هر یک از این پاراگرافها تقریبا جدا از دیگریست و میتوانید از اول هر پاراگراف بخوانید اما یشنهاد میکنم کامل بخوانید تا یک دفعه به عمق فاجعه فرو نروید.این روایت یک روز من است.

پیش نویس۲:اصرار به دیدن عکس نکنید که پشیمون میشید اول متن رو بخونید

 

 

خدا خراب کنه خونه کسی رو که برای آبادی خونه خود مملکتی را یغما کرد

ساعت یک امروز صبح بود و من در تاکسی که نه در ماشین یکی از مسافر کشان شخصی نشسته بودم، غرق در افکار خود، صدای ضبط ماشین را که پیش از آن هم بود ،نزدیک پیاده شدن شنیدم ،همین را میخواند که شنیدم.

خواننده آنگونه ميگفت اما من میگم خدایا عقل بده مملکت خراب کنان را تا آبادگر شوند.دیروزدر روزنامه  خودمان خبری دیدم که یک تروریست عرب حامی صلح شده اگر تروریست عرب حامی صلح شده ،خانه خراب کن هم میتواند آبادگرشود.

 

اما دیشب هم شبی بود برای خودش ،با این حال تاریخی نبود،تولد امیرصابونچی را در جمعی چند نفر جشن داشتیم و تا پاسی از بامداد امروز او را در شادی همراهی کردیم،تولدش مبارک.

 

دیروز من و امیرگودرزی سر بستن صفحه دعوا داشتیم که چه کسی صفحه را ببنده، دعوا از نوع  آن ور بامی، او میگفت من میبندم و من هم مدعی بودم برای بستن صفحه. البته بستن صفحه کار ما نیست دوستان صفحه آرا در قسمت فنی روزنامه این خطیر را مسئولند، ما فقط با توجه به اهمیت خبر جای آن را معلوم میکنیم. امیر جایی مهمان بود ومن هم که دعوت به تولد بودم.به هر حال امیر رفت در حالی که دست به دست هم دادیم و با کمک دیگر  همکاران روزنامه من صفحه را زودتر  از روزهاي ديگربستم.

 

همه اینها به کنار  امیر گودرزی دیروزخبری نوشت که من با دیدن عکس هاش هیچ حسی را نداشتم. خبری بود در مورد دوفرزندی که به دست پدر خود در خواب مقتول شده بودند. این پدر نیز قصد خوکشی داشته اما به دلایلی که برای من مبهم است هنوزنفس میکشد.

وقتي عكسها راديدم هيچ حسي نداشتم. اما زماني كه نگاه كردم در عمق عکسهایی بود پر از حرکت،خون بود و ترس . هنوز خون لخته نشده بود تصورش هم لحظاتي بدحالم ميكند .نه تنها مطمينم كه كسي را به اين شيوه نخواهم كشت بلكه آرزو ميكنم به اين شيوهم كشته نشوم. تصور قتل و صحنه ارتكاب آن برايم ناخوشايند است و قتل فرزند بدست پدر مرا هم زجر ميكنم . وقتي به عكسها دقيق شدم و خودم را به عنوان نفر سومي كه در صحنه حضور داشته تصور ميكنم ، سنگيني ضربات را ميبينم آنموقع است كه به عمق فاجعه پي ميبرم.تصور كنيد كودكي را در جايي به نام خانه ، همنجايي كه ميپندارد در كنار پدر حريم امني دارد وقتي كه حتي فرصت ندارد درد مردن را احساس كند و ضربات پتك بر سر زندگي را از او دريغ ميكند. خانه اي كه پر از خون است ، بالشتي كه كودك هر شب با سر گذاشتن روي آن به عمق سادگي و روياي كودكانه فرو ميرفته، آن شب هم با اميد فردايي كه در انتظار اوست خوابيده و ضربات پتك حتي فرصت نفس كشيدن را از آو دريغ كرده است.در آن عكس من همه اينها را ديدم و بالشتي را كه خون تازه لخته شده  كودك حكايت از ناامني حریم به ظاهر امنی به نام خانه داشت.تكه اي از مغز ،ضربه بي رحمانه اي كه نشان از دل سوزي پدر داشت،همه و همه عمق فاجعه را بيان ميكند. باور كنيد نميدانم چه بايد كرد حتي توصيه اي هم نیست كه به نقل از اين و آن بنويسيم.

