
يادم وقتي دوستي رو كه از ارتفاع چهل متري پريده بود در لحظات اوليه ديدم هيجان از گوش هاش بيرون ميزد.
من اسم اين تجربه رو لحظه اي قبل از مرگ ميذارم. واقعا حس ميكني كه ترسناك، ضربان قلبت ميره بالا. بايد به حرف مربي گوش كني و پايين رو نگاه نكني.
بعد ميبيني كه داري به طرف زمين حركت ميكني و در يك لحظه توقف براي چند ثانيه، اما تا ميخواي به خودت بياي متوجه ميشي كه داري تو هوا تاب ميخوري.
تا حالا به ذهنتون خوطور كرده بخواين حس خودكشي رو بدونين اما نميرين؟
در آمريكا بازي بود به نام مرگ كه با پيچيدن يه طناب دور گردن شروع ميشد و در اين بازي انفرادي طرف با كشيدن دو سرطناب به جرات ميشه گفت تا چند قدمي مرگ ميرفتن و برميگشتن. البته اين بازي قرباني هايي هم گرفت و يكي از همين قرباني ها دليلي شد تا بازي مرگ به ايراني ها معرفي شه، چون اون يه دختر ايراني بود كه جون خودش رو در اين بازي از دست داد.
بگذريم داشتم ميگفتم ميتونين با بانجي جامپينگ اين حس رو امتحان كنيد. احتمالا تو فيلم ها ديديد كه يكي به قصد خودكشي از يه بلندي ميپره و بعد دوربين اون رو نشون ميده كه به سرعت داره به طرف زمين مياد. من اين حس رو تجربه كردم با پريدن از ارتفاع چهل متري در اولین مرکز بانجی جامپینگ تهران كه در بام تهران واقع شده. اول كه همراهانم سعي كرن منصرفم كنند اما نتونستن، بعد وزن و فشار خون بعد هم برو بالا. تصور كنين 40 مترو بدون آسانسور بري بالا و وقتي برسي بالا احساس كني كه ريز پات صاف اما هر تكون جزيي و وزش باد دكلي كه روشي رو داره تكون ميده. مربي سعي ميكنه با نوع صحبتش اعتماد به نفست رو ببر بالا و حواست رو از موضوعي كه بهش فكر ميكني پرت كنه. بعد با لوازم ايمني مهارشي، چند دقيقه بيشتر وقت نداري منصرف شي. اسمت از بلندگو اعلام ميشه و اون موقع، صداي دست و تشوبق رو از پايين ميشنوي، مربي ميگه پايين رو نگاه نكن اما تو گوشت بده كار نيست و در اين بين يكي از دوستات كه ميگه نپر.
ميپري و تجربه انجام شده.
وقتيم كه پا ميرسه زمين هنوز رو هوايي. بازم ميپرم، ماهي يه بار گمونم بس باشه، راستي بايد بگم اين كارم تا ساعت ها دوستي رو منقلب كرد و او صبح با كلمه چطوري ديوونه من رو از خواب بيدار كرد و اين هم بماند قرار بود در جمعه شبي كه من اين كار رو انجام دادم ماجرا به گپي دوستان همراه دو دوست قديمي و دو دوست جديد در بام تهران ختم بشه.
حس خوبي بود در يك كلام و شايد حس اون شبه بود به حسي كه در تصادف تا تصادف به او اشاره كردم.
زندگي برايم غريب شده
براي خيلي ها مرده ام
خودم را براي خيلي ها كشته ام
اين روزها حرف است كه ميكشد
قتاله اي بيخشونت
وقتي بدون محاكمه ميكشند
به اتهام هتك حرمت
آه
روزگار غريبي ست، نازنين
اين آب روزي
به آسياب من خواهد رسيد
بزرگان در حال رفتنند
و مرگ است كه مي آيد
حرف را نبايد زد تا جاندار بماني
حرف را در نطفه خفه كن
توهم ميزنند
عدده اي
از براي خيانت
تمام كن حرف را و زنده باش
و اكنون
مرگ از راه ميرسد
من هم مرده ام
چون زياده از كپنم گفتم حقيقت را
امروز که اولین صفحه اکس پلور را باز کردم با این لوگوی LEGO ناخواسته به ياد كوكي افتادم، آه كه كودكي هم پير شد. چه گلهایی که از او خورده ام و با بلع گلها نگرانی بزرگترها را رقم زدم.
يادش به خير با بابا بزرگ به بازي مي نشستيم و برجهايش ما را به تخريب وا ميداشت. چه اسلحه هايي كه ساخته بودم و هنوز بقاياي آن سكوت را برايمان به ارمغان مي آورد، وقتي كودكي مهمانمان ميشود.
و امروز كه بازيچه كودكي ام را 50 ساله ميبينم خود را مسن تر حس ميكنم.
