كم كم نفس كشيدن هم ممنوع ميشود
پارسال بود كه كافه تير را تعطيل كردند و كمي بعد مدتي كافه ها محدود شد، مدتها است كافه نشيني تعطيل شده با كافه هايي كه جايشان سوپر ماركت ميبينيم يا درهاي قفل خورده اي كه پلمپ شده اند، تيتر و كوپه را كه ميشناختيد و كافه هشت ونيم كافه نشينها بايد حالش را بهتر از من بدانند.
و حالا نوبت وبلاگها است كه طعم تعطيلي را بار ديگر بچشند. بار ديگر بازنگار تعطيل شد تا وبلاگ نويسها از هم بي خبر بمانند. ميگويند رضا ولي زاده هم هنوز دليل اين مرحله از فيلتر را نميداند.
و ما تنها تماشاچي هستيم. البته انگار همه سرورها چنين نكرده اند چون دوستي ميگفت بي فيلتر شكن ميبيند هنوز بازنگار را.
من زلزله چین را محکوم میکنم، آخه چرا بايد چنين اتفاقي بيفته كه اين همه آدم در ينگه اي از دنيا بميرند. البته حکمتش را نباید نادیده انگاشت. به هر حال از اینها که بگذریم همین زلزله بود که باعث شد کار من حدود ۳ ساعت بیشتر طول بکش، ۵ دقیقه به ساعت هفت شب مونده بود که من صفحه حوادث رو بستم باخبری در اون تعداد کشته ها رو ۵ نفرذ اعلام كرده بود، البته خبر حدود ساعت ۵ تنظيم شده بود. وقتي صفحه تمام شد براي بار اول متوجه شدم كه آمار بالا رفته و فقط در يك شهر بيش از هفت هزار كشته داشته. بنابراين دست به كار شدم و با كمك دوستي در روزنامه خبري ترجمه كردم و ترجمه كردن و نوشتن و جابجا كردن خبرها و تمام شدن كار همان. نشون به اون نشون كه شروع اين كارا همان و تمامش در دقايقي پس از ساعت ۹ شب همان و اينگونه بود كه دو ساعت ديرتر به برنامه ها رسيدن همان. در پايان بار ديگر محكوم ميكنم همه زلزله هاي تاريخ به خصوص اين يكي را. اين هم خبري كه پايان كارم بود:

يادم وقتي دوستي رو كه از ارتفاع چهل متري پريده بود در لحظات اوليه ديدم هيجان از گوش هاش بيرون ميزد.
من اسم اين تجربه رو لحظه اي قبل از مرگ ميذارم. واقعا حس ميكني كه ترسناك، ضربان قلبت ميره بالا. بايد به حرف مربي گوش كني و پايين رو نگاه نكني.
بعد ميبيني كه داري به طرف زمين حركت ميكني و در يك لحظه توقف براي چند ثانيه، اما تا ميخواي به خودت بياي متوجه ميشي كه داري تو هوا تاب ميخوري.
تا حالا به ذهنتون خوطور كرده بخواين حس خودكشي رو بدونين اما نميرين؟
در آمريكا بازي بود به نام مرگ كه با پيچيدن يه طناب دور گردن شروع ميشد و در اين بازي انفرادي طرف با كشيدن دو سرطناب به جرات ميشه گفت تا چند قدمي مرگ ميرفتن و برميگشتن. البته اين بازي قرباني هايي هم گرفت و يكي از همين قرباني ها دليلي شد تا بازي مرگ به ايراني ها معرفي شه، چون اون يه دختر ايراني بود كه جون خودش رو در اين بازي از دست داد.
بگذريم داشتم ميگفتم ميتونين با بانجي جامپينگ اين حس رو امتحان كنيد. احتمالا تو فيلم ها ديديد كه يكي به قصد خودكشي از يه بلندي ميپره و بعد دوربين اون رو نشون ميده كه به سرعت داره به طرف زمين مياد. من اين حس رو تجربه كردم با پريدن از ارتفاع چهل متري در اولین مرکز بانجی جامپینگ تهران كه در بام تهران واقع شده. اول كه همراهانم سعي كرن منصرفم كنند اما نتونستن، بعد وزن و فشار خون بعد هم برو بالا. تصور كنين 40 مترو بدون آسانسور بري بالا و وقتي برسي بالا احساس كني كه ريز پات صاف اما هر تكون جزيي و وزش باد دكلي كه روشي رو داره تكون ميده. مربي سعي ميكنه با نوع صحبتش اعتماد به نفست رو ببر بالا و حواست رو از موضوعي كه بهش فكر ميكني پرت كنه. بعد با لوازم ايمني مهارشي، چند دقيقه بيشتر وقت نداري منصرف شي. اسمت از بلندگو اعلام ميشه و اون موقع، صداي دست و تشوبق رو از پايين ميشنوي، مربي ميگه پايين رو نگاه نكن اما تو گوشت بده كار نيست و در اين بين يكي از دوستات كه ميگه نپر.
ميپري و تجربه انجام شده.
وقتيم كه پا ميرسه زمين هنوز رو هوايي. بازم ميپرم، ماهي يه بار گمونم بس باشه، راستي بايد بگم اين كارم تا ساعت ها دوستي رو منقلب كرد و او صبح با كلمه چطوري ديوونه من رو از خواب بيدار كرد و اين هم بماند قرار بود در جمعه شبي كه من اين كار رو انجام دادم ماجرا به گپي دوستان همراه دو دوست قديمي و دو دوست جديد در بام تهران ختم بشه.
حس خوبي بود در يك كلام و شايد حس اون شبه بود به حسي كه در تصادف تا تصادف به او اشاره كردم.