كافه رستوران كوپه پلمپ شد، يكي از كسبه محل در اين مورد گفت: اين ماجرا حدود دو هفته پيش اتفاق
افتاد و دليل پلمپ، اشكال در پروانه كافه رستوران كوپه است، وي ادامه داد: اين كار به دليل مسايل صنفي و به درخواست رييس صنف اتفاق افتاده است. چون او با مالك اصلي اين كافه مشكل شخصي دارد و اينگونه قصد دارد از خجالت او خارج شود. در حال حاضر نيز مدير كافه كه مستاجر ملك است به دليل حضور نداشتن مالك دچار مشكل شده، از طرفي مدت اعتبار جواز او تمام شده و تقاضاي جواز 5 ساله كرده است اما حضور نداشتن مالك و تصفيه حسابهاي شخصي، اينگونه براي او رقم زده است. وي در تشريح ماجرا گفت آن روز صبح اول وقت آمدند و گفتند اينجا بايد پلمپ شود. البته شنيده هايي وجود دارد كه برپايي كافه رستوران كوپه در ملك اجاره اي را رد ميكند و از مالك بودن مديران كوپه حكايت دارد. علي ايحال با توجه به اظهارات اين مرد ميانسال كه مغازه اش در نزديكي كوپه قرار دارد ميتوان به اين نتيجه رسيد كه دليل تعطيلي كوپه ربطي به اجراي طرح امنيت اجتماعي ندارد، چون در اوايل ممنوعيت سيگار شنيده ميشد كافه كوپه از معدود جاهايي است كه امكان سيگار كشيدن در آنجا وجود دارد. از طرفي گمانه ديگري كه در مورد پلمپ كوپه وجود دارد، موضوع تداخل صنفي است كه پيش از اين باعث تعطيلي كافه نشر ثالث و چند كافه ديگر شده است. فكر ميكنم آخرين نمايشگاهي كه در گالري كافه كوپه برگزار شد مربوط به آثار توكا نيستاني بود و مراسم افتتاحيه اين نمايشگاه ساعت 17 روز پنجشنبه 14 دي سال گذشته برگزار شد، گزارش تصویری و تحریری آن نمایشگاه را هم ميتوانيد با كليك در اينجا از پرشین کارتون ببينيد و بخوانيد.
البته گمانه رعايت نشدن حجاب كامل در اين كافه جوان پسند نيز دور از ذهن نيست و همه اين موارد تنها به گمانه هاي شخصي مربوط ميشود چون هنوز خبري در اين مورد در جايي نديده ام و منبع آگاهي هم در اين مورد چيزي نگفته، به هر حال اين جور كه از به نظر مياد كافه هاي پايتخت يكي پس از ديگري رو به تعطيلي ميروند و شنيده ميشود كه كافه هشت و نيم هم بنا به دلايلي به حالت نيمه تعطيل در آمده است و كافه هنر نيز مشتريان زيادي را از دست داده است.
در پايان نيز خالي از لطف نميدانم يادي از پاتوق پلمپ شده خودمان يعني كافه تيتر كنم كه در تير ماه مجبور به تعطيلي آن شدند، ميتوانيد با كليك روي كلمه كافه تيتر مطالبي كه به ياد او نوشته شده را نيز بخوانيد.

او: خوبي؟
من: سلام!
من: نه!
او: خيلي دلم سوخت...
من: تو خوبی؟
او: آخي!
او: داشتم تو بالاترين چرخ مي زدم...
او: که لينک داغش رو ديدم...
او: نمي شناختمش!
او: اما ديدم حسين لينک رو فرستاده...
من: بالا ترین که خرابه!
او: رو به راهي يا نه؟
او: خيلي باهاش دوست بودي؟
من: از زندگی خوشم نمیاد چون همش باید منتظر خبر مرگ یه عزیزی باشی!
او: خب همينه ديگه...
من: دوسال هر روز میدیدمش...
او: اي بابا!
او: چي بگم؟
او: اين روزا اين مرگا خيلي زياد شده!
او: سکته قلبي!
او: عجيب شايع شده!
من: میگن...
او: سيگار م مي کشيد؟
من: هی...
او: مي دوني داشتم فکر مي کردم...
من: که؟
او: که شيوه زندگي خبرنگارا خيلي مشکل داره!
او: سيگار...
او: استرس...
او: غذاي نادرست...
او: بدون تحرک مناسب...
او: خب همه اينا باعث مي شه خبرنگارا جز اقشار آسيب پذير باشن...
او: نسبت به بيماريهاي قلبي!
او: و همينطور بقيه بيماريهاي غير واگير!
او: اين شيوه زندگي اغلب روشنفکراست...
او: که خبرنگارا بيش از همه در معرض خطرن...
او: حوصله حرف زدن هم نداري؟
او: مي خواي بري استراحت کني؟
او: يه آرام بخش بخور...
او: و بخواب!
من هم منتظر مرگم، کی از راه برسه و شادم کنه ؟ از شنیدن خبر مرگ بیزارم ٬ اما ٬ مرگ را دوست دارم. امروز بالاخره بلاگمو به روز کردم، اما ای کاش دلیلی نبود که امروز وبلاگ را به روز کنم. مهران قاسمی رفت و زندگی در جریان است. مهران قاسمی مردی بود نه همه نیکی ، اما من در دوسالی که در کنار او گذشت از او بد ندیدم و به خاطر ندارم که کسی به بدی از او یاد کند. شوخی هایش هنوز در ذهنم رژه میرود، یاد شبی می افتم که تصادف کرده بود و روی تخت بود ، در بیمارستان با او بودم و هنوز با همه دردی که داشت شوخی میکرد. کاش این هم یک شوخی بود. زانویش را حدود یک ماه پیش جراحی کرده بود . تحریریه بوی مرگ میدهد، دیگر تحریریه ما بی مهران است. جوان بود و ماندنی، آخر چرا او را بردی عزراییل ؟ کاش میشد مرد ، کاش میشد نبود تا دیگران باشند و بمانند. وقتی شنیدم مبهوت حکمتش شدم. مرگ آدم ها بعید نیست ٬ اما نمیتوانم خوب باشم٬ چون عزیزی رفت و عزیزانی هنوز هستند، نگرانم رفتن عزیز دیگری را، نفر بعدی کیست؟ کاش من باشم. دلم واسه همه آدمای زنده میسوزه که باید همچنان شاهد مرگ عزیزانشان باشند، مرگ را در همین نزدیکی احساس میکنم... در پایان میگویم مرگ خوب است براي من، تا نبينم مرگ ديگري را، مرگ ! کجایی؟ میخواهمت... اين هم مسافر خسته براي خدا حافظي کلیک کنید و بشنوید
میگویند نیم ساعت پیش کسی را از دست دادیم، همكاري بود در روزنامه. نزديك به دوسال در كنار هم بودبيم و بيشتر ساعات بيداري را نيز. میخواهم بنویسم، میخواهم بگویم از سکوت، ميخواهم بگويم سكوت سرشار از اندوه. بغضي كه در گلوها مانده. توف به اين زندگي. به آني زير و رو ميشود. چه كسي باور ميكند كه، .........................................حكمتش چيست؟ كه ميتواند روشنم كنيد. در ظلمات زندگي چراغ ميخوام. چشمهايي بسته شد. چرا؟مهران قاسمی دبیر سرویس بین الملل روزنامه ما بود، امروز در تحريريه نشسته بوديم و مشغول كار بوديم كه به ناگه ديدم تعدادي گريه ميكنند و ميگويند مهران قاسمي.......
نوشتني ها و نوشتني ها در موردش زياد است ،خوب بود و هميشه خندان، او مهران بود و يك دوست، كاش هنوز هم بود و ميشد با فعل حال برايش جمله ساخت. مهران تمام شد، كاش يك روز زندگي هم تمام شود و باز ميگويم مرگ در كمين است، ميگويند مرگ خوب است براي همسايه، اما من ميگوم مرگ خوب است براي من، تا نبينم مرگ ديگري را
و این هم خبر ایسنا با تیتر: دبير سرويس امور بينالملل روزنامهي اعتماد ملي درگذشت