امروز موضوع صحبت من و امير گودرزي اين بود كه در قتلها راههايي ميتوان توصيه كرد كه ميتواند طعمه قاتل را ميتوان از مرگ نجات دهد اما در اين قتلها چه بايد گفت؟

به سالمندان تنها ميگوييم در ارتباط  با غريبه ها محتاط باشيد و در ارتباط هاي خود دقت كنيد. به قربانيان احتمالي نزاع خياباني ميگوييم چاقو همراه نداشته باشيد و از درگيري فرار كنيد كه تصميم گيري در دريايي از خشم پايان خوشي ندارد. به همسركشان ميگوييم كه راه بهتري هم  وجود دارد طلاق مال همين روزهاست و....

اما نميدانم به كودكاني كه قرباني خشونتهاي خانگي ميشوند چه بايد گفت؟

آيا چنين والديني از سلامت رواني برخوردار هستند كه توصيه هاي اين چنيني را بشنوند و عمل كنند؟

راستي چه بايد كرد و ماده 220 قانون مجازات اسلامي هم كه دست پدر را باز گذاشته تا بكشد ونميرد.

من خبر نگار حوادثم و اگر هر يك از اخبار را كه مينويسم بخواهم احساس كن تنفس برايم سخت ميشود، من قلبي از سنگ ندارم حرفهاي محمد غمخوار را به ياد مياورم وقتي ميگفت به زاهدان رفتهبود براي تهيه گزارشي كه مسافران اتوبوس در برخورد با تانكر نفتكش زنده كباب شدند:" تا مدتها بوي گوشت كباب آزارم ميداد ، چه برسد به خوردنش"

هر روز وقتي كه در دادسراي جنايي آنچه بر دختري كه قرباني تجاوز جنسي است را ميشنوم ،آن لحظات پر التماس روي مخم رژه ميرود و شنيده هايم مانند تصاوير پشت سر هم از يك حلقه عكاسي شده جلوي چشمم ميآيد. من خبر نگار حوادثم و دلم از سنگ نيست.............................................................................

باور كنيد

پینوشت: از آنجایی که نمیخواستم هرکس وارد میشود عکس را ببیند آنرا به طور نمایان در صفحه قرار ندادم اما به این جهت که ترجیح میدهم حق انتخاب را به شما بدهم این عکس را در جایی به روز کردن و آدرسش را اینجا میگذارم اما نبینید یهتر .

اگه دیدین مسولیت کارتون رو بپذیرید و به من بد و بی راه نگید

http://i7.tinypic.com/6bxbd6h.jpg

 

راه چاره چیست؟

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 22:15 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

همه حرف من این است و همه شب سخنم 

                                                               که چرا چرا غافلاز احوال دل خویشتنم

ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود

                                       به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

خب این رو نوشتم چون با مولانا حال میکنم و این مخلص کلام است او او فرموده

 و اما   امیر گودرزی میگه مشغله ام زیاد است و وقت نوشتن ندارم .بگذریم از اینکه او کسیست که به من میگه تو وقت تلف میکنی والا وقت هم زیاد میاری.

اما همین آدم که در روزنامه اعتمادملی همکار ماست گفت این را بنویسم:

"سبزقبا پرنده ای است که خودش بو میدهد اما لانه اش را عوض میکند"

تو این کاغذی که جلوم نوشته غیر از جمله بالا نوشته :"اشکال از خودمان است  نه وطن"

حرفش روی کاغذ درست  اما اینکه چقدر در عمل در خاک وطن ما این را میتوان عملی کرد من قضاوت نمیکنم و شما را حواله مدهم به تاریخ که چه مردانی روی این خاک قدم گذاشته اند و در هوایش نفس کشیده اند. وحتی من تاریخ را هم قابل تحریف میدانم اما آینده خود بهرین شاهد است .

از آغاز تا امروز را مرور کنید و پس از این را منتظر باشید.

من که این حرف را صحه میگذارم و در این گمانم که بشتر کسانی که وبلاگشان را از آغاز بازی وطن خوانده ام نیز تایید میکنیم اما چرا این ایران ایرانی نیست که ما را در آن جانی خوش باشد سوالیست که باقی میماند

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:29 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

يا حسين لبيك گفتم دعوتت را و دعوت كردم

بازی با وطن: وطن برای تو یعنی چی؟

به رسم پیشینیان دعوت ميكنم از

محمد تورنگ

گردباد

عليرضا شيرازي

عباس حبيبي

کریم جعفری

عاقلانه!

.:: آرمــان شهــر ::.

سیمرغ

سردبير ديپلم

نیوشا دبیری

ایـزد بانوی گـورسـتـان

به آرش كه گفتم دارم وبلاگ ميخونم در مورد وطن بازي، گفت: برو بابا توام وطن هـ ِ هـ ِ

اما وطن چیه؟

 

اول که بهش فکر کردم دیدم فقط کلمه ها ست که تو مغزم بالا و پایین میشه

 

باز هوای وطنم آرزوست

 

ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش

 

ای ایران

 

ای مرز پرگوهر

 

ايران خون و مرگ و عصيان

 

وطن من جاييست كه بيم سانسور دارم حتي براي يك وبلاگ چند خطي

 

بلاگفا در بعضيIP ها فیلتر شده است

 

چشمتان روشن

اين كجاست؟

 

امروز هرچه خواندم از وطن بود

همه سیاهی که شاید نه، اما به حتم خاکستری بود

و شاید در آن لحظات بود که گفتم وطن هیچ نیست جز یک کلمه

وطنی که همه را با آن نبود خوش تر است

یا شاید خوش تر کرده اند

وطنم کورش را در خاک خود دارد که میگویند اولین منشور حقوق بشر از آن اوست

وطنم جاییست مصدق نفتش را ملی کرد

مردمش خمینی را رهبر کبیر خود میدانند

که طالقانی داشته

شریعتی را به خود دیده

خاتمی با گفتگوی تمدنهایش از آن برخواست و جهانی شد

و اکنون احمدی نژاد رییس دولتش است

ستار خان کجایی که ببینی در وطنت دیگر خانه ای نداری

(خانه ستارخان در تبريز تخريب شد )

خانه قدیمی ستار خاندر تبریز



بقایایخانه ستارخان

بقایایخانه ستارخان

اما هموطن

وطنی مانده که هم وطنی باشد در آن

وطن همین خاکی نیست که وجبی از آن را هم به دشمن ندادیم؟

وطن جوانانی بودند که رفتند

اما جوانان زنده را چه میکنند؟

بپوش،نپوس

بگو،نگو

بکن،نکن

تو ستاره داری، تو نداری

و هم اكنون اين جمله به ذهنم خطور كرد :

تن جايي خوشه كه دل خوش باشه

وقتي دل خوشي در خاك نبادشد تن خوشي هم در خاك نخواهد ماند

در جايي خواندم كه در سوئد فرار از زندان جرم نيست

پس اعتراض براي مردم آزاد چه ميشود؟

در جايي ديگر شنيدم كه همه حقوق ميگيرند

در جايي گفتند كه آزادي بيان هم دارند

اما من چه خبرنگاريم با دستاني در پوست گردو

اما باز هم ،وطن است

وطن پرنده ي پر در خون

وطن گل شکفته در خون

وطن فلات شهيد و شهد

ساده گفتن و باز ميگويم وطنم كافه اي بود كه چون من و تو در آنجا ما ميشديم

اما بستندش بدون اينكه مرا در آنجا ببينند

و هم اکنون اين هم وطن من است

وطنم جاییست که بمب اتم را هوا کرده اند تا جوانانش را زیر تیغ ببرند وخاکش را شخم بزنند

پينوشت:اين آدرس صفحه وب عكس بالاست در آن بگرديد چيزهاي ديگر هم خواهيد ديد

آه ماهي سياه كوچولو يادت به خير

شايد باز هم نوشتم

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 22:12 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

جعل يك اسم ،كاريست كه سالهاست انجام ميشود. از قديمي كه خيلي ها به ياد ندارند، اين موضوع تا جايي پيش رفته كه به عنوان يكي از عناوين مجرمانه در قوانين كشورها تعريف شده است ، حتي اگر هابيل ميدانست با جعل چه كارها كه ميشود كرد شايد دست خود را به خون برادرش نمي آلود. در بسياري از موارد جاعل قصد بهره برداري مادي از ارتكاب جعل رو داره و در بسياري موارد متحمل هزينه هنگفتي مشه تا كارش كيفيت بهتري داشته باشه در بيشتر موارد هم جاعلان از انواع خلاقيت استفاده ميكنند تا جایی که نامشون رو در تاريخ ثبت كرده و اصلا بعضي ها از اين بابت دچار كسب شهرت شدن . اما جعل يك اسم در اينترنت و استفاده آن به عنوان يك كامت گذار كار سختي نيست و تقريبا احتياج به هيچي نداره و به جرات ميتونم بگم كسي كه اين كار رو ميكنه چيزهاي رو هم از دست داده . خيلي ها اين كاررو ميكنند اما اينكار نشان از چه دارد؟ نميدانم شايد

نداشتن جرات که اين افراد چنين ميكند. من در این مورد به موارد متعددی برخورده ام و نمونه اش رو هم دارم.

نوشته من در مورد يك تهديد جعلي در اينترنت

چوب " الف " بر سر ماست

بررسی یک کامنت و پست

و نمونه هاي ديگر كه ندارم

شما چه ميگوييد؟ اين نشان از چيست ؟

اما به نظر من اين افراد چون جرات ندارند حرفي را خود بگويند، از نام ديگران معتبر استفاده ميكنند.

در اينجا لازم است بدانيد كه الف ها و شاهد حلاج هاي و يا ميترا خلعتبري ها ي جعلي افرادي نه تنها بيهويت هستند بلكه هويتهاي عاريه اي را نيز قدر ندارند. من در همين كامنت به راحتي ميتوانم جعلي بودنش را اثبات كنم. اما هدف اين افراد چيست استفاده از اعتبار ديگران براي بيان حرفها كه نميتوان گفت بلكه بايد گفت هدفشان بي اعتبار كردن ديگران است با متوسل شدن به ناجوانمردانه ترين روشها. اگر جرات بود حتي يك جو، اين جاعلان غير حرفه اي اينكار را نميكردند و مستقيم كامنت ميگذاشتند كه اي اشکان ، اي شاهد حلاج نيشابوري و اي ميتراي خلعتبري يا اي فلاني تو را دل خوشي ندارم و اينو اينو اين هم دليل اين نا خوشاينديم است كه البته بر اين شيوه نيز جاي بحث دارد كه درست باشد چون ممكن ريشه در يك نظر شخصي داشته باشه . اما اين رو ميشه گفت كه اين باز از شيوه قبل منصفانه تر و كلي ديگه از اين صفات.

به هر حال شخصا معتقدم كه هر چيز مزايايي دارد وهم معايبي . دسترسي آسان و سريع مزيت است ، گستردگي هم مزيت است، اصلا شايد اين هم عيب نباشد چون اصلا به حساب نميآيد.پس نوشته را كوتاه ميكنم و مينويسم اينترنت را با همه جاعلانش عشق است

و اين كامنتها جعلي استاين هم جعلي ديگر

 

 

 يكي ديگر از موارد جعل

خب اينها راه به جايي بردند؟

اما ادامه دارد اين ماجرا وحكايت همچنان باقيست

و ديگر مورد اينكه من پستها را بي تاييد اجازه نمايش داده ام چون با نفس سانسور مخالفم پس اگر موردي غير معمول و كامنتي عجيبي ديديد در وبلاگ من جاي تعجبي نباشد برايتان

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:35 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

امنيت اخلاقي در روزها جاري و از اوايل سال جديد مبحثي است كه ذهن فرماندهان پليس را مشغول كرده است. تا جايي كه در سال ۸۶ چند مرحله اقدام پليسي با مضامين مختلف تحت عنوان طرح امنيت اخلاقي انجام شده است و در اين بين به مبارزه با بدحجابي ميتوان به عنوان اولين و مهمترين بخش اين مجموعه اقدامات اشاره كرد. اين حرفها حدود شش ماه است كه در كشور و به طور خاص در پايتخت ريشه دوانده اما در روزهاي اخير اهميت اين موضوع به جايي رسيده است كه نام پليس مبارزه با مفاسد اجتماعي به پليس امنيت اخلاقي تغيير يافته است. اين اقدام حتي بدون اعلام صورت گرفت و من نيز اين موضوع را در خبرهاي اخير كه در خبرگزاريها به روز ميشود ديدم. اما اين جاي سوال است كه واقعا امنيت اخلاقي در جامعه به اين حد تنزل يافته است كه ضرورت دارد پليسي با اين نام وقوع جرايمي را كه در اين دسته قرار ميگيرد را مورد پيگرد قرار دهد؟ و اين در حالي است كه در مورد اينكه ارتكاب برخي از اين افعال كه در حال حاضر با اين جديت به عنوان جرم تحت پيگرد قرار ميگيرد، واقعا جرم هستند يا نه، حرف و حديث هاي زيادي وجود دارد. مثلا پسري ابروي خود را برداشته باشد، درست است كه اين در عرف جامعه ما مورد قبول نيست اما، تا كنون جرمي با اين عنوان وجود نداشته است و يا من به ياد ندارم كه پسران راه خاطر موي سرشان بازداشت كنند. راستش اين كار من را ياد مدرسه، آن هم در دوران راهنماي و ابتدايي انداخت كه ناظم با ابزار نمره انظباط مجبورمان ميكرد موي سر را كوتاه كنيم يا اينكه اين لباس را بپوشيم و آن لباس را نپوشم. به هر حال اين نكته توجهم را جلب كرد و لازم دانستم چند سطر درباره اش بنويسم. در پايان مينويسم، پليس وظايفي دارد كه بايد انجام دهد. ناظمي هم وظيفه پليس است، اما تا كجا؟

پليس امنيت اخلاقي؟

رئيس پليس امنيت اخلاقي ناجا (در گفتگو با فارس)تشريح كرد 

جزئيات شناسايي و دستگيري باند قاچاق دختران خارجي در ايران

رييس پليس امنيت اخلاقي ناجا(در گفتگو با ايسنا) اعلام كرد:

اين شبكه طي دو عمليات با دستگيري سه سركرده متلاشي شد 

پينوشت:البته در روزهاي گذشته بگرديد، اخبار مشابهي خواهيد ديد.

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:28 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

وقتی آغوش رفاقت یه تله ست...حرف هفت تیره پر رو باور کن

زندگی هم تپانچه است و هم تله

ما را به آن هل دادند و پشتمان را خالی کرند

زندگی دو راهی هر و راهش پر تله هایي که پا رو گاز میگیره، اگه باهاش راه بری پا رو  زخم تر میکه و اگه صبر کنی شکارچی میرسه

چاره چیه؟

:: لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:9 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

دیشب مثل هر شب بعد از خبر ۲۲و ۳۰ شبکه دوم سیما گفتگو ویژه خبری برگزار شد و موضوع برنامه سهمیه ویژه سفر و بازگشایی مدارس بود و مهندس ربانی مهمان .

ماجرای سهمیه بندی بنزین شده حکایت :

خشت اول چون نهد معمار کج             تا ثریا میرود دیوار کج طرحي كه به مناسبت اعلام سهميه مسافرت در روزنامه ما چاپ شد

در این برنامه مجری پرسید آیا اینکه بنزین با نرخ ۳۰۰ تا ۶۰۰ تومان فروخته میشود صحت دارد؟

و جناب مهندس پاسخی داد که الان یادم نیست اما نکته ای که توجهم را جلب کرد این بود:

مجری گفت کرد که هر ماه حدود ۱۶ میلیون لیتر صرفه جویی شده که جناب مهندس در پاسخ داد: ۱۶ میلیون صرفه جویی نشده بلکه در مقایسه با مدت مشابه سال قبل تنها ۷ میلیون لیتر کاهش مصرف بنزین داشته ایم. این در حالی است که جناب مهندس در سخنان خود به به تعداد خودروهای افزوده شده در طول یکسال اشاره ای نکردند و این خود نشان از یک سوال بزرگ است که سال گذشته چه تعداد خودرو چه مقدار سوخت مصرف کرده اند و امسال چه تعداد خودرو ۷ میلیون لیتر کمتر مصرف کرده اند. این بنزین هم حکایتی شده برای ملت. اول که اون معادله پیچیده اعلام شد برای دادن سهمیه ویژه و الان هم که مقدار صرفه جویی را با شیوه ای عجیب و بدون در نظر گرفتن افزايش تعداد مصرف کنندگان اعلام میکنند. در واقع مقدار صرفه جویی باید با یک معادله به دست آید. تعداد خودروها و مقدارمصرف در سال گذشته یک طرف معادله باشد و تعداد خودرو های و مقدار امسال طرف دیگر معادله.

البته بنزین قصه ای است که سر دراز دارد و همچنان باید منتظر قسمتهای بعد آن بود. درحالي كه

يك مسئول در ستاد تبصره 13 از منتفي بودن اختصاص سهميه بنزين سفر از ديد دولت خبر داده بود ناگهان در رسانه ملي موضوع به شيوه اي ديگر عنوان شد. و سرانجام وزارت نفت به اظهارات ضدو نقيض دولت در باره سهميه پايان داد:  

                 بنزين براي همه

اما ميتوانيد اين قسمت از سريال سهميه بندي بنزين را در اينجا دنبال كنيد:

جزییات بیشتر از اختصاص بنزین سفر

اخبار بنزيني

و خبرها را كه مربوط به اين موضوع است را ميتوانيد در اين لينك دنبال كنيد

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:0 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

