تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ

نمیدونم چرا نطقم کور شده، سر انجام دیدمش. سالهاست که میبینمش، بانو را میگم، حضرت بانو رو نه، بانویی که سیاه پوش است و شهره آفاق،  سلامتان رساند.
در راه با جودی صحبت کردم ، حالم را پرسید، خوب بودم که گفتمش و ادامه دادم قشنگ بود. او هم تایید کرد و علت غمم را جویید. گفتم باز: شادی میخواهی چه، سرت سلامت. همه اینها هم به خاطر این بود که من بعد از ظهری گفته بودم: "میگویند مرگ خوب است برای همسایه ، اما من میگویم مرگ خوب است برای، من تا نبینم مرگ دیگران را".

راستی لباس جدید چطوراست، نپرسیدین اینی که الان تن وبلاگ من میبینید و هنوز خوب جا باز نکرده، از کجا اوردم. راستش اون رو از جایی نیاوردم بلکه دوستی اون رو به من داد، فقط هم به خاطر دوستی. مدتی بود که حسین مشغول بود به طرح این قالب و سرانجام حدود ساعت 8 شب چهارشنبه آن را بر وبلاگم نشاند. البته شاید خالق این شاهکار که حسین نوروزی را خودتون با دیدن امضای استاد حسین در پایین وبلاگ شناخته باشید. من توصیه اتان میکنم سری به گاوخونی او و حضرت بانو بروید، راستی این را هم باید بدانید که او کپی کردن نوشته هایش را خوش ندارد و میگوید کسی مجبور نیست همه را بخواند هرجا که نا خوشایندش بود ضربدر را بزند و در سکوت برود.
بار مینویسم از این پس نوعی دیگر مینویسم درست، و مثل همیشه زیبا. نمیدانم چرا تاریکی بر دلم آمد و سراغ نطقم رفت، چشم، زبان، چرا نطقم را کور کردی ای تاریکی نامرد.
سیاهی را دوست میدارم و چه دوست ترش خواهم داشت که آنرا بر تن بانویی ببینم، فکرش را کردم، حسین آره.
خب وهمه را نوشتم که حسین را سپاس بگذارم و بانویش را تبریک بگویم به خاطر داشتنش.
این اولین پست متفاوت من است. بی نظر و در سکوت بخوانیدش
.

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:24 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

پيش‌نوشت: اين را ديروز نوشتم اما به دليلايلي موفق نشدم آنرا در وبلاگم به روز كنم. امروز که از خواب بیدار شدم تعطیل بود، تا دیر وقت خواب بودم و پس از مدتها کارتون میدیدم، رامکال بود که کودکیم را به یاد میآورد. اما یک تلفن مرا از خاطرات لذت بخش بیرون کشید. گوشی میگفت درخشنده رییس مرکز اطلاع نرسانی پلیس پایتخت پشت خط منتظر است تا صدایم را بشنود، زیاد منتظرش نگذاشتم و سلامی گرم تحویلش دادم. خود را معرفی کرد اما من شناخته بودمش، در ادامه هم حرف از روزنامه و تیتر  و سرلوحه را در گوشم فرو کرد. چرا نوشتی:" رئيس‌پليس پايتخت به مزاح چنين......" تيتري كه هيچ اشكالي ندارد چرا حرف سردار علیپور را نوشتی رییس پلیس پایتخت ایشون الان ناراحت هستند و... و اینگونه بود که روزم معمولی شد. در آغاز گفتم: که من چنین   ننوشته ام و پس از چند کلمه از حالت افقی به حالت نیمه عمود در آمدم و کامپیوتر را آتش کردم به سوی روزنا تا از گفته هایی که روزم را معمولی کرده بود سر در بیاورم، پس دیدم حدسم درست است متن من بی اشکال است و مورد را در سرلوحه دیده اند و من روشن کردم افکارش را که سر لوحه کار من نیست و تیتر هم گفته ی سردار است، پس فهماندم که نوشته من را اشکالی نمییابد. اما به خاطر خط آخر سر مقاله قرار شد جوابی به ما بدهد برای چاپ. خلاصه این گونه بود که روزم عادی شد. اما گذشته از این باید گفت:" پلیس دروغگو نمیخوایم"، سردار علیپور که رییس پلیس امنیت پایتخت است در بخشی از جلسه گفت: در طرح امنیت اجتماعی تنها یک نفر از اراذل جان سپرد، همچنین ما هیچ یک از اراذل را کتک نزدیم مگر براي از بين بردن مقاومت اين افراد مجبور به استفاده از زور باشيم،  اما پس از دستگيري برخورد خشن متوقف مي‌شود. خلاف اين ادعاي سردار عليپور در همان روزهای اول طرح با انتشار عكس‌هاي مختلف در خبر گزاری ها ثابت شد و واکنش بخشی از جامعه و مطبوعات تا جایی بود که دادستان تهران و سردار رادان در گفتگوی خبری حضور یافتند و مرتضوی چاپ مطالبی را که نحوه اجرای طرح را زیر سوال میبرد نشر اکاذیب و تخلفی قابل پیگرد اعلام کرد ، به این ترتیب دو یاداشتی را که از نعمت احمدی و شاپور اسماعیلیان گرفته بودم به باد داد. شدت خشونت به حدی بود که بعضی از افرادی که اراذل و اوباش نامیده میشوند شلوار خیس کردند. هنوز از حقیقت 6 ماه نگذشته که تاریخش را تحریف میکنند، البته بمانند که در نحوه اجرای طرح هنوز حرف است. راستی سردار در بخش دیگری از سخنان خود تکثیر فیلم بدون مجوز وزارت ارشاد را هم غیر قانونی و قابل پیگرد اعلام کرد و در این مورد تا جایی پیش رفت که گفت: با كساني كه يك سي دي را براي استفاده شخصي خريده باشند نیز طبق قانون برخورد میشود، اما نه قضايي بلکه با وي برخورد ارشادي خواهد شد. از طرفی این مقام عالی رتبه پلیس پایتخت در بیشتر موارد کمترین اطلاعات را میدادند و تا زمانی که کسی جزییات نمیپرسید و حتی در پاسخ برخی سوالات با زیرکی به هر چیز پاسخ میداد جز سوال. به هر حال جلسه مطبوعاتی که سردار علیپور جلسه ای بود پر اغراق، چون در بخشی دیگری نیز گفت: از ميان فهرست اراذل و اوباش شناسايي شده در شهر تهران تنها هفت نفر فراري هستند كه بازداشت آنها نيز در دستور كار پليس قرار دارد، ولي تعداد دقيقی اراذل و اوباش اعلا‌م نكرد. در پایان مینویسم حرف ها زیاد است اما ملاحظاتی مانع است مرا، و به قول کسی: «گفتنی ها کم نیست ، منو تو کم بودیم ....»

پی‌نوشت: آقاي احمد درخشنده رسما رييس مركز اطلاع رساني پليس پايتخت است، اما از آنجايي كه وجودش مانع از انتشار اخبار ميشود. كما اينكه جمعه گذشته خبري را داشتم و به هر دري زدم تا خبر را كامل كنم اما در پايان بايد او صحبت ميكردم. اين در حالي بود كه اولين تماس را با ايشون گرفتم كه در پاسخ شنيدم ممكن است در اين قتل وضوعي سياسي يا تجاوز بوده كه اين را بايد در روز بعد و در دفترشان برسي كنند و در صورت خالي از اشكال بودن خبر را اعلام خواهم كرد.    اما خبر همان روز برايم مهم بود بنابراين با هر ژانگولري بود مختصر جزيياتي به دست آوردم و خبر را با تيتر قاتل ياغچي‌آباد در يوسف‌آباد دستگير شد و روز بعد نيز خبر را كامل گرفتم اما نه از رييس اطلاع نرساني پليس پايتخت و با تيتر پس از هشت سال؛ درگيري دو دوست منجر به قتل شد در روزنامه نوشتم. در پايان نيز يادي از برادر محمد تورنگ كه پيشتر واقعا رييس اطلاع رساني بود. نميگفت خبر را ننويس و فقط ميخواست كه ملاحظات لحاظ شود.

:: لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:32 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

پيش نويس:خواستم در آغار بنويسم :"كاش ميشد موقتْ، نبود" بخواهم توضيح دهم بايد بنويسم:"بودن كه بر ما آشكار است و نبود نيز هم، بودن فعلي موقتي است چون پس از مدتي نبودن جاي آن را خواهد گرفت"

حرف من همين جاست كه كاش ميشد فعل نبودن را موقت تجربه كرد. بگذريم بخوانيد تا بدانيد توضيح بيشتر شايد گيج تر كندتان

تق تق تق انگشتانم دكمه ها كيبورد را ميفشارد و حروف و كلمات و در پي آن جملات است كه جاري ميشود، اما كو؟ من كه چيزي در وبلاگم نميبينم. در اين مدت يك ماه و اندي كه وبلاگ دارم اما نوشته ندارم بارها نوشتم و آرشيو كردم. بارها نوشتم ونيمه كاره رها كرم.

بيمارم و نقابي از خنده به صورت دارم، كسي چه ميداند كه من شبي را براي چه بيمارستان بودم، بهتر بود نميخوابيدم تا درد برگردنم مستولي نشود. مرگ در كمين است ، ميگويند مرگ خوب است براي همسايه، اما من ميگوم مرگ خوب است براي من، تا نبينم مرگ ديگري را.

صبح هم راهي كار شدم، كارم را دوست دارم كه گاهي مجبورم برايش بها دهم . بهاي من براي كارم عمريست كه دارم. به زودي مرخصي خواهم رفت.

كار ميكنم تا آرام باشم، حكايتم شده روايت كسي كه نمكش گنديده با نمك چه كنم؟

ميگويند كه چرا نمينويسي . اما نميدانند كه من در آزارم، نوشتن را دوست دارم اما ننوشتن در اين روزها به من آرامش ميدهد آيا؟

شكايت را بايد كرد؟ اما چگونه، اهلش نيستم، و سكوت، سلوك من است.

دوست دارم موقت ننوشتن را و دوست دارم موقت نوشتن را بيشتر، کسی میگفت: 

 سکوتم از رضایت نیست     دلم اهل شکایت نیست

هزار شاكي خودش داره       دلش گير گرفتار

و........

روحم، روحم، آخ روحم

روحم درد ميكند

وقتي در جايي آدم را ناديده بگيرند

وقتي آدم احساس كند از علايقش سو استفاده ميشود

وقتي ببيند كه به وعده ها عمل نميشود و بهترين را ميخواهند

وقتي ببينم كه نميدهند و ميخواهند

وقتي بگويند خواسته هايت محترم است و در عمل نشان دهند كه ماجرا به گونه ديگريست

به زودي خواهم رفت به يك مرخصي

چه خوب ميشد كه از بودن هم ميشد مرخصي گرفت

در دايره افتاده ام و خواهم شكست تنگ را

وقتي فكر ميكنم ميبينم كه هر چيز در دنيا موقت است كه وقتي يك موقت تمام ميشود موقتي ديگر آغاز ميشود موقت نوشتن، با موقت ننوشتن

موقت ازدواج كردن، با موقت طلاق گرفتن

بيشتر چيزها را كه مي انديشم به ضدها موقت برايشان پي ميبرم

اما بودن را ضدي كه موقت باشد نمييابم

و باز كس ديگري به ياد ميآورم كه گفت: ضد به ضد شد آشكار

در اين دنيا خيلي از ضد ها را ميشود بود

اما

ضد ِ بودن را چگونه ميتوان بود

آن هم موقت؟

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:50 توسط شاهد حلاج نیشابوری |

امروز در اداره آگاهي تهران خبر دادند كه مردي يزدي به قتل چهار پسر 12 تا 14 سال در شهرستان تفت يزد اعتراف كرده . در نگاه اول اين خبر نيز مانند بسياري از خبرهاي ديگر بود كه شنيده بودم، اما نه اين خبر فرق داشت. متهم را از يزد آورده بودند تهران كه از او اعتراف بگيرند. البته درست است كه بازجويي فني با بازجويي فني فرق نميكند اما متهم كه اين حرفها سرش نميشود.
شنيدن ماجراي اين جاني من را به ياد بيجه انداخنت كه جان كودكان پاكدشتي را تا نيمه اول سال 83 تهديد ميكرد. قديمي تر ها هم گفتند كه به ياد اصغر قاتل افتاده اند، در روزنامه دوستي گفت: اين بيجه رابع است.
از اعدام بيجه در آخرين روزهاي اسفند 83 هنوز سه سال نگذشته است كه نسخه چهارمش نيز به بازار آمد كپي سوم بيجه كه همين يكماه پيش بود به اعدام محكوم شد.
و بودند دراين مدت جانياني كه تجاوز كردند و نكشتند،اكنون قاسم را به ياد دارم كه به رتيل مشهورش كردند.
اينها از كجا ميآيند؟ چندي بعد بيجه يزدي نيز اعدام خواهد شد ، اما تضمينش چيست كه متجاوز قاتل نداشته باشيم؟

:: لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:10 توسط شاهد حلاج نیشابوری |