در روزها می آید و عمر می رود، هشت ماه مانده، نمیدانم اره ای را که گیر کرده چه کم. هر روز است که به روزهای باطله تقویم گذشته اضافه میشود، ولی نمی گذارند خوش باشی، اینجا هم به چپ چپ حاکم است. میگویم ما راست میکنیم اما اینجا چپت میکنند و دیگر فرمان راستی هم ندارد.
با سلام بر دوستداران ایرانمان به موج ما بپیوندید
از آخرين باري كه وبلاگ رو به روز كردم حدود به دو ماه ميگذره و در اين مدت بارها يادم افتاد كه وبلاگي هم دارم اما به دلايل مختلف ننوشتم، علارقم اينكه گاهي هم سوژه داشتم. الان هم بايد برم چون كار دارم يه عالم اين هم از روز جمعه ما. راستي من ديگه شهرك آزمايش نميرم و مدتي وارد روزهاي خوش خدمت سربازي شدم و اين اتفاق رو مديون دوستاني هستم كه زحمات زيادي براي رهايي من كشيدن و در اين بين دوستاني رو هم شناختم كه نشناخاه بودم، در آينده در اين مورد هم خواهم نوشت.
تمركز در حد هويج شده، به واسطه اشتغال ذهن به موضويي كه درگير آن شده ام. چند پاراگراف نوشته بودم اما كنجكاوي در امكانات جديد بلاگفا كه مدتها بود از آن بي خبر بودم و كم تمركزي باعث شد كه كليك كنم و كليك همان و پريدن نوشته ها همان. خوب يه همچين چيزايي نوشته بودم: در حال عبور از مرحله جديدي در زندگي هستم كه نگرانيم را افزون كرده، الان هم كه بعد ماه ها دست به كيبرد شدم كاملا اتفاقي هستش و هر چي كه داره مياد مينويسم، نميدونم همه آدما مثل من هستن يا نه، در ذهنم طوفاني از افكار جاريست،نميدونم چقدر نوشتم رو باور ميكنيد اگه بنويسم نميدونم چي ميخوام بنويسم.نامجو گمونم يه همچين چيزي ميگه كه ديوار هويج صداي خرگوش ميده، چه كسي ميداند اسم اعظم سگ را، يا شاملو در يكي از ترجمه هاش كه باصداي خودش هم موجود و به نقل از يه شاعر سياه پوست ميگه اگه به ديوار مشت بزني گاهي ديوار ميرنبه گاهي هم نه. بگذريم كم كم برم نه نميرم ميشينم همينحا تو كافي نت و هيچ كاري نميكنم.به قول عابري از نو فرمودند به چپ چپ.............

يادم وقتي دوستي رو كه از ارتفاع چهل متري پريده بود در لحظات اوليه ديدم هيجان از گوش هاش بيرون ميزد.
من اسم اين تجربه رو لحظه اي قبل از مرگ ميذارم. واقعا حس ميكني كه ترسناك، ضربان قلبت ميره بالا. بايد به حرف مربي گوش كني و پايين رو نگاه نكني.
بعد ميبيني كه داري به طرف زمين حركت ميكني و در يك لحظه توقف براي چند ثانيه، اما تا ميخواي به خودت بياي متوجه ميشي كه داري تو هوا تاب ميخوري.
تا حالا به ذهنتون خوطور كرده بخواين حس خودكشي رو بدونين اما نميرين؟
در آمريكا بازي بود به نام مرگ كه با پيچيدن يه طناب دور گردن شروع ميشد و در اين بازي انفرادي طرف با كشيدن دو سرطناب به جرات ميشه گفت تا چند قدمي مرگ ميرفتن و برميگشتن. البته اين بازي قرباني هايي هم گرفت و يكي از همين قرباني ها دليلي شد تا بازي مرگ به ايراني ها معرفي شه، چون اون يه دختر ايراني بود كه جون خودش رو در اين بازي از دست داد.
بگذريم داشتم ميگفتم ميتونين با بانجي جامپينگ اين حس رو امتحان كنيد. احتمالا تو فيلم ها ديديد كه يكي به قصد خودكشي از يه بلندي ميپره و بعد دوربين اون رو نشون ميده كه به سرعت داره به طرف زمين مياد. من اين حس رو تجربه كردم با پريدن از ارتفاع چهل متري در اولین مرکز بانجی جامپینگ تهران كه در بام تهران واقع شده. اول كه همراهانم سعي كرن منصرفم كنند اما نتونستن، بعد وزن و فشار خون بعد هم برو بالا. تصور كنين 40 مترو بدون آسانسور بري بالا و وقتي برسي بالا احساس كني كه ريز پات صاف اما هر تكون جزيي و وزش باد دكلي كه روشي رو داره تكون ميده. مربي سعي ميكنه با نوع صحبتش اعتماد به نفست رو ببر بالا و حواست رو از موضوعي كه بهش فكر ميكني پرت كنه. بعد با لوازم ايمني مهارشي، چند دقيقه بيشتر وقت نداري منصرف شي. اسمت از بلندگو اعلام ميشه و اون موقع، صداي دست و تشوبق رو از پايين ميشنوي، مربي ميگه پايين رو نگاه نكن اما تو گوشت بده كار نيست و در اين بين يكي از دوستات كه ميگه نپر.
ميپري و تجربه انجام شده.
وقتيم كه پا ميرسه زمين هنوز رو هوايي. بازم ميپرم، ماهي يه بار گمونم بس باشه، راستي بايد بگم اين كارم تا ساعت ها دوستي رو منقلب كرد و او صبح با كلمه چطوري ديوونه من رو از خواب بيدار كرد و اين هم بماند قرار بود در جمعه شبي كه من اين كار رو انجام دادم ماجرا به گپي دوستان همراه دو دوست قديمي و دو دوست جديد در بام تهران ختم بشه.
حس خوبي بود در يك كلام و شايد حس اون شبه بود به حسي كه در تصادف تا تصادف به او اشاره كردم.
زندگي برايم غريب شده
براي خيلي ها مرده ام
خودم را براي خيلي ها كشته ام
اين روزها حرف است كه ميكشد
قتاله اي بيخشونت
وقتي بدون محاكمه ميكشند
به اتهام هتك حرمت
آه
روزگار غريبي ست، نازنين
اين آب روزي
به آسياب من خواهد رسيد
بزرگان در حال رفتنند
و مرگ است كه مي آيد
حرف را نبايد زد تا جاندار بماني
حرف را در نطفه خفه كن
توهم ميزنند
عدده اي
از براي خيانت
تمام كن حرف را و زنده باش
و اكنون
مرگ از راه ميرسد
من هم مرده ام
چون زياده از كپنم گفتم حقيقت را
امروز که اولین صفحه اکس پلور را باز کردم با این لوگوی LEGO ناخواسته به ياد كوكي افتادم، آه كه كودكي هم پير شد. چه گلهایی که از او خورده ام و با بلع گلها نگرانی بزرگترها را رقم زدم.
يادش به خير با بابا بزرگ به بازي مي نشستيم و برجهايش ما را به تخريب وا ميداشت. چه اسلحه هايي كه ساخته بودم و هنوز بقاياي آن سكوت را برايمان به ارمغان مي آورد، وقتي كودكي مهمانمان ميشود.
و امروز كه بازيچه كودكي ام را 50 ساله ميبينم خود را مسن تر حس ميكنم.
پيش نويس:خواستم در آغار بنويسم :"كاش ميشد موقتْ، نبود" بخواهم توضيح دهم بايد بنويسم:"بودن كه بر ما آشكار است و نبود نيز هم، بودن فعلي موقتي است چون پس از مدتي نبودن جاي آن را خواهد گرفت"
حرف من همين جاست كه كاش ميشد فعل نبودن را موقت تجربه كرد. بگذريم بخوانيد تا بدانيد توضيح بيشتر شايد گيج تر كندتان
تق تق تق انگشتانم دكمه ها كيبورد را ميفشارد و حروف و كلمات و در پي آن جملات است كه جاري ميشود، اما كو؟ من كه چيزي در وبلاگم نميبينم. در اين مدت يك ماه و اندي كه وبلاگ دارم اما نوشته ندارم بارها نوشتم و آرشيو كردم. بارها نوشتم ونيمه كاره رها كرم.
بيمارم و نقابي از خنده به صورت دارم، كسي چه ميداند كه من شبي را براي چه بيمارستان بودم، بهتر بود نميخوابيدم تا درد برگردنم مستولي نشود. مرگ در كمين است ، ميگويند مرگ خوب است براي همسايه، اما من ميگوم مرگ خوب است براي من، تا نبينم مرگ ديگري را.
صبح هم راهي كار شدم، كارم را دوست دارم كه گاهي مجبورم برايش بها دهم . بهاي من براي كارم عمريست كه دارم. به زودي مرخصي خواهم رفت.
كار ميكنم تا آرام باشم، حكايتم شده روايت كسي كه نمكش گنديده با نمك چه كنم؟
ميگويند كه چرا نمينويسي . اما نميدانند كه من در آزارم، نوشتن را دوست دارم اما ننوشتن در اين روزها به من آرامش ميدهد آيا؟
شكايت را بايد كرد؟ اما چگونه، اهلش نيستم، و سكوت، سلوك من است.
دوست دارم موقت ننوشتن را و دوست دارم موقت نوشتن را بيشتر، کسی میگفت:
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست
هزار شاكي خودش داره دلش گير گرفتار
و........
روحم، روحم، آخ روحم
روحم درد ميكند
وقتي در جايي آدم را ناديده بگيرند
وقتي آدم احساس كند از علايقش سو استفاده ميشود
وقتي ببيند كه به وعده ها عمل نميشود و بهترين را ميخواهند
وقتي ببينم كه نميدهند و ميخواهند
وقتي بگويند خواسته هايت محترم است و در عمل نشان دهند كه ماجرا به گونه ديگريست
به زودي خواهم رفت به يك مرخصي
چه خوب ميشد كه از بودن هم ميشد مرخصي گرفت
در دايره افتاده ام و خواهم شكست تنگ را
وقتي فكر ميكنم ميبينم كه هر چيز در دنيا موقت است كه وقتي يك موقت تمام ميشود موقتي ديگر آغاز ميشود موقت نوشتن، با موقت ننوشتن
موقت ازدواج كردن، با موقت طلاق گرفتن
بيشتر چيزها را كه مي انديشم به ضدها موقت برايشان پي ميبرم
اما بودن را ضدي كه موقت باشد نمييابم
و باز كس ديگري به ياد ميآورم كه گفت: ضد به ضد شد آشكار
در اين دنيا خيلي از ضد ها را ميشود بود
اما
ضد ِ بودن را چگونه ميتوان بود
آن هم موقت؟
پيشنويس۱: حسين نورزي همانيست كه بازي وطن را راه انداخت
هنوز در بند وطنم
وبلاگها را خواندم و ميخوانم، هنوز از وطن نوشتن ادامه دارد اما اين وطن نوشتن همه را تلخ كرد و اين تلخي تا جايي ادامه داشت كه حسين نوروزي مدتی نوشتن را تعطیل كرد و نوشت:" :" لطفا این بحث را تمام کن نفس بکشیم؛ و یاد هردومان باشد که میتوانست اینجور نشود، وشد!"
او به طور موقت نمينويسد،موقت خوب است چه تعطيلي باشد،چه پلاك و ازدواجش از همه بهتر . البته همه چيز ما موقت است با اين توفير كه بعضي چيزها موقت تر است ،حتي زندگي هم موقت است.
اين روزها فكرم شده نوشته هاي آلوده به وطن،خواندم و فكر ميكنم.چرا، آخه چرا اينقدر تلخ نوشته اند؟با هر كي رودربايسي داشته باشم باخودم كه ندارم و اين هم وبلاگ من ، شما هم كه از خودمان، سياه بود و من با سفيدي چشمانم خاكستري ديدم.
چهار شنبه بود كه در روزنامه خودمان خواندم نوشته اي از ريا صدر را با عنوان"نوشتن و مكافات!"
آن هنگام بود كه داغ دلم تازه شد و فهميدم من هم دل خوشي از اين وطن ندارم ،یعقوب یادعلی به خاطر يك اثر كه نوشته اي است از جنس تخيل و نه از جنس مقاله ، يادداشت و از اين جور نوشتن ها كه از اظهار نظر آشكار چاشنبش كند، پاي ميز محاكمه است.پيش تر نوشته اي در صفحه سيزده خوانده بودم،
يادم افتا كه نوشته بود:" آیا هر بلایی که به سرمان بیاورند، حقمان نیست؟"
نميدانم كار به كجا كشيده و پرونده در جه مرحله اي است اما فكر ميكنم فقط مانده به خاطر خوابهاي شبانه افراد را به دادگاه بكشند،كه تو چرا درخواب فلان كس را كشتي؟ فلان كار را كردي؟
واي تصورش را بكنيد چند جوان 16 تا 18 ساله به اتهام تجاوز و زنا محكوم و محاكمه ميشوند.
جرمي ثابت شده كه مدرک جرمش نيز وجود دارد پسرها در خواب تجربه كرده اند، ميكنند و خواهند كرد پس پسرها و مردها بترسيد از روزي كه به اتهام خواب ديدنهاي شبانه محاكمه شويد .نميدانم مونث ها هم مثل مذكرها خواب ميبينند؟ اما اين راميدانم كه آنها هم خواب ميبينند حالا به اتهام زنا نشه قانون مجازات كيفري پر است از عناوين مجرمانه پس زنان هم مراقب باشند خواب نبينند.
مثلا خود من بايد محاكمه شوم كه چراكه خواب ديده ام.
شايد به اعدام هم محكوم شوم چون شاهد قتل بودم و موضوع را اطلاع ندادم ، اگر ثابت نكنم قتل كار من است آنوقت چه؟
راستش ميدونين چيه از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان من در يكي از خوابهاي شبانه ديدم كه چند نفر را ميكشند ولي در آن خواب من نه خودم بودم نه قاتل ، يك نفر ديگه بودم والا حتما پس از بيداري به اداره آگاهي ميرفتم و همه موضوع را ميگفتم.
اما آخر چه كسي باور ميكند من يك قتل را ديده باشم اما من نباشم؟
ميدونين چرا ميگم اين وطن ، وطن من نيست؟
در وطن من سانسور معني ندارد. درست است كه در وطن من بدي، قتل، جنايـت يا حتي تجاوز هست اما در وطن من آدمها حق بودن دارند. در وطن من كم پيش ميايد كه زبان سرخ سر سبز بر باد دهد و اينگونه است كه اين وبلاگ هم وبلاگ من نيست . خب بگذريم كامم تلخ است از وطن بازي.من هم ديگر نمينويسم.
که چرا چرا غافلاز احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
خب این رو نوشتم چون با مولانا حال میکنم و این مخلص کلام است او او فرموده
و اما امیر گودرزی میگه مشغله ام زیاد است و وقت نوشتن ندارم .بگذریم از اینکه او کسیست که به من میگه تو وقت تلف میکنی والا وقت هم زیاد میاری.
اما همین آدم که در روزنامه اعتمادملی همکار ماست گفت این را بنویسم:
"سبزقبا پرنده ای است که خودش بو میدهد اما لانه اش را عوض میکند"
تو این کاغذی که جلوم نوشته غیر از جمله بالا نوشته :"اشکال از خودمان است نه وطن"
حرفش روی کاغذ درست اما اینکه چقدر در عمل در خاک وطن ما این را میتوان عملی کرد من قضاوت نمیکنم و شما را حواله مدهم به تاریخ که چه مردانی روی این خاک قدم گذاشته اند و در هوایش نفس کشیده اند. وحتی من تاریخ را هم قابل تحریف میدانم اما آینده خود بهرین شاهد است .
از آغاز تا امروز را مرور کنید و پس از این را منتظر باشید.
من که این حرف را صحه میگذارم و در این گمانم که بشتر کسانی که وبلاگشان را از آغاز بازی وطن خوانده ام نیز تایید میکنیم اما چرا این ایران ایرانی نیست که ما را در آن جانی خوش باشد سوالیست که باقی میماند
وقتی آغوش رفاقت یه تله ست...حرف هفت تیره پر رو باور کن
زندگی هم تپانچه است و هم تله
ما را به آن هل دادند و پشتمان را خالی کرند
زندگی دو راهی هر و راهش پر تله هایي که پا رو گاز میگیره، اگه باهاش راه بری پا رو زخم تر میکه و اگه صبر کنی شکارچی میرسه
چاره چیه؟
الان که دارم این رو مینویسم چیزی نمونده که اولین ربع یک قرن، زندگی رو پشت سر بذارم، به جرات میتونم بگم، با بخشی از اون هر کاری که دلم خواسته کردم و حالم خوب نیست، راستی این رو هم بدونید، من همینیم که هستم. توی این دو ده و نیم تنها چندبار اونو دیدم و آخرین بار هم حدود ۴۸ساعت پیش شروع شد. اما زمانی بود کوتا و از زمانهایی که در تاریخ زندگیم از اون به عنوان یکی از ایام به یاد ماندنی و خوب صحبت میکنم، مثل سفرِ یزدِ آخر. در این راه که تنها نبودم، آرش همراهم بود همراهی که تا آخر بود و استوار، درد را همراه داشت اما به عقب برنگشت. حتی با تمام الفاظ منفی من که همینجا بمونیم راه افتاد و ادامه تا رسید. راه تاریک بود و ما تنها البته بی انصافیه اگه نگم که نور مهتاب راه رو نشان میداد و در مسیر هم حدود ده تا آدم از کنارمون رد شدند، در حالی که مقصدشون، مقصد ما یا بالاتر بود. حدود پنج ساعت و اندی از بعد ازظهر چهارشنبه هفتمِ تیر بود که همسفرم، آرش اس ام اسی زد و از اینجا بود که ماجرای ما شروع شد. اول قرارمون ساعت شش و نیم بود و سرانجام حدودساعت هشت هم رو دیدیم و یه سری از چیزهایی که فکر میکردیم لازم داريم، مثل دوتا چراغ قوه و دوتا ساندویچ آیدا با نوشابه خریدیم و در کوله آرش جا دادیم، چون کوله من پر بود. خلاصه بالاخره تصمیمون رو گرفتیم مقصد شیرپلا هدف ما بود، پناهگاهی كه در ارتفاع حدوداً سه هزار متری از سطح دريا قرار دارد. پس شروع کردیم به رفتن ساعت حدود ۹، دقیقا نه و سی و دو دقیقه بود که من در مسیر دربند به ساعتم نگاه کردم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم. وقتی رسیدیم به ساعتم باز نگاه کردم، ساعت نشون میداد که ما تو فردای دیروزیم، من شش ساعت پیش زمان رو الام کرده بودم. البته همون جور که گفتم مسیر سخت بود و طاقت فرسا به غیر از بخش کمی از مسیر، نور مهتاب دلیلی برامون باقی نمیذاشت تا از چراغ قوه استفاده کنیم. الان یه دفعه یادم افتاد که در مسیر من از راه در پیش رو هم برای آرش صحبت کردم و بعد کم کم فهمیدم که وآو چه غولی ساختم از هلال احمر برای آرش، این رو وقتی فهمیدم که به آرش گفتم دوپینگ روبده من و اون گفت: نه نوشابه های انرژی زا رو وقتی از هلال احمر رد شدیم باید بخوریم چون مسیر سخت، اونجا به بعد دوپينگ ميكنيم. تا بعد هلال احمر تنها بودیم و بهتر بگم خواستیم تنها باشیم چون کسی خواست همراه ما بشه اما با رفتارمون به اون فهموندیم که میخوایم خودمون دو نفری به مسیر ادامه بدیم، اما بعد آیدین که حرفه ای تر از ما به نظر میومد در راه شناشي و نه کوهپیمایی و به نوعی همکار ما بود در مطبوعات. حدود ساعت 3 و اندی بامداد در کنار شیرپلا بودیم اما در قفل مانعي بود براي ورود ما به خواگاه و حتي ايوان. بنابراین تا ساعتی پس از 4 بامداد 8 شهریور در پناه دیوار ساختمان بودیم، تا اینکه سرانجام در باز شد و من و آرش رفتیم داخل، اما اول با این تصور که بهتر بعد بریم داخل خوابگاه چون عدده ای آدم اونجا خوابیدن تا حدود ساعت 5 و نیم روی تراس پناهگاه بودیم. سر انجام رفتیم داخل که بهمون گفتن خوابگاه به زودی تعطیل خواهدشد، اما ما با اعتماد به نفس به کار خودمون ادامه دادیم. اما چشتون روز بد نبینه وقتی كارگر افغاني در سالن مجاور رو زد تا خوابها رو بیدار کن فهمیدیم که 5 دقیقه هم خوابم نمیتونیم داشته باشیم. به هر حال در حالی که ما اصرار به خواب یک ساعته در خوابگاه داشتیم توسط دوتا نگهبان افغانی از اونجا بیرون شدیم. تو پرانتز بگم که به نظر من این کار یکی از ناجوانمردانه ترین و احمقانه ترین کارها است، چون به جای ملت تصمیم گرفتن که کوهنورد باید 10 شب تا 5 صبح بخواب در صورتی که افرادي مثل ما میل به استفاده از پناهگاه در خارج از اين ساعت دارند و در واقع با اين كار نيمي از عمر مفيد ساختمان است كه استفاده ميشود. خلاصه از ما اصرار از اونا انکار که سرانجام هم روی ما کم شد و تصمیم گرفتیم راه ایستگاه 5 تله کابین رو در پیش بگیریم. ساعت ۶و۳۰ از شیرپلا راه افتادیم و حدود 9و 30 بود که بعد از یک کوهپیمایی بي نقص بالاخره رسیدیم ایستگاه 5 و با تله کابین راهی فرود از ارتفاعات به سطح تهران شدیم. نمیدونید چه خوشی بهمون گذشت، واقعا بايد بگم در هوای عالي جاي رفقا خالی. در مسیر از چند یال گذشتیم و بالاخر در اوج ناباوری رسیدیم، چون فکر میکردیم تو کوه ها گم میشیم و بعد از سالها اجسادمون پیدا میشه. در تمام مسیر میشه گفت حس خوبی داشتیم و از روزمرگی رها البته نه کاملا، حرف زدم و حرف شنیدم از اسراري که شاید جزو معدود نفراتی باشم که این اسرار رو میدونن، واستا ببينم،نه اصلا چيزي نشنيدم. چه زیبا بود ارتفاع و به قول آیدین چه زیبا بود نزدیکی به خدا. کوهپیمایی 12 ساعته ای بود که خودمون هم باورمون نمیشد اون مسیر رو طی کرده باشیم و حتی به جرات میتونم بگم در آغاز چنین قصدی هم نداشتیم.
پینوشت1: دیگه چیزی نمینویسم، هرچند قصد داشتم بهتر از این بنویسم.
پینوشت2: عکسهای این سفر رو ببینید و الا چیزهای جبران ناپذیری رو از دست میدید.
پینوشت3: قشنگی ستاره ها به خاطر گلی که نمیبینیمشون، به قول شازده کوچولو البته، وقت نوشتن صدای شاملو رو میشنیدم که روایت میکرد برای چند صدمین بار ماجرای آشناییشان را.
پینوشت4: تیترهای متفاوتی خواستم بزنم برای این مطلب اما این اولیش بود، البته رها شدن از روزمرگی هم بد نبود.
پینوشت5: راستی آرش قبلا همکارم بود در روزنامه و الان دوستم، بعد همکار.
پینوشت۶: براي خواندن توضيح هر عكس نشانگر موس را روي آن نگه دارين.
پینوشت۷: براي راحت تر ديدن عكسها روي عكسهاي سفر 12 ساعته كليك كنيد.
پینوشت۸: هنوز تو كف اينم كه خوابگاه بود و چون وقت خواب به گفته دو كارگر افغاني ۱۰ شب تا ۵ صبح بود از خواب منع شديم.
پینوشت۹: در مسير و شيرپلا تعدادي كه مثل ما اقدام كرده بودن از تعداد انگشت سه دست تجاوز نميكرد.













امنيت نيست، حالم خوب نيست از حال خوب تا حال بد راهي نيست. شاعر ميگه :
هر كس به طريقي دل ما ميشكند بيگانه جدا، دوست جدا ميشكند
بيگانه اگر ميشكند چيزي نيست اما تو اي دوست چرا نامرد
بي مرام، بي وفا
و با كمي تحريف بيشتر، ميشه يه سري فحش ديگه چاشنيش كرد. همه جا كه كسي به كسي نيست اينجا هم روش. خب وقتي جهان سوم باشي بهتر از اين انتظار داري؟ عدالت را عَلم ميكنند تا ظلم شود. حق را در پستوي خانه نهان ميكنند و كسريِ كار را ضميمه حقوقت. همبستگي را در نطفه ميميرانند و خلاصه هر چه برايت خوش آيد.نه جانت در امان است، نه مالت ونه حقوقت. اعتراض مدني بي معني ميشود و همه را كشك و دوغ مي انگارند. سو استفاده بی شاخ و دم است، علایق را باید زیر پا گذاشت و رفت؟ یا ماند و جنگید.
آیا هنوز هم جنگ، جنگ پیروزی معنی دارد؟
یا با لفظ وذمزرذیبلنبنلمنسلحنثقاخحهنیقحخلهنحخثقهفلحخهشقفخهشصجثچخفجچسشثحخفجحمیل
ملغمه ای است در مخم
امروز، روز جهانی من و همدستام بود ، نپرسین تو کی هستی و همدستات کی هستن که واقعا به نبوغ، خلاقیت، استعداد و این که اصلا فکر کرده باشید در مورد وبلاگم و نوشته های گوشه کنارش یا حتی اسمش شک میکنم.
چون من یه دست چپم .
در سال ۱۹۷۶سازمان جهاني چپ دستان شكل گيرد و روز ۱۳اوت ( ۲۲مرداد) را روز جهاني چپدستها اعلام كند.
امروز یک تعداد از همدستام که امروز یکسال از اولین روز همدستی ما میگذره به این مناسبت اقدامی نمادین رو مرتکب شدند و یکی از همدستا این رو نوشته:
"سلام
پارسال 22 مرداد، روز جهانی چپ دست ها، یه قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم این در حالی بود که تا قبل اون روز، هم رو ندیده بودین. جالبه كه پس از گذشت 1 سال هنوز هم مرتبا هم رو می بینیم و رابطه های آشنایی تبدیل به دوستی های صمیمانه شده و چه اتفاقاتی كه نیافتاده و این گروه چه كمك هایی كه به هم نكردن. تعریف كردن این ها خودش 1 سال وقت می بره! و من هم قصد این كار رو ندارم. در ضمن متاسفم كه این فعالییت ها انعكاس كمی داشت .
اون روز، سال پیش، كلی ایده و آرزو تو سرم بود كه البته هنوز هم هست اما به دلیل مشغولییت هام فقط به بعضی هاش رسیدم و گنده هاش موند. امید وارم یه روزی بتونم همشون رو عملی كنم.
بگذریم. اما امسال ....
حتما برای شما هم این نامه اومده. آفرین. برای امسال من از این حركت، جدا از پوشش تبلیغاتی یا هیاهو های رسانه ای، به شدت حمایت می كنم و حتما روزمون رو این جا خواهم بود .
امیدوارم این جا ببینمتون یا اگه نمیتوننین بیاین، جدا از این كه به اسم چپ دست ها باشه یا هر اسم دیگری، بتونید سهمی در كمك های نقدی داشته باشید.
روز جهانی چپ دستها و انجام یک حرکت نمادین
همونطور که صددرصد متوجه شدید روز جهانی چپ دستا نزدیکه(22 مرداد) و ما برای هر چه بیشتر خاطره انگیز شدن این روز قصد داریم از موسسه محک(موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) عیادت کنیم، ناگفته نمونه که راضی کردن مدیران موسسه کار خیلی سختی بود که دوست عزیز چپ دستمون نرگس خانم به خوبی از عهده ی انجامش براومد.
از تو عزیز هم دعوت می کنم که با حضور خودت در جمع ما با انجام کاری خداپسندانه هر چند كوچك دل اون کوچولوهای دوست داشتنی رو هم شاد کنی. مبلغ خیلی مهم نیست و این حرکت نمادین ماست که از اهمیت بیشتری برخورداره و باعث برجسته شدن این چون روز بخصوص میشه.
ضمنا موسسه محک به منظور تشکر و امتنان از حرکت چپ دستای کلوب قصد داره که به این بازدید پوشش خبری هم بده ضمن اینکه معاون کلوب چپ دستا شخصا با شبکه خبر تماس گرفته و دعوت کرده که از این مراسم خبر تهیه کنن.
موسسه محک برای کسانی هم که نمی تونن همراه ما بیان این امکان رو فراهم کرده که اگه دوست داشتن از هرکجای ایران و از هر بانکی مبلغی رو به این موسسه کمک کنن
فقط کافیه در قسمت پرداخت کننده قید کنن : ازطرف یه چپ دست به مناسبت روز جهانی چپ دستها
شماره حساب های محک
بانک صادرات شعبه قائم مقام فراهانی.......... شماره حساب 4444
بانك تجارت شعبه نیاوران------شماره حساب 7286000
بانک سپه شعبه چیذر -------شماره حساب 75 / 2222
به نام موسسه خیریه محک(حمایت از کودکان مبتلا به سرطان)
تاریخ وساعت دقیق بازدید:
22مرداد (2 شنبه) ساعت 3 عصر
آدرس : اقدسیه - سه راه ازگل - بلوار اوشان - بلوار جنت - بلوار محک- موسسه حمایت از کودکان مبتلا به بیماری سرطان"
خب من هم دوست داشتم برم چون هم بعد از مدتها همدستام رو میدیدم و هم به محک که تا حالا نرفتم میرفتم
اما کار باز هم به من اجازه نداد و دستم رو بست.
من خبرگاریم که در بیشتر مواقح کار رو به زندگی شخصی ترجیح میدم و از کارم لذت میبرم. البته در اين روز دوستاني به من تبريك گفتن و عدده اي هم جلسه كنكور رو يادآور شدن كه دست چپ بودن به عنوان معلوليت ازش ياد شده اما با همه اين تفسير :
شاهد هستم حلاج نیشابوری
میگویند هنوز جوانم
و من میگویم دست چپم
......
بیشتر از چند ساعتی به پایان روز17 مرداد، روزی که در ایران به عنوان روز خبرنگار شناخته میشود باقی نمانده، اما چه دوغی چه کشکی امروز سومین روزی است که روزنامه شرق را کشتند .
اقدامات امسال در سالهای اخیر بی سابقه است، کی خبرگزاری را فیلتر کرده بودند؟
روزخبرنگار فقط یک اسم است، چرا که خبرنگار جماعت برای کسی اهمیت ندارد. وقتی یک روزنامه را توقیف میکنند، بی احترامی به دها خبرنگار است. هيج ميدانيد توقیف یک روزنامه چند خبرنگار و غير خبرنگار را بيكار ميكند؟
اگر خبرنگار اهميت داشت، اشتغال او نيز مهم بود. به خاطر اشتباه فردي، جمعي را بيكار ميكنند و اين به آن معني است كه چون شما نميدانيد چه چيز درست است ما برايتان تصميم ميگيريم.
در اين چند سال شايد روز خبرنگار برايم روز شادي نبوده، اما غمگين هم نبوده ام. اما امسال غمگينم كه چرا اينگونه است. من نميدانم تا كي اينگونه است. گاهي فكر ميكنم درگير يك حلقه باطل شده ام. بگذريم كه هر چه بگويم تاريكي است.
خبرنگاران نوشته اند:
روزی که فقط یک روز است/حادثه نویس.کاغذ مچاله های یک خبرنگار"محمد غمخوار"
آدمای احمق لطفا کامنت نذارن 
تعطیلی شرق بار دیگر غمی بر جامعه افزود
مردم از آزادی
آزادی کشنده را عشق است
میدونین توقیف درد آوره
من از زنده ماندن هر آدمی خوشحال میشم حتی
اگر قاتلی باشه که از قصاص نجات پیدا کرده
توقیف هر روزنامه ای هم ناراحت کننده است
حتی اگه کیهان باشه
روزنامه را میگویند رکن چهارم دموکراسی
حواستان که هست؟
میگن سگی که پارس میکنه گاز نمیگیره
بی هویت ها را هم خبری نیست و حتی نامی
شهر در امن و امان نیست اما میتوان راحت بود
کمی
پینوشت: نخواستم دنباله دار بنویسم اما این مطالب به هم ربط داره و چند روز گذشته نیز هم
و باز جایی خالی برای دوستان، اگر میتوانید پرش کنید
تو اولین پرس و جوها که نه، اما در ادامه پیگیری های ماجرا از دوستی که اسم و رسم صاحب وبلاگي كه آدرسهاش ضميمه اين كار احمقانه بود رو تقریبا میشناخت، شنیدم که ممکن نیست این تهدید احمقانه کار اون باشه .
اما این تهدید چیزی بود که واقعی بود و میدیدمش در کامنتها. پس نتونستم نادیده بگیرمش، اما خودم هم در هنگام نگارش حدسیاتی مبنی بر حماقت نویسندش در ذهنم وجود داشت.
و حتی بی تاثیر بودن بعضی از شیوه های پیشنهادیم رو هم میدونستم، اما باریکه نوری هم در تاریکی
لنگ کفش است.من فکر میکنم این چندان بد هم نبود، چون چیزهایی رو یاد داد و شری بود که خیر را در امتدادش میتوان دید. خب اینکه جان عدده ای در خطر است به نظر من قابل ترید نیست، حتي بدون وجود هيچ تهديد آشكار، اواخر ده هفتاد رو با اینکه کم سن بودم به یاد دارم.
به نظر من بايد آمادگي اين چنين واكنش هايي وجود داشته باشه، چون اگر اين اتفاق از طرفي عدده اي خاص عملي نشود، افراد خاص ديگري هستند كه توانايي عملي كردن حداقل بخشي از چنين تهديدهايي رو داشته باشن و من فكر ميكنم كار زياد سختي هم نيست.
اما يه چيز جالب، ديشب هر چي خواستم حلقه مفقوده ماجرا رو كه وبلاگهاي كامنت گذاري شده را به هم ربط ميداد پيدا كنم موفق نشدم و امروز كه كسي كه از اسمش سو استفاده شده اين بخش زنجير رو هم به دستم داد و من هم با توجه به تعدادي از وبلاگها كه اين كامنت رو داشت و من پيدا كرده بودم متوجه شدم آره اين قويترين احتمال موجود و به نوعي نشانه حماقت طرف و البته تا حدودي هم حساب شده عمل كردن.
نكته جالب ديگه اين كه من از دوستاني كه ميشه به حرفشون استناد كرد شنيدم، اين آدم كه نه اما هر چي بخواي اسمش رو بذاري، اصلا در ايران نيست و براش نوشتن كامنت با اسم و رسم اشكان ديگه امكان نداره.
و اين ماجرا هنوز نكاتي داره برای آموخت.
البته میتنونه با نام جعلی دیگری وار عمل بشه و هنوز به نظر من احتیاط شرط عقلِ، شاید این یه تست واکنش سنجی بوده.
آمادگي و بررسي اين جور موارد قطعا نكات مثبتي رو همراه داره
البته هنوز نکاتی هست که دوستان خودشون آگاهند و من هم
خب بگذريم
خب به هر حال کاری کرده بودم که حالا این سوختن و کنده شدن پوست تاوانش.
درست انجام اون کار لذت داشت، اما الان من موندم و پشتی که پوستش کنده شده.
راستش وقتی زیر آفتاب دراز کشیده بودم حدس میزدم که پوستم خواهد سوخت با این حال همچنان زیر آفتاب ظهر، در ارتفاعی بالا تر از تهران دراز کشیدم و برای دقایق کوتاهی به خواب رفتم.
آخه میدونین، من جمعه هفته پبش به مرخصی رفته بودم و مثل همه بعد از مدتها جمعه ای رو در تعطیلات گذروندم.

اما بعد كافه تيتر
من يكي كه دچار كمبود ميشم و هيچ كافه اي برام كافه تيتر نميشه. ديگه صاحب كدوم كافه است كه ميتونم به اسم كوچيك صداش كنم؟
نه شما بگيد كدوم كافه است كه اسمش من رو ياد كارم ميندازه؟ من رو ياد علاقه ام ميندازه كه حتي تو موارد بسياري زندگي شخصيم رو به خاطرش مختل كردم.
شبها را كجا باشم با هم صنفان؟
كركره كدام كافه را پايين بكشيم؟
به كدام كافه برويم كه وقتي وارد ميشويم مانند استاديوم باشد برايمان كه وقتي با اولي دست ميدهيم تا آخرين نفر هم دست بدهيم؟
حالا همه ي اينها به كنار، كافه تيتر را نبنديد.
كدام كافه در تهران را سراغ داريد كه در طول مدت كوتاهي از آغاز به كارش اين همه نشست فرهنگي، هنري رو به خود ديده باشه؟
ميگن تو كافه هاي مشهور تهران و دنيا صندلي هر آدم مشهوري مشخص بوده و هست. هدايت هم ميرفت كافه نادري و ميگن هميشه صندليش معلوم بود. اگه بخواييم تو كافه تيتر واسه هر آدم معروفي كه اومده و رفته يه صندلي بذاريم كافه ديگه جا براي آدمهای ناشناس نخواهد داشت.
در كافه ي ما آدماي مختلف با انديشه هاي مختلف ميان و ميشينن دور ميز همفكران خود و حتي گاهي افرادي با انواع افكار دور يك ميز ميشستن و در آينده هم خواهند نشست.
آيين گشايش تيتر با حضور اساتيد روزنامه نگاري برگزارشد. حسين قندي، فريدون صديقي، يونس شكرخواه، علي اكبر قاضي زاده، احمد توكلي، اسد الله امرايي آن روز حضور داشتند و در دوره هاي زماني مختلف به اين كافه آمده اند. تولد 50 سالگي يونس شكرخواه در اين كافه برگزار شد.
اين همه آدم مثبت و تاثير گذار به نوعي با آمدهاي خود وجود كافه ما را تاييد كرده اند. بازهم بگم؟ باشه محسن نامجو رو هم شنيدم اونجا بوده.
يه بار رفتم كافه ديدم فاطمه معتمد آريا با آتيلا پسياني و چند نفري كه نميشناختم نشستن تو كافه ما، يكي ميگفت روزي كه مسعود ده نمكي و عوامل فيلم اخراجي ها رفته بودن كافه مردمي كه از دم در رد ميشدن با ديدن اين افراد ميومدن داخل كافه و با موبايلشون عكس ميگرفن و ميرفتن.
اين همه سابقه ي مثبت، گمونم كنتر برنامه هاي فرهنگي هنري كه در كافه تیتر برگزار شده روي 90. تعطيلي كافه ما يعني نديده گرفتن اين همه سابقه.
نميدونم شايد اصلا هدف ناديده گرفتن .
و در پايان ميگم كافه تيتر را تعطيل نكنيد............................
الان بعد مدتهای مدید اومدم که وبلاگ بنویسم، هر چند فاصله چندانی با مرگ ندارم ولی چیکار کنم که حسش بر ما نزول اجلال فرموده که بنویسیم.
خب آره میدونم قرار بود از آموزه های جنایی خودم بنویسم، ولی قبول کنید که نوشتنم نمیومد.
بگذریم سال نو شده و من تازه تصمیم دارم بنویسم.
باز هم مثل همیشه مطالب اهم و مهم برای نوشتن زیاده اما من میخوام از سفر پر مخاطره نوروز خودم بنویسم خب ماجرا از جایی شروع شد که در تعطیلات بهمن ماه سال قبل با گروهی که الان باهاشون دوستم سفری دو روزه به دامغان و سمنان رفتم. در اون سفر بود که من متوجه شدم اعضا گروهی که از نعمت همراهی من برخوردار شده در نوروز نیز سفری ترتیب خواهند داد. بنابراین تقاضای خودم رو برای حضور در اون سفر نیز اعلام کردم و به نظر مساعد آنها روبرو شدم.
پس از آن روزها و ماه ها سپری شده و در این بین میترا هم که از دوستان دیرین ماست و به واسطه همان دوستی که ما را با یکی از اعضای اصلی برنامه سفر نوروزی آشنا کرده بود، آشنا شده بود و قرار بود در سفر نیز از وجودش بهره مند شویم. القصه ما در تب و تاب سفر بودیم و اطلاع از جزییات ماجرا در بین دوستان نیز هر جا که حرف از نوروز و سفر میشد ما به سفر خود اشاره میکردیم که در این گیرو داد نیز عده ای از دوستان خواهان هم رکابی ما شدند و ما نیز با توجه به چیزهایی که دوستی که از برنامه ریزان سفر بود وعده هایی دادم که در پایان موجبات شرمندگی نسبی ما را فراهم کرد. فی الحال بماند که قرار بود تا 23 اسفند لیست نهایی مسافران نوروزی هم رکاب ما مشخص شود اما این کار تا اوایل فروردین به طول انجامید، در ادامه نیز زیاد نمیخواهم وارد جزییات علت عدم حضور میترا در سفر شوم که تا حد زیادی به همین موضوع مربوط بود.
بگذریم که این مباحث دیگر سودی ندارد، از همان بهمن ماه تقریبا در فکر سفر بودم و مهمترین اقدامی که انجام دادم خرید کیسه خوابی بود از منیریه. در حالی که ما در حال مهیا شدن برای سفر بودیم متوجه شدیم که به تنهایی باید در جمعی تقریبا نا آشنا قرار گیریم و در حدود کمتر از چند ساعت به آغاز سفر میترا نیز در خیانتی بزرگ ما را تنها گذاشت و انصراف خود از حضور در سفر را رسما به ما اعلام کرد و بر اندوه تنهایی ما افزود. خب او این گونه صلاح دانست و عمل کرد. شب سفر تا صبح نخوابیدیم البته این بیخوابی نه از روی شدت ذوق و هیجان بود، بلکه برای اجتناب از خواب ماندن این مصلحت اندیشی را انجام دادم.
ساعت 5 بامداد روز هفتم فروردین 1386 بود که با کرایه یک تاکسی دربست راهی محل قرار در جلوی پارک اختر واقع در آریا شهر شدیم. اما راننده ای که ما بر اتولش سوار بودیم و به گفته خودش در ایام قدیم راننده اتوبوس های شرکت واحد بود به حدی آرام می راند که ما را با تاخیر به محل قرار رساند، البته این نکته را نباید فراموش کرد که هوا بارانی نیز در کاهش سرعت تاثیر گذار بود.
به هر ترتیب به هم رکابان رسیدیم و سوار بر اتوبوس بنزی شدیم که قرار بود تا شامگاه 12 فروردین ما را وسیله نقلیه باشد.
در طول مسیر نیز باران همچنان می بارید، ما نیز در اتوبوس نشسته بودیم، و در حرکت ، ابتدا به سوی یزد و بعد کرمان و جیرفت. هر چند آهسته اما همچنان میرفتیم باران می بارید و قطع میشد، حدود ساعت 17 و اندی دقیقه اولین روز سفر بود که ما را مجبور به توقف کردند. در پرسوجوی اولیه متوجه شدیم که طوفانی منطقه ممنوعه را فرا گرفته و خطر جانی نیز به همراه دارد. در دقایق اول پس از شنیدن این خبر همهمه اتوبوس را فرا گرفت و من هم مثل بقیه همسفران فکر کردم چاره ای ندارم جز اینکه بنشینم و منتظر باز شدن راه بمونم، اما به ناگاه فکری در ذهن خلاقم جرقه زد و پس از هماهنگی با سعیده که به قول فرنگی ها تور لیدر سفر ما بود از ماشین پایین جستم و دوربین و قلم به دست شروع کردم به جمع آوری اطلاعات از ماجرای طوفان شن، حدود 40 عکس و کلی اطلاعات به دست آوردم که وقتی به پایتخت برگشتم بتونم از اون یک خبر تهیه کنم، اما یه نقص جزیی در اون خبر بود، چون من نتونستم با مقامات محلی پاسگاه ممنوع العبور صحبت کنم و اطلاعاتی درباره ماجرا بدست بیارم.
به هر حال خبری که نوشتم این بود:
توفان شن راه مسافران نوروزي را سد كرد

پی نوشت۱:به دلیل اینکه سفر ما ۶ روز به درازا انجامید در چند شماره در مورد آن مینویسم. پس منتظر باشید.
پی نوشت۲:در بیشتر متن "ما" اشاره به شخص "ما" دارد و این ما آن ما جمع نیست که به ما و دیگران اشاره داشته باشد
پی نوشت۳:در فاصله ۱۳ فروردین تا پنجشنبه بر خلاف عده کثیری که مشغول ۱۳ به در کنان بودند ما سر کار بودیم و همچنین بیماری که سوغات سفر برایمان بود و دیگر مشغله ها امان نوشتن ندادند. الاقص هذا این شما و این نوشته اول ما در مورد سفر
انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است.
راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است.
و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است.
کنفسيوس
روزنامه اعتماد ملی اولین شمارش در اول بهمن سال گذشته روی کیوسکها اومد.
الان یک سال و پنج روزه که از اولین شماره میگذره ،البته بماند که یه چند شماره ای پیش شماره و به صورت داخلی داشتیم. یک سال گذشت با همه خوبی ها و میخواستم بنویسم بدی، اما دیدم بدی نمیشه گفت، بنابر این مینویسم با همه سختی ها. یادش به خیر اون روزهایی که من و محمد و میترا به چه شور و حالی شروع به کار کردیم.
بگذریم ساعت ۱۸ دیروز(۵ بهمن) مراسمی به همین مناسبت با حضور افراد زیادی برگزار شد .
شیخ اصلاحات بانی بود و قرار بود سید محمد خاتمی هم حضور داشته باشه که سفری خارجی مانع شد. سفرای خارجی هم بودند و خلاصه آدمهای زیادی بودن، اما میدونین فکر میکنم جای محمد غمخوار اونجا خالی بود .
پ.ن: یه چند وقتی نوشتنم نمیاد، با این حال سعی میکنم بنویسم. شاید یکی از دلایلش این باشه که تصمیم به تغییر سبک گرفتم. خب امیدوارم دوباره بتونم مثل قدیم بشم البته با سبک جدید
سلام
بازم اومدم
انقدر برای نوشتن تو ذهنم سوژه دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. گمونم بد نباشه اول از بازتاب فرا مطبوعاتی جوب افتادگی خودم بنویسم.
یه سری از دوستان که لطف شدیدی نسبت به من داشتن خندیدن و گفتن نمردی، چه حیف.
عده ای دیگر گفتند آخی، یخ زدی تا خونه، نه؟
دیگری گفت من آدم اجیر کردم، اما متاسفانه نشد بکشنت.
خلاصه واکنشها متفاوت بود اما در این بین دوستی که در روز حادثه قرار بود برم پیشش به واکنش متفاوتتری وا داشته شد.
راستش فکر میکنم کل پنجشنه رو بنویسم بهتر.
خب صبح ساعت 9 و 30 دقیقه از خواب بیدار شدم، بعد گوله رفتم ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ. چون بالاخره رییس مرکز اطلاع رسانی نیروی انتظامی تهران بزرگ عوض شد و باید منورمیکردم ستاد رو با قدوم مبارکم. حدو ساعت 10 و30 بود که رسیدم و دیدم برنامه ای که قرار بود ساعت ۱۰ شروع شه تازه آغازشده. خلاصه نشستم کنار یوسف حیدری از طرفی من با هدف برنامه نرفته بودم، بنابراین اهمیتی نداشت که چی میگن، اما انصافا ارزش خبری هم نداشت برنامه، تموم که شد من، یوسف و سه تا از خانمهای همکار رفتیم شمال باور ندارین عکسهاش هست، ثابت میکنم لازم باشه. بعد از سفر کوتاهی که به شمال کشور داشتیم حدود ساعت ۱۴یوشف با دوتا از خانمهای همکار به سمت ونک رفتن و من با خانم دیگری از همکارها سوار مترو شدیم تا بریم به آگاهی تهران درچهار راه شاپوپر، اما قبل از حرکت به اون سمت در تماس تلفنی با معاون جنایی آگاهی از ایشون پرسیدیم هستند تا ما برسیم؟ و بله شنیدیم. اما وقتی رسیدیم با برخورد زننده ماموران در جلوی در روبرو شدیم، افسر نگهبان که با دست اشاره کرد بیرون بعد هم که سرباز دیگری ما را خطاب قرار داد و گفت یقه اشان را بگیر بنداز بیرون البته این رو من خودم نشنیدم همکاری که همراهم بود این رو گفت، که حرفش سند(چون من اون لحظه داشتم با سرهنگ خوييني صحبت ميكردم بوسیله موبايلم). خودم اگه در اون لحظه میشنیدم به شدت برخورد میکردم با اون سرباز، خب بعد از اون رفتم انقلاب و با یه دوست عزیز و دوست داشتنی ،هم غذا شدم. در راه نیز مطلع شدم حدود سات ۳۰/۱۰ دقیقه صبح، بنابر این راهی کلانتری ۱۲۶ شدم و پس از اون منتظر همکاری شدم تا ساعت ۱۷ و سپس به بیمارستان رفتم تا عکس سرباز مجروح پلیس رو که در ای .سی. یو بود رو هم بگیرم حالا بماند که غیر از من یوسف حیدری و دیگر دوستان هم در بیمارستان بودن و اطلاعات لازم قبل از من گرفته بودن. سپس حدود ساعت ۱۸ رسیدم به محل جنایت و متوجه شدم اجساد ساعتی قبل از اونجا برده شده. سرانجام ساعت ۱۹ و اندی بود که به سمت خانه رفتم. خب این بود ماجرای روز تعطیل من که اگه روی لینک پرونده اختلاف خانوادگي با قتل و خودكشي مختومه شد کلیک کنید میتونین حاصل زحمات یک روزه من رو بخونید.
اما عکس العمل یکی دیگه از ماجراهای جوب افتادگیم مونده بود که البته اول میخواستم اون رو به تنهایی بنویسم. در این بازخورد، زمانی که در حال رفتن به بیمارستان بودم علیرضا، همون دوستی که در حال رفتن به دفترش بودم که به جوب افتادم، به من زنگ زد و من تازه یادم افتاد که یه هفته ای میشه که ازش بی خبرم. به همین دلیل بعد یه حال احوال مختصر وقتی پرسید معلوم هست کجایی؟ ناخواسته جواب شنید، هفته پیش یادت افتادم تو جوب؟ اون موقع لگنم مو برداشه.
ما اینیم البته این آخری رو تو دلم گفتم
خلاصه علیرضا هم گفت سرم شلوغ بود در این مدت و الا به عیادتت می آمدم، راستش دلم براش سوخت
علیرضا اول باور نکرد ولی وقتی من تکرار کردم گفته قبلی خودم رو. به علاوه اون گفتم باورت نمیشه از میترا بپرس، دیگه ای چاره ای براش نموند. بعد از اینکه صحبت با علیرضا تموم شد بلافاصله زنگ زدم میترا و خالی که بسته بودم رو براش شرح دادم و به طرز شیطانیی خندیدم. میترا هم در جواب گفت میمیری تو انقدر آدما رو نذاری سر کار ؟
آخه اون میدونست که این اولین اقدام به سر کار گذاری دیگران از سوی من نیست. من هم گفتم تقصیر من چی وقتی آدما لحن صحبتشون میگه منو بذار سر کار. اما الان که به موضوع فکر میکنم میبینم کارم کم بی شباهت به چوپان دوروغگو نیست، با این تفاوت که من حرفه ای تر میبندم و غیر تکراری که سه نشه ماجرا![]()
خب تا بعد
سلام. این روزها خبرها بسیار است و اما چیزی که در ذهنم نمیدونم مهمترینش خودمم يا چيز ديگه اي
میدونید خیلی ها در مورد سبک وبلاگ نویسیم به من چیزهایی گفتند، هم تعریف بوده و هم انتقاد البته. من با این حال شیوه خودم رو دارم در وبلاگ نویسی و تقریبا میتونم بگم این از مواردی که من در اون مرغم یه پا داره و به اعتقاد خودمم پایبندم. راستش باید این رو هم اعتراف کنم خیلی که نه اما به دفعات پیش اومده که در این مورد در افکاری فرو رفتم و شاید بتونم بگم این از مواردی که مثلِ باتلاق برام هر چی فکر میکنم بیشتر درش فرو میرم بدون نتیجه. با این حال تصمیم به تغییراتی در سبک گرفتم که به مرور شما هم شاهد خواهید شد.
اما الان میخوام در مورد یکی از موارد دیگه از تفکرات بدون جواب خودم بنویسم و اون مرگ .البته نه مرگ خودم، بلکه مرگ هر یک از نزدیکان و اگه بخوام دقیق تر بگم مرگ اقوام درجه یکم. خب به نظر من هر کدوم از ما باید مرگ رو به عنوان اتفاقی بدون چون و چرا بپذیریم. این رو تا اینجا داشته باشید. اما فکر نمیکنم مواجه من با مرگ زیاد سخت باشه، اما ممکن آخرین لحظه نظرم عوض شه، این رو هم داشته باشید که من در مورد کمتر چیزی باقطعیت میگم ،مینویس و شاید بهتر بگم فکر میکنم، چون به نوعی میشه گفت رفتار نمود افکار. در حال حاضر قصد دارم عکس مادر بزرگ نازنینم رو بذارم، ایشون یکی از عزیزترین کسانم هستند. دوران خوش کودکی رو که بهش فکر میکن ناخواسته ایشون در صدر خاطرات قرار میگیره وای که چقدر دوست داشتنی این نازنین زن. مادریست به بزرگی دریا و به استقامت کوه و به ماندگاری یک مادر بزرگ مهربان خب و اکنون این مادر بزرگ ناز من و این شما

تصور کنید در کودکی چه قصه های تکراری را چندین بار از او شنیده اما
هنوز تشنه است گوش هایم به دیدن قصه هایش ......

و خندهایش که گاهی سالهاست به یاد دارم......

و گاه تفکری که آرامش از آن سرشارست، شاید روزی باشد که من نیز بیندیشم اما او
چه می اندیشد . و خطوط چهره اش را پیموده.........

و نگاهی که در چشمان توست اما میبیند پس آنرا و من نگاه او را دوست دارم
که نوازش میدهد دیدگانم را و .......

و من که در روزگار سخت نمیدانم به چه بیندیشم
اندیشیدن را نمی دانم
و آرزویی دارم که میدانم فقط آرزوست .....................................................
...........................................................................................................
و فضایی بر مغزم مستولی
به یاد دارم کودکی را که مادر بزرگ، ماست ترش را با شکر به خورد من میداد
خب عیب نیست برین فرهنگ لغت رو نگاه کنید
من که نگاه کردم
خب راستش من اون نداره اون نگاه کنه انگار من نگاه کردم
خب یه چندتا تولدم داشتم در روز تولدم که ماجرا ها دارد تصور کنید دو تولد با فاصله کمتر از یک ساعت
و باز تصور کنید یکی تهرانپارس و دیگری کافه کوپه در پل کالج
چه شود
خب حالا، سلام امروز از اون روزای نابود کننده بود. از اون روزها که دلم میخواد به زمین و زمان دری وری بنویسم.
تقریبا میشه گفت نه نوشت که امروز در کارهای روزنامه تنها بودم به غیر از مدتی که محمد و پرستو پیشم بودند.
محمد رفته بود بیمارستان عیادت امیرحسین پرانتز بار کودک آزار دیده که خبرش رو من چهارشنبه نوشتم و تعدادیتون پنجشنبه خودینش پرانتز بسته، بعدشم که اومد خبرِ یکی نوشت با اطلاعات جدیدی که به دست آورده بود .
خبری رو که من نوشته بودم بقیه روزنامه ها هم داشتند هر چند اونها به نقل از فارس چاپ کرده بودن و هر چند، فقط من میتونستم داشته باشم اين خبر رو، اما مسله مهمی نیست امروز وقتی دیدم که بازتاب وسیعی داشته خوشحال شدم. تا جایی که محمد میگفت دادستان به عنوان مدعی العموم موضوع رو پیگیری خواهد کرد.
همین کافیه که آدم یه کم حس تاثیر گذاری داشته باشه، اون هم از نوع مثبت.
بگذریم
امروز میترای خلعتبری نبود، منم که اصلا نمیدونم کجا رفته بود. بنابراین من صفحه اش را بستم البته ناگفته نماند که ما دو از نظر کاری معمولا باهم خوب میتونیم کنار بیایم، البته با محمد هم مشكلي ندارم.
خب یه خبر امروز زنگ زدم به یکی از منابع خبری و دانستم که متهمی در اداره آگاهی خود را کشت و نیز بدانید که این دومین خودکشی بود که در کمتر از بیست روز اتفاق افتاده است.
بیخیال باقیش ساعت ۹ و اندی شب دیگه حال حوصله نوشتن ندارم اما کلی نوشته تو مخم هست اما کو اینم که داره مخم رو میخوره تو گوشی.
نقطه است تا بعد
راستی روزگار رفع خود توقیفی شد، بخرید و ببینید
دیگه است
و اما الان حدود نمیدونم چند روز که از آخرین باری که وبلاگم رو به روز کردم میگذره خب دلایل زیاده آره خب من صادقم نه بابا اسمم همون طور که این بغل نه کنار نوشتم شاهد منظورم اینه که آدم راست گوییم البته نه همیشه خب بگذریم الان نیومدم از خودم تعریف کنم البته اینم خودش موضوع خوبی، نه؟ میدونم واستون سوژه جالبیه خب اصلا میخواین هر چی هست فراموش کنم و در محاسن خودم بنویسم که دوستر داشتنی.
اوکی به بعد موکول شد اینم.عجبه ها این همه کار موند واسه بعد فکر میکنید، بشه این همه کار و در فرصتهای بعدی انجام داد از قدیم گفتم امروز کاری داری انجام بده که نمونه واسه بعد ویرگول خودم میدونم مثل همه روایت نکردم ضرب المثل رو البته من در این مورد هم نظرم متفاوت چون فکر میکنم اینی که همه بهش مگن ضرب المثل در واقع مثل ضربدار بوده که در اثر زمان به این صورت شده نقطه آخه میدونید من میگم ویرگول البته الان دارم مینویسم ویرگول این که الان بهش میگن ضرب المثل از این بابت بهش میگفتن مثل ضربدار که خب خودش که مثل تا این جا هر دو اسم مشترک اما ضربداریش از این با که با نقل کردنش هدف اینکه یه چیزی رو ثابت کنی و ثابت شدن هم با ضربه همراه البته این ضربه ای که من اینجا ازش مینویسم ماهیت فیزیکی نداره و مجازی البته البته و باز البته میتونه به ضربه فیزیکی هم بکشه اما از اونجا که نمیخوام بگن که خبرنگار حوادث و اینجا هم از خشانت و ضربه َو درگیری و خلاصه از این چیزها مینویسم، پس بیخیال ضربه راستی، نظرتون در مورد بی خیال شدن چی؟
یه سری هستن میگن بیخیال زندگی دو روز دنیا رو خوشه .....و الا آخر راستش میخواستم یه تست بزنم چقدر میتونم از این شاخه به اون شاخه پرش کنم ، دیدم مثل خیلی موارد دیگه در این مورد هم استادم شما هم نظر بدین خوشحال میشم . خب حالا مثل آدمیزاد بنویسم يکی از دلایلی که مدتی ننوشتم با اینکه سوژه داشتم تنبلي بود البته نه به تنهايي چون سر كارم معمولا وقت نوشتن ندارم اون وقتي كه نوشتنم ميگیره ، دلیل دیگه اش همین مشغله کاری بالاست آره میدونم کمیش بهونه است اما همه اش نه و اما مهمترین دلیل این بود که من گولی خوردم و تصاویری رو دیدم و باور کردم قبل از هر کاری و بعد متوجه شدم برای همین مدت زیادی ننوشتم که اگر احیانا کسی اولی رو دیده بود احتمال اینکه دومی رو هم ببینه بالاتر بره . بعد این توضیحات میخوام براتون بنویسم از اون شب، آره ساعت چند دقیقه به دو نصفه شب از خواب بیدار شدم دیدم هنوز تنها لامپ سالن روشنه همه خوابیدن یا ظاهرا سعی میکنن اینجور نشون بدن . رفتم سراغ قمقمه آب تکونش دادم صدایی ازش نیومد فهمیدم که خالی . بعد اطرافم رو نگاه کردم دیدم دو ردیف تخته دو طبقه است که وقتی از در وارد سالن میشی هدایتت میکنه به سمت آخر سالن که یه بخاری سرد بزرگ مثل یه غول اونجا خفته و همه چیز مثل زمانی که وارد شدیم.
یه دفعه یادم اومد که فقط تشنگی نبود که مجبورم کرد از خواب بیدار شم بلکه حرف برای گفتن هم است به همین دلیل تصمیم گرفتم ،کفشم رو برداشتم و دستشویی را تصور کردم. از تخت باکمی سختی رفتم پایین آخه من ومجتبی از او افرادی بودیم که طبقه بالا خفته بودیم . وقتی پایین اومدم بیشتر از چند قدم نرفته بودم که از در اول گذشتم کسی رو ندیدم اما بعد از در دوم تو راه رو دو نفر رو دیدم که زیرشون پتو پهن کردن و تو راهرویی که کمی پهن بود نشستن را ترجیح داده بودن یادم افتاد که اولین شب قدر است و اونها احیا گرفتن و در حال عبادتند . اونجا چندتا در بود گیج شدم که از کدوم در اومدم تو یکی از اونها گفت از این در برو وقتی از در سوم رد شدم دوباره یه در دیگه رو روبروی خودم دیدم که میدونستم از بیرون قفل شده و بنابراین فقط به راه برام باقی بود که میتونستم ازش ردشم و اون هم دست راستم بود. به سمت زیر زمین میرفت و وقتی چشمت رو میگردوندی اون وری میدیدی، تابلويی قرمز و نشان دهنده راست نوشته توالت مردانه و چپ تابلوی دیگه ای بود که رو تون به گلاب توالت زنانه روش نوشته بود. ازپله ها رفتم پایین و رفتم توالت البته نگفته پر واضح که مردانه، بعد اينکه اونجا حرفم تموم شد رفتم بالا. زماني كه در حال حرف بودم یادم افتاد یکی که قبل خواب برای صحبت رفته بود، وقتی برگشت با شادمانی چیزی شبیه این رو گفت: خیال کردن در قفل، اما من یه راهی از توالت پیدا کردم برای بیرون رفتن. به امید باز بودن در اصلی رفتم سراغش و مطمئن شدم قفل و دونستم ما تا ساعتها حبسیم . خب کی باورش میشه اینجا پناهگاه شیرپلا ست در ارتفاع 2679 متری از سطح دریا واقع شده؟
آخه جان من یه آدم که بیشتر از من سرش میشه بیاد به من بفهمون چه معنی داره درِ جایی که اسمش پناهگاه قفل باشه ؟
اسمش پناهگاه اما وقتی درش قفل باشه انگار اصلا وجود خارجی نداره و برای افراد پشت در میشه یه سازه بیمصرف مثل خیلی چیزا که فقط هست .
من موندم کدوم آدم عاقلی همچین میکنه که اینا کردن .
این هفته ته توی قضیه رو در میارم.......
ما یعنی میترا خلعتبری ، مجتبی فتحی ، سپیده پورمحمد بود گمونم و فاطمه که فامیلیش رو اصلا گمون هم نمیکنم و از همه مهمتر خودم شب رو تو شیرپلا خوابیدیم ومحبوسان پنجشنبه شب شیرپلا بودیم به همراه عده ای دیگه که نا شناس بودند برامون.
ما راستش ساعت 5 بعد از ظهر از مدتها که نه یه هفته قبل حدودا قرار داشتیم واسه ساعت 6 اما همون روز شد 5 خلاصه من به دلایلی که بماند از 4 و اندی اونجا بودم تقریبا و میترا هم با پسر خاله اش اومد خدمت ما و چند دقیقه ای ایشونم در خدمتمون بود و بعد مرخص شد .
در ادامه ماجرا من موندم و میترا که باید میرفتیم دم پست خونه تجریش که دیگران رو ببینیم اونجا . قبل از اومد مجتبی که لازم نیست بگم با تاخیر اومد چون میترا نوشته تو وبلاگش ما یعنی من و میترا به فاطمه وسپیده معرفی شدیم با شیوه هم یابی . خب اینجا به بعدم از وبلاگ میترا باز بخونید . اما خوب بود گزارش تصویری هم داره به همراه توضیح عکسها
ببینید اونا رم هم
دیگه نکته این که تا اونا باشند دفعه بعد چیز نکنن
میدونین آخه بعد صبحونه نه بابا کی روزه بود راه افتادیم بریم توچال اما میترا همون طور که خودش گفت از همه اوراق تر بود و رسما اعلام کرد، کم آوردم. من هم با سنجیدن شرایط دیدم که منطقی نیست ادامه راه را در ركاب بالا روندگان باشم، چون ممکن بود تجیزات کمم بالاتر خودش رو بیشتر به رخ بکشه بنابراین منم تصمیم به برگشت گرفتم . راستی استاد امیر فیروزی هم که صبح به ما پیوسته بود بنا به دلایلی با ما برگشت پایین، اما سه تا دیگه تصمیم به انجام برنامه قبلی گرفتن. ما سه تا اول در پناهگاه بازم خوردیم و حرکت کردیم که یادمون اومد ای وای اون سه تا فقط یه قمقمه سربازی آب دارن و چند مورد دیگه آرزو کردیم که مشکلی براشون ایجاد نکنه. خلاصه ما سه تا حدود ساعت 1 بعد از ظهر جمعه تجریش بودیم زنگ زدیم به اون سه تا که فهمیدیم هنوز اول راه برگشتن. من یکی که حدود 2 خونه بودم تا دوش گرفتم و خوابیدم، ساعت 6 بیدار شدم، اوکیِ اوکی بودم . ساعت نه زنگ زدم استاد مجتبی که ارنجر اصلی برنامه بود هنوز نرسیده بودن پایین بعد متوجه شدم که اتفاقاتی افتاده و اونا سرانجام حدود 10 و اندی شب خونه بودن .
خلاصه بگم به لطف خود میزونم و همراه با دوستان کار درست قدیم و جدید که در این شب کوهپیمایی همراه هم بودیم خوش گذشت . به امید برنامه های بعد که کاملتر و بهتر باشه و اشتباهات قبل رو تکرار نکنیم .
با مجتنی که صحبت کردم قرار شد این هفته هم بریم،
میترا مات شیرپلا پایش شمام بفرمایید.............................
.jpg)
.jpg)
میترای متفکر در بازداشتگاه شیرپلا
.jpg)
در شیرپلا هستند کسانی که هر هفته میروند این هم شاهد
.jpg)
اینم یه اطلایه در مورد دوربین دیگه ای که اونجا جا مونده هر کی گم کرده زنگ بزنه شاید مال اون باشه
.jpg)
.jpg)
.jpg)
اوهم خوشحال
.jpg)
این هم یکی از دوستام که در گروه امداد هلال اهمر مشغول منم بهش شکلات زغال سنگی دادم
.jpg)
خجالت بکشین نیم وجب قدش اما تا کجا رفته واقعا که
.jpg)

اینم من همون شب ساعت ۹ شب جلوی تلویزیون درازم و اینم یه عکس استاد از خودم
مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !
این یه آفلاين که برام اومده بود، زیبا بود ولی آنچه هست، به نظر من برعکس. زندگی واقعی یعنی با حقیقت زیستن و حقیقت زندگی امروز تلخ تر از حقیقت مرگ است. دورغها ممکن کمی شیرین بزنه اما وای به روزی که تلخی اونها رو بشه . حتی شوکران از اون بهره وقتی که آدم با زندگی واقعی روبرو میشه و آدم دوروغ گویی.
شاید یکی از دلایلی که من زندگی رو جدی نمیگیرم همین، نميدونم
البته دلایل دیگه ای هم برای خودم دارم که به موضوع ربطی نداره
زندگی واقعی به نظر من حتی از مرگ هم میتونه سخت تر باشه چون واقعیت و آنچه که هست
آنچه نیست که من میخوام.چه آدما،ُ چه جامعه مدنی، ُچه قوانین و چه خودم
و البته این رو هم میدونم ممکنه بعضی از باورهام کاملا درست نباشه اما کو کاملِ کامل؟
و همین فکر کردن در مورد واقعیت حقایق بدجوری قاطیم میده
درسته که مرگ سخته اما برام پذیرفتنی تره چون هیچ دوروغی در اون نمیتونه باشه
و همش یه چیزه
به زودی هم به روز میکنم با نوشته ای از خودم:پاورقی بود
بار دگر رهایم
باز امشب من تنهایم
بی همگان به سر شود
بی تو هم آنگونه شود
من ماندم تنهایی
باز این رسد جدایی؟
تنهآ تنهام اکنون
من هم اینجام اکنون
بی تو و بی کسم من
بی رهو بی پسم من
در جایِ من تو بودی
کارِ دگر چه کردی
ارزان دهم تورا من
ارزان خرندت اما؟
گذارمت دم در
شاید به مفته بردند
ای آخرین تو شمشیر
بگشای قلب من را
هر چند که من بمیرم
اما بدانند آنان
من را نه یک قلب
بل هر قطره ام چو قلبی ست
در دام کس نیفتم
با این که عاشقم من
این عشق من به جاییست
کآنرا خودم ندانم
باشد به هر چه هستم
با هر چه تنهایم
این لینک ها رو هم ببینید به نظرم جالب اومد
چه خبر ؟ چه میکنید؟ دونه دونتون؟
فیلم به نام پدر رو ببینید
اما به نظر من بعدش یه برنامه شاد داشه باشید، خیلی فیلم رو مخیه، اون سبک ویژه حاتمی کیا، کاملا
من بعد که فیلم رو دیدم بدون این که حضور ذهن داشته باشم تونستم فیلمهای دیگه این کارگردان خوب کشورمون حدس بزنم.
داستان جوری بود که حداقل من به فکر واداشت فیلم خوبی بود. این دفعه بار دوم بود که رفتم این فیلم رو ببینم. دفعه قبل وسطهاش بلند شدم، نه کسی مجبورم نکرد
خودم دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم ، فشاری که بهم آورد برام قابل تحمل نبود حتی صحنه هایی که برای بار دوم میدیدم بازم مورمومرم میشد . باورتون میشه؟
وای که چه فیلمی، از اون کنایه های مخصوص <<بابا منم تو جنگ شما شرکت کردم>> وقتی پیکان رو میاره بالا با اغراق این کارو میکنه و چرا یه پیکان ؟ ووو کلی سوال دیگه که با دیدن این فیلم به ذهن من اومد
ببینید خودتون متوجه میشید. نمیخوام بیشتر بگم چون توی این فیلم، مثل بقیه فیلمهای ابراهیم زیاد وجود داره از این چیزا و من ناخواسته دیدین همه فیلم رو نوشتم. از طرف دیگه هم آدم بهتر خودش قضاوت کنه بنابراین به ذهن تهی از پیش داوری نیاز داره
این هم قابل توجه اونایی که میگن شما خبرنگارهای حوادث عجب موجودات دل سنگی هستید
بابا ما هم جون خودم دل
آخه میدونید حتی یه سری از همکارهای مطبوعاتی خودمون، میگن: شب چطور خوابتون میبره با این خبرها که مینویسین
این هم از صحنه ای که بیشترین تن لرزه را بر من داشت و خود 

ابراهیم خان حاتمی کیا نمیدونم شاید
بعضی وقتا باید از این فیلمها دید که
تلنگر باشه حتی برای ما حوادثی ها
تصمیم رو گرفتم دیگه دارم کنار میام یعنی در واقع مجبورم یا نه محکومم پس چه بهتر که این محکومیت روبه بهترین نحو سپری کنم البته شاید هم واقعا این طور که من متصورم نباشه به هر حال دیگه میخوام خودمو بسازم میگن خیر واسه آدمای خیر پیش میاد شاید آره البته بستگی داره از کدوم منظر منو نگاه کنی خب تصمیماتی اتخاذ کردم، که البته گفتنش جایز نیست بنابراین نمیگم وسعی میکنم عملیشون کنم. به قول یه دوستی که وقتی از خاطراتش میگفت و اینکه وقتی نشسته بود جایی که آدم بزرگها تنها میرن در حالی که غرق تخیلات ویرگول داشته بود فکر میکرد بازم ویرگول به خودش میاد و میگه به خودش که رز نزن زور بزن نقطه من هم از اونجا که مجموع دوران زندگی رو شبیه میدونم به کاری خاص که برای همه لازمه تو پرانتز از انجا که ممکنه برداشت سوء بشه اما اونجایی تنها میرن معمولا مستراح که البته انتخاب این اسم هم حکایتها داره که اگه عمری بود به تفسیر خواهم نوشت در اين باره هم پرانتز بسته نقطه بگذريم ميگفتم كه نه مينوشتم آره تصميماتي اتخاذ شده كه هر كدومش انجام شد ميگم دونه به دونه شايدم دونه دونه انجام نشه و من هم بنابراين دونه دونه نگم ويرگول از جمله كارهايي كه براي آغاز تحول لازم بود در اومدن از يه سري از گروه هاي اينترنتي باحال اما وقت گير كه روزي 4۰يا 50 تا ميل وسوسه كننده عكس و آهنگ و متنهاي جورواجور ميدن كه گذشتن ازشون سخت، اما به وقتم كه آزاد شده كمك كرده است نقطه سر خط بعد یه كار مشترك درسي كه با تينا داشتم و بايد يه مجله 52 صفحه اي اگه اشتباه نكنم تحويل استادمون آقاي حسين قندي بديم كه از پيشكسوتان و آدماي به درد بخور مطبوعات به نظر خيلي ها پرانتز باز خداييش منم تو كلاسهاي درس ايشون خيلي چيزها يادگرفتم واگه بازم برم خواهم گرفت بسته همون پرانتز خلاصه دیگه اینکه برای خیلی از دوستان که شاکی بودن از دستم خیلی باید بگم که من یه ماهی میشه که دوتا از دوستام رو کنار هم از دست دادم یعنی اونا که قرار بود تا ابد کنار هم باشند و پیمانها با هم داشته باشند اما به هر حال هر چه بود پایان پذیرفت این بود که تمام شد ومرا مدتی به خود مشغول کرد به هر حال دوستانی بودند که رفتند پی زندگی خود و از آن جهت مرا محزون کرد که در سالهای گذشته ایشان بودم به مراتب بیشتر از افرادی که خانواده امند بنابراین حق بدهیدم که آنگونه بودم اما آری مرا چه اما با این حال هنوزهم سخت است خوب دیگه شاید توضیح وبلاگ را هم عوض کنم چون برداشت سوء را باعث شده اما به این دلیل این کار را نمیکنم بله چون که دوست دارم چیز دیگری بنویسم آنجا بگذریم سیستم تو روزنامه یه جورایی عوض شده راستش تو وبلاگم دلم میخواد خیلی چیزها بنویسم اما نمیشه چون هر کلمه دراینجا میتونه به ضرر من تموم شه چون نامم در شناسه وبلاگ ثبت شده و به قول دوستی وقتی به وبلاگ حلاج نیشابوری سر میزنه حال من رو پرسیده و از این جهت که هویت بلای جان من است بسیار چیزها را که در دل دارم و ذهنم را مشغول کرده با این حال دوست دارم بار دیگر ببینمشان در کنار هم و میگویم خسروان دانند مصلحت خویش و رها میکنم خود را شاید به ظاهر از ایشان خب بگذریم بار دیگر این بگم که سوژه برای نوشتن بسیار اما کو نویسنده و امادیگه تصمیم دارم بنویسم

اینم عکس یه غلط بزرگ البته باید کمی بهش مشکوک بود چون ممکنه فتوشاپی باشه
به هر حال با دیدن این عکس جالب متعجب شدم
خب منم دیگه از خودم بیشتر مینویسم و واضح تر
بالاخره تمام شد

با خوبی هاو بدی هاش
بارها ابراز نگرانی کرده بودم چون این روز رو دیده بودم
نمیدونم شاید لازم بود هر کی بره پی کارش
زندگی یعنی همین یه روز شروع میشه و یه روزم باید منتظر باشی تموم شه
تولد و مرگ نهایت بودن است در این دنیا
اما وقتی میشه نشه چرا میشه
آدمها باهم که هستن بعضی هاشون چشم دیدن هم رو ندارن
چی فکر میکردیم چی شد
پایان
دیگه میگن همه چیز تموم شد
شاید آره
اما وقتی
میره تازه حوص برگشت به سر میزنه
بابا تمومش کن
دیگه نمیخوام بیبینمت
این نتیجه روزهایی که گذشته
وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
آدم
اما میگن زندگی جاریست
اما سکون
مگه چه شه
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم
ترس تموم وجودم رو برداشت
که شايد
منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم
سريع از کنار مرداب دور شدم
حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم
دنبال يه گل نيلوفر مي گردم
که از تنهايي نميرم
و حالا مي فهمم گل نيلوفر
مغرور نيست
اون خودشو وقف مرداب کرده
مگه مرداب چشه
این همه مرده متحرک
يكي هم متحرك مرده
یکی هم زنده ساکن
کی باورش میشد
نه، خودشون هم باور نمیکنن
هر دفعه یه دفعه بعدی وجود نداره
اما دفعه بعد ممکنه مرگ باشه
شایدم آغازی دوباره
اما پایان با یه نه آغاز میشه و آغاز با خیلی چیزا
اما گرفتن این خیلی چیزا گرفتنش سخت تر از اون یه دونه است
خلاصه که کي باور میکرد
نه من
نه تو
و نه او
دو دوست رفتند به ابدیت
که میداند شاید ماهم رفتیم
شايد كه ميگويد دوري و دوستي راست باشه
پس ما را رفته حساب كنيد
ديگه رفتيم
نه انگار از اوني كه فكر ميكردم بيشتر
تازه كميش بود
دلم را به آب گاهي ميزنم
و ميگويم
الان حالم بهتر
بعد از ظهر كه نه شب
صفحه روزنامه رو بستم رفتم نشستم تحريريه
شب مهموني دعوت بودم
اما گفتم
بذار وبلاگم رو كه مدتهاست يه پست بخصوص ميخوام توش بروز كنم
استاد كنم بعد
شروع كردم
اما
يه كلمه كه ننوشتم هيچ
كلي كه نه
اما خوندم
وبلاگ بچه ها رو
قاطي كردم
مگه من آدم نيستم
خوب منم قاطي ميكنم
پا شدم كه برم
نميدونم چرا
يه دفعه اين مصرع
كه گمونم از مولوي يادم اومد:
از ديو و در ملولم و انسانم آرزوست
گفتن آسونه
اما بودن سخت
اومدم بيرون از روزنامه
رفتم يه سيگار گرفتم
آره سيگار ميكشم
گاهي
دزدي كه نيست
اما
نميدونم چه حسي بايد بهم بده
تو راه به خيلي چيزا فكر كردم
به اين چند روز
به وبلاگ هايي كه خوندم
به محمد
به ميترا
به خودم
به زندگي
واي ي ي
جوش آوردم
آخه تاكي
تا كي آدم نبايد خودش باشه
تاكي بايد كارايي كه ممكنه بقيه را جبش فكرايي كنن انجام نده
اومدم
وای از دست این هویت
آین هویت حتی اگه تو دنیای مجازی هم بیخ ریش صاحابش باشه درد سر
از شنیدن کلمه هویت دردسر یادم میاد
تو ی اينترنت هم که دنیای مجازی دیگه نمیتونی چیزی بگی و بزنی زیرش
دلم میخواد به زمین و زمان
عالم و آدم
دری وری بگم
اما نمیتونم
چرا چون هویت دارم
دلم خیلی چیزای دیگه میخواد بگم اما.......
یکی بود یکی نبود
یه آدمی بود ولی نبود
نه گاهی بود گاهی نبود
نبود که نبود
اما وقتهايی هم که بود غلط میکرد
گاهی که نزدیک به معموله
بعضی وقت ها بضیها که خودشون نمیشه گفت غلط نمیکنن
اما کمتر غلط میکنن
میومدن
هی غلط میگرفتن
هی غلط میگرفتن
هی میگفتن فلان غلط رو کردی
یه غلط دیگم کردی
این غلط کن یه دفعه تصمیم گرفت
به غلط گیرا گفت غلط نگیرین
اما نمیدونم چرا همه منظور شو بد میگیرن
از اینجا به بعد رو یه بار نوشتم
اما
پرید
بنابراین
بازم فکر نکنم اونی بشه که میخواستم از آب در بیاد
و
اول شده بود
این وقت ها کلافه میشم اما
چاره چیه
باید دوباره
ب
ن
و
ی
س
م
راستش
من فکر میکنم
هر چی که برای اولین بار جاری میشه نابه
و اونیه که من میخوام
بنایر این
ممکنه سانسور و نرم سازی در موردش انجام بدم
و بعد بنویسم
اما با توجه به اینکه نظرم
کمتر این کار رو انجام میدم
شاید هم همین
شاید هم همین
باعث شه که بعظی ها از نوشته دچار سوء تفاهم
اما من
از اینجا اعلام میکنم
که من از نوشتن جملات مذکور در این وبلاگ
قصد توهین ندارم
در ضمن تصور میکنم که این وبلاگ حداقل اسمش اینکه متعلق به من
وفکر و میکنم منم که تصمیم میگیرم احیانا توش چی نوشته بشه
راستی بگم
تبصره
از نظر من
حداقل تو این وبلاگ
یه سری از حروف اضافه است
چون من رو دچار غلط میکنه
بنابراین بار دیگر من از همینجا و در این وبلاگ
اعلام میکنم
من در این وبلاگ بعضی حروف را اضافه میدانم
و هیچ تفاوتی بین عدده ای از آنها نمیدانم
مثلا ه با ح چه فرقی داره جفتشون غیر اینن که ه هستن؟
یا نه ز با ذ با ظ با ض
فقط شاید فرقشون
تو این باشه که هر کدومشون از یه جای حلق تلفظ میشن
آخ چه حرصم میگیره
دبستان یه بارم دسته گل به آب دادم اساسی
البته همش غلط املایی نبودا
خطم هم بی تاثیر نبود
در این کار بی سابقه
هر چند اونی که میخوام نشد اما
تبصرش مهم
خب بالا خره تموم شد
آخ که ازدست این غلط گیرا