الان که دارم این رو مینویسم چیزی نمونده که اولین ربع یک قرن، زندگی رو پشت سر بذارم، به جرات میتونم بگم، با بخشی از اون هر کاری که دلم خواسته کردم و حالم خوب نیست، راستی این رو هم بدونید، من همینیم که هستم. توی این دو ده و نیم تنها چندبار اونو دیدم و آخرین بار هم حدود ۴۸ساعت پیش شروع شد. اما زمانی بود کوتا و از زمانهایی که در تاریخ زندگیم از اون به عنوان یکی از ایام به یاد ماندنی و خوب صحبت میکنم، مثل سفرِ یزدِ آخر. در این راه که تنها نبودم، آرش همراهم بود همراهی که تا آخر بود و استوار، درد را همراه داشت اما به عقب برنگشت. حتی با تمام الفاظ منفی من که همینجا بمونیم راه افتاد و ادامه تا رسید. راه تاریک بود و ما تنها البته بی انصافیه اگه نگم که نور مهتاب راه رو نشان میداد و در مسیر هم حدود ده تا آدم از کنارمون رد شدند، در حالی که مقصدشون، مقصد ما یا بالاتر بود. حدود پنج ساعت و اندی از بعد ازظهر چهارشنبه هفتمِ تیر بود که همسفرم، آرش اس ام اسی زد و از اینجا بود که ماجرای ما شروع شد. اول قرارمون ساعت شش و نیم بود و سرانجام حدودساعت هشت هم رو دیدیم و یه سری از چیزهایی که فکر میکردیم لازم داريم، مثل دوتا چراغ قوه و دوتا ساندویچ آیدا با نوشابه خریدیم و در کوله آرش جا دادیم، چون کوله من پر بود. خلاصه بالاخره تصمیمون رو گرفتیم مقصد شیرپلا هدف ما بود، پناهگاهی كه در ارتفاع حدوداً سه هزار متری از سطح دريا قرار دارد. پس شروع کردیم به رفتن ساعت حدود ۹، دقیقا نه و سی و دو دقیقه بود که من در مسیر دربند به ساعتم نگاه کردم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم. وقتی رسیدیم به ساعتم باز نگاه کردم، ساعت نشون میداد که ما تو فردای دیروزیم، من شش ساعت پیش زمان رو الام کرده بودم. البته همون جور که گفتم مسیر سخت بود و طاقت فرسا به غیر از بخش کمی از مسیر، نور مهتاب دلیلی برامون باقی نمیذاشت تا از چراغ قوه استفاده کنیم. الان یه دفعه یادم افتاد که در مسیر من از راه در پیش رو هم برای آرش صحبت کردم و بعد کم کم فهمیدم که وآو چه غولی ساختم از هلال احمر برای آرش، این رو وقتی فهمیدم که به آرش گفتم دوپینگ روبده من و اون گفت: نه نوشابه های انرژی زا رو وقتی از هلال احمر رد شدیم باید بخوریم چون مسیر سخت، اونجا به بعد دوپينگ ميكنيم. تا بعد هلال احمر تنها بودیم و بهتر بگم خواستیم تنها باشیم چون کسی خواست همراه ما بشه اما با رفتارمون به اون فهموندیم که میخوایم خودمون دو نفری به مسیر ادامه بدیم، اما بعد آیدین که حرفه ای تر از ما به نظر میومد در راه شناشي و نه کوهپیمایی و به نوعی همکار ما بود در مطبوعات. حدود ساعت 3 و اندی بامداد در کنار شیرپلا بودیم اما در قفل مانعي بود براي ورود ما به خواگاه و حتي ايوان. بنابراین تا ساعتی پس از 4 بامداد 8 شهریور در پناه دیوار ساختمان بودیم، تا اینکه سرانجام در باز شد و من و آرش رفتیم داخل، اما اول با این تصور که بهتر بعد بریم داخل خوابگاه چون عدده ای آدم اونجا خوابیدن تا حدود ساعت 5 و نیم روی تراس پناهگاه بودیم. سر انجام رفتیم داخل که بهمون گفتن خوابگاه به زودی تعطیل خواهدشد، اما ما با اعتماد به نفس به کار خودمون ادامه دادیم. اما چشتون روز بد نبینه وقتی كارگر افغاني در سالن مجاور رو زد تا خوابها رو بیدار کن فهمیدیم که 5 دقیقه  هم خوابم نمیتونیم داشته باشیم. به هر حال در حالی که ما اصرار به خواب یک ساعته در خوابگاه داشتیم توسط دوتا نگهبان افغانی از اونجا بیرون شدیم. تو پرانتز بگم که به نظر من این کار یکی از ناجوانمردانه ترین و احمقانه ترین کارها است، چون به جای ملت تصمیم گرفتن که کوهنورد باید 10 شب تا 5 صبح بخواب در صورتی که افرادي مثل ما میل به استفاده از پناهگاه در خارج از اين ساعت دارند و در واقع با اين كار نيمي از  عمر مفيد ساختمان است كه استفاده ميشود. خلاصه از ما اصرار از اونا انکار که سرانجام هم روی ما کم شد و تصمیم گرفتیم راه ایستگاه 5 تله کابین رو در پیش بگیریم. ساعت ۶و۳۰ از شیرپلا راه افتادیم و حدود 9و 30 بود که بعد از یک کوهپیمایی بي نقص بالاخره رسیدیم ایستگاه 5 و با تله کابین راهی فرود از ارتفاعات به سطح تهران شدیم. نمیدونید چه خوشی بهمون گذشت، واقعا بايد بگم در هوای عالي جاي رفقا خالی. در مسیر از چند یال گذشتیم و بالاخر در اوج ناباوری رسیدیم، چون فکر میکردیم تو کوه ها گم میشیم و بعد از سالها اجسادمون پیدا میشه. در تمام مسیر میشه گفت حس خوبی داشتیم و از روزمرگی رها البته نه کاملا، حرف زدم و حرف شنیدم از اسراري که شاید جزو معدود نفراتی باشم که این اسرار رو میدونن، واستا ببينم،نه اصلا چيزي نشنيدم. چه زیبا بود ارتفاع و به قول آیدین چه زیبا بود نزدیکی به خدا. کوهپیمایی 12 ساعته ای بود که خودمون هم باورمون نمیشد اون مسیر رو طی کرده باشیم و حتی به جرات میتونم بگم در آغاز چنین قصدی هم نداشتیم.

پینوشت1: دیگه چیزی نمینویسم، هرچند قصد داشتم بهتر از این بنویسم.

پینوشت2: عکسهای این سفر رو ببینید و الا چیزهای جبران ناپذیری رو از دست میدید.

پینوشت3: قشنگی ستاره ها به خاطر گلی که نمیبینیمشون، به قول شازده کوچولو البته، وقت نوشتن صدای شاملو رو میشنیدم که روایت میکرد برای چند صدمین بار ماجرای آشناییشان را.

پینوشت4: تیترهای متفاوتی خواستم بزنم برای این مطلب اما این اولیش بود، البته رها شدن از روزمرگی هم بد نبود.

پینوشت5: راستی آرش قبلا همکارم بود در روزنامه و الان دوستم، بعد همکار.

پینوشت۶: براي خواندن توضيح هر عكس نشانگر موس را روي آن نگه دارين.

پینوشت۷: براي راحت تر ديدن عكسها روي عكسهاي سفر 12 ساعته كليك كنيد.

پینوشت۸: هنوز تو كف اينم كه خوابگاه بود و چون وقت خواب به گفته دو كارگر افغاني ۱۰ شب تا ۵ صبح بود از خواب منع شديم.

پینوشت۹: در مسير و شيرپلا تعدادي كه مثل ما اقدام كرده بودن از تعداد انگشت سه دست تجاوز نميكرد.

عكسهاي سفر 12 ساعته

آرش وهاله نورشاولين عكس من در راه صعود 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمايي از تهران كه در تراس پناهگاه شيرپلا ديده ميشود پله هاي شيرپلامن و آرش در حال استراحتماه در دست من

 

 

 

 

 

 ما لحظاتي قبل از حركت به سوي ايستگاه 5من رو ولكن منظره رو داشته باشآرش سر مست از شادي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آرش پس از سجده شكر از رسيدن به ايستگاه 5 توچالمن هنوز توان داشتم 90 دقيقه فوتبال بازي كنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ما در حال طي كردن 200متر آخريكي از كابين هاي عروس و دامادها را براي برگزاري مراسم عروسيشان به ايستگاه 5 توچال ميبردد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توالت نوشته اي بر روي در يكي از اتاقهاي پناهگاه شيرپلاگشت ارشاد در ارتفاع چند هزار متري از سطح دريا(ايستگاه 5 توچال) مسيري كه ما در كوهپيماي 12 ساعته طي كرديم

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:45 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

امنيت نيست، حالم خوب نيست از حال خوب تا حال بد راهي نيست. شاعر ميگه :

هر كس به طريقي دل ما ميشكند       بيگانه جدا، دوست جدا  ميشكند

بيگانه اگر ميشكند چيزي نيست         اما تو اي  دوست چرا نامرد

بي مرام، بي وفا

و با كمي تحريف بيشتر، ميشه يه سري فحش ديگه چاشنيش كرد. همه جا كه كسي به كسي نيست اينجا هم روش. خب وقتي جهان سوم باشي بهتر از اين انتظار داري؟ عدالت را عَلم ميكنند تا ظلم شود. حق را در پستوي خانه نهان ميكنند و كسريِ كار را ضميمه حقوقت. همبستگي را در نطفه ميميرانند و خلاصه هر چه برايت خوش آيد.نه جانت در امان است، نه مالت ونه حقوقت. اعتراض مدني بي معني ميشود و همه را كشك و دوغ مي انگارند. سو استفاده بی شاخ و دم است، علایق را باید زیر پا گذاشت و رفت؟ یا ماند و جنگید.

آیا هنوز هم جنگ، جنگ پیروزی معنی دارد؟

یا با لفظ  وذمزرذیبلنبنلمنسلحنثقاخحهنیقحخلهنحخثقهفلحخهشقفخهشصجثچخفجچسشثحخفجحمیل

ملغمه ای است در مخم

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:41 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

هفته اي كه گذشت از هفته هايي بود كه فراواني خبر حوادث از نظر حرفه اي براي ما دردسر ساز شده بود. چون از  زيادي خبر در صفحه جا كم مياورديم، اين هفته گروگانگيري پر شمارترين و مهمترين اخبار رو تشكيل ميداد طوري كه يكروز در صفحه سه تا خبر گروگانگيري كار كرديم، يكي گروگانگيري زاهدان، يكي ديگه اصفهان و ديگري هم در پايتخت، البته گروگانگيري در دانشگاه تهران كه بيشتر شبيه يك نمايش تلويزيوني بود به نظر من از همه جالبتر بود و داستان جدايي داره و مربوط به روزي كه خبر گروگانگيري زياد نبود. به نظر من مجرماي ايراني كم پيش مياد كه حرفه اي عمل كنند و از اين بابت خوشحالم، البته در اين بين مجرماني هم داريم كه خيلي حرفه اي عمل ميكند و با نوع كارشون پليس رو سر در گم ميكنند. در حال حاضر به نظر من گروگانگيرها رو در دسته مجرمان غير حرفه اي بايد جا داد كه همين امر باعث ميشه حتي نتونن از صحنه ارتكاب جرم هم خارج بشن براي نمونه ميشه به چند گروگانگيري هاي اخير پايتخت اشاره كرد. البته  گروگانگيري آخر كه به نظر من و خيلي ها يك نمايش بود و اين نظر تا جايي وسعت داشت كه شنيدم در اخبار 20و 30 هم از اين گروگانگيري به عنوان يك نمايش ياد شده. خب در نگاه اول اين مرد دنبال يك تريبون بوده و ميخواست با اين كار حرف خودش رو به گوش جمع حاضر در سالن برساند و يا حتي با استفاده از روزنامه ها ميتونست اين كار رو درسطح وسيع انجام بده.

اما اين فرد نه تنها موفق نشد، بلكه بهتر بگم نخواست فيلمي كه اصرار به پخش اون در تالار ابن سينا داشت نمايش داده بشه، او باز كردن قطعات اسلحه كلاشينكف و دادن قطعات و فشنگهاي اسلحه به حاضران، كاري  كرده كه به نظر من معني كارش پليس بيا منو بگير بوده، البته بماند كه معلوم نيست چه طور موفق شد اسلحه رو به داخل دانشگاه تهران ببره.

خب دوستان و عزيزاني كه قصد گرگانگيري دارند به نظر من بد نيست كه قبلش خوب به موضوع فكر كنن و ببينن كه هدفشون چيه. اصلا اين هدف ارزش اين ريسك رو داره؟

چند درصد امكان موفقيت وجود داره و حتي اينكه به چند نفر براي  رسيدن به هدف لازم. خب اگه يه روزي من بخوام گروگانيگري كنم از تجربه هاي گذشته پند ميگيرم. آخه يكي نيست به اين گروگانگير دانشگاه تهران بگه چرا؟ راستي ميدونيد، يه عالم سوال در اين مورد وجود داره كه بي جواب مونده، مثلا: اينكه چطور اين محمود آقاي گروگانگير موفق شده اسلحه كلاشينكف رو ببر داخل دانشگاه. اين به كنار، محمود آقا مدعي كه چهار سال پيش هم مرتكب گروگانگيري شده بود، با اين تفاسير سوال بعد اين كه چطور در اين مدت آزاد شده و باز هم مرتكب گروگانگيري شده. بعد هم كه در واقع خودش رو تسليم كرد ولي بعضي ها گفتن درپي كار پليسي و كار رواني اون خودش رو تسليم كرده و البته سوالات ديگري هم باقي كه بماند تا بعد ببينيم چه ميشود و اطلاع رساني در اين مورد هم با انشاالله بزودي ماست مالي خواهد شد؟

این هم وبلاگ میترا که اخبار رو لینک داده در وبلاگش

:: لینک این مطلب نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 15:17 توسط شاهد حلاج نیشابوری |