پيش نويس:خواستم در آغار بنويسم :"كاش ميشد موقتْ، نبود" بخواهم توضيح دهم بايد بنويسم:"بودن كه بر ما آشكار است و نبود نيز هم، بودن فعلي موقتي است چون پس از مدتي نبودن جاي آن را خواهد گرفت"
حرف من همين جاست كه كاش ميشد فعل نبودن را موقت تجربه كرد. بگذريم بخوانيد تا بدانيد توضيح بيشتر شايد گيج تر كندتان
تق تق تق انگشتانم دكمه ها كيبورد را ميفشارد و حروف و كلمات و در پي آن جملات است كه جاري ميشود، اما كو؟ من كه چيزي در وبلاگم نميبينم. در اين مدت يك ماه و اندي كه وبلاگ دارم اما نوشته ندارم بارها نوشتم و آرشيو كردم. بارها نوشتم ونيمه كاره رها كرم.
بيمارم و نقابي از خنده به صورت دارم، كسي چه ميداند كه من شبي را براي چه بيمارستان بودم، بهتر بود نميخوابيدم تا درد برگردنم مستولي نشود. مرگ در كمين است ، ميگويند مرگ خوب است براي همسايه، اما من ميگوم مرگ خوب است براي من، تا نبينم مرگ ديگري را.
صبح هم راهي كار شدم، كارم را دوست دارم كه گاهي مجبورم برايش بها دهم . بهاي من براي كارم عمريست كه دارم. به زودي مرخصي خواهم رفت.
كار ميكنم تا آرام باشم، حكايتم شده روايت كسي كه نمكش گنديده با نمك چه كنم؟
ميگويند كه چرا نمينويسي . اما نميدانند كه من در آزارم، نوشتن را دوست دارم اما ننوشتن در اين روزها به من آرامش ميدهد آيا؟
شكايت را بايد كرد؟ اما چگونه، اهلش نيستم، و سكوت، سلوك من است.
دوست دارم موقت ننوشتن را و دوست دارم موقت نوشتن را بيشتر، کسی میگفت:
سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست
هزار شاكي خودش داره دلش گير گرفتار
و........
روحم، روحم، آخ روحم
روحم درد ميكند
وقتي در جايي آدم را ناديده بگيرند
وقتي آدم احساس كند از علايقش سو استفاده ميشود
وقتي ببيند كه به وعده ها عمل نميشود و بهترين را ميخواهند
وقتي ببينم كه نميدهند و ميخواهند
وقتي بگويند خواسته هايت محترم است و در عمل نشان دهند كه ماجرا به گونه ديگريست
به زودي خواهم رفت به يك مرخصي
چه خوب ميشد كه از بودن هم ميشد مرخصي گرفت
در دايره افتاده ام و خواهم شكست تنگ را
وقتي فكر ميكنم ميبينم كه هر چيز در دنيا موقت است كه وقتي يك موقت تمام ميشود موقتي ديگر آغاز ميشود موقت نوشتن، با موقت ننوشتن
موقت ازدواج كردن، با موقت طلاق گرفتن
بيشتر چيزها را كه مي انديشم به ضدها موقت برايشان پي ميبرم
اما بودن را ضدي كه موقت باشد نمييابم
و باز كس ديگري به ياد ميآورم كه گفت: ضد به ضد شد آشكار
در اين دنيا خيلي از ضد ها را ميشود بود
اما
ضد ِ بودن را چگونه ميتوان بود
آن هم موقت؟
پيشنويس۱: حسين نورزي همانيست كه بازي وطن را راه انداخت
هنوز در بند وطنم
وبلاگها را خواندم و ميخوانم، هنوز از وطن نوشتن ادامه دارد اما اين وطن نوشتن همه را تلخ كرد و اين تلخي تا جايي ادامه داشت كه حسين نوروزي مدتی نوشتن را تعطیل كرد و نوشت:" :" لطفا این بحث را تمام کن نفس بکشیم؛ و یاد هردومان باشد که میتوانست اینجور نشود، وشد!"
او به طور موقت نمينويسد،موقت خوب است چه تعطيلي باشد،چه پلاك و ازدواجش از همه بهتر . البته همه چيز ما موقت است با اين توفير كه بعضي چيزها موقت تر است ،حتي زندگي هم موقت است.
اين روزها فكرم شده نوشته هاي آلوده به وطن،خواندم و فكر ميكنم.چرا، آخه چرا اينقدر تلخ نوشته اند؟با هر كي رودربايسي داشته باشم باخودم كه ندارم و اين هم وبلاگ من ، شما هم كه از خودمان، سياه بود و من با سفيدي چشمانم خاكستري ديدم.
چهار شنبه بود كه در روزنامه خودمان خواندم نوشته اي از ريا صدر را با عنوان"نوشتن و مكافات!"
آن هنگام بود كه داغ دلم تازه شد و فهميدم من هم دل خوشي از اين وطن ندارم ،یعقوب یادعلی به خاطر يك اثر كه نوشته اي است از جنس تخيل و نه از جنس مقاله ، يادداشت و از اين جور نوشتن ها كه از اظهار نظر آشكار چاشنبش كند، پاي ميز محاكمه است.پيش تر نوشته اي در صفحه سيزده خوانده بودم،
يادم افتا كه نوشته بود:" آیا هر بلایی که به سرمان بیاورند، حقمان نیست؟"
نميدانم كار به كجا كشيده و پرونده در جه مرحله اي است اما فكر ميكنم فقط مانده به خاطر خوابهاي شبانه افراد را به دادگاه بكشند،كه تو چرا درخواب فلان كس را كشتي؟ فلان كار را كردي؟
واي تصورش را بكنيد چند جوان 16 تا 18 ساله به اتهام تجاوز و زنا محكوم و محاكمه ميشوند.
جرمي ثابت شده كه مدرک جرمش نيز وجود دارد پسرها در خواب تجربه كرده اند، ميكنند و خواهند كرد پس پسرها و مردها بترسيد از روزي كه به اتهام خواب ديدنهاي شبانه محاكمه شويد .نميدانم مونث ها هم مثل مذكرها خواب ميبينند؟ اما اين راميدانم كه آنها هم خواب ميبينند حالا به اتهام زنا نشه قانون مجازات كيفري پر است از عناوين مجرمانه پس زنان هم مراقب باشند خواب نبينند.
مثلا خود من بايد محاكمه شوم كه چراكه خواب ديده ام.
شايد به اعدام هم محكوم شوم چون شاهد قتل بودم و موضوع را اطلاع ندادم ، اگر ثابت نكنم قتل كار من است آنوقت چه؟
راستش ميدونين چيه از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان من در يكي از خوابهاي شبانه ديدم كه چند نفر را ميكشند ولي در آن خواب من نه خودم بودم نه قاتل ، يك نفر ديگه بودم والا حتما پس از بيداري به اداره آگاهي ميرفتم و همه موضوع را ميگفتم.
اما آخر چه كسي باور ميكند من يك قتل را ديده باشم اما من نباشم؟
ميدونين چرا ميگم اين وطن ، وطن من نيست؟
در وطن من سانسور معني ندارد. درست است كه در وطن من بدي، قتل، جنايـت يا حتي تجاوز هست اما در وطن من آدمها حق بودن دارند. در وطن من كم پيش ميايد كه زبان سرخ سر سبز بر باد دهد و اينگونه است كه اين وبلاگ هم وبلاگ من نيست . خب بگذريم كامم تلخ است از وطن بازي.من هم ديگر نمينويسم.
که چرا چرا غافلاز احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
خب این رو نوشتم چون با مولانا حال میکنم و این مخلص کلام است او او فرموده
و اما امیر گودرزی میگه مشغله ام زیاد است و وقت نوشتن ندارم .بگذریم از اینکه او کسیست که به من میگه تو وقت تلف میکنی والا وقت هم زیاد میاری.
اما همین آدم که در روزنامه اعتمادملی همکار ماست گفت این را بنویسم:
"سبزقبا پرنده ای است که خودش بو میدهد اما لانه اش را عوض میکند"
تو این کاغذی که جلوم نوشته غیر از جمله بالا نوشته :"اشکال از خودمان است نه وطن"
حرفش روی کاغذ درست اما اینکه چقدر در عمل در خاک وطن ما این را میتوان عملی کرد من قضاوت نمیکنم و شما را حواله مدهم به تاریخ که چه مردانی روی این خاک قدم گذاشته اند و در هوایش نفس کشیده اند. وحتی من تاریخ را هم قابل تحریف میدانم اما آینده خود بهرین شاهد است .
از آغاز تا امروز را مرور کنید و پس از این را منتظر باشید.
من که این حرف را صحه میگذارم و در این گمانم که بشتر کسانی که وبلاگشان را از آغاز بازی وطن خوانده ام نیز تایید میکنیم اما چرا این ایران ایرانی نیست که ما را در آن جانی خوش باشد سوالیست که باقی میماند
وقتی آغوش رفاقت یه تله ست...حرف هفت تیره پر رو باور کن
زندگی هم تپانچه است و هم تله
ما را به آن هل دادند و پشتمان را خالی کرند
زندگی دو راهی هر و راهش پر تله هایي که پا رو گاز میگیره، اگه باهاش راه بری پا رو زخم تر میکه و اگه صبر کنی شکارچی میرسه
چاره چیه؟
الان که دارم این رو مینویسم چیزی نمونده که اولین ربع یک قرن، زندگی رو پشت سر بذارم، به جرات میتونم بگم، با بخشی از اون هر کاری که دلم خواسته کردم و حالم خوب نیست، راستی این رو هم بدونید، من همینیم که هستم. توی این دو ده و نیم تنها چندبار اونو دیدم و آخرین بار هم حدود ۴۸ساعت پیش شروع شد. اما زمانی بود کوتا و از زمانهایی که در تاریخ زندگیم از اون به عنوان یکی از ایام به یاد ماندنی و خوب صحبت میکنم، مثل سفرِ یزدِ آخر. در این راه که تنها نبودم، آرش همراهم بود همراهی که تا آخر بود و استوار، درد را همراه داشت اما به عقب برنگشت. حتی با تمام الفاظ منفی من که همینجا بمونیم راه افتاد و ادامه تا رسید. راه تاریک بود و ما تنها البته بی انصافیه اگه نگم که نور مهتاب راه رو نشان میداد و در مسیر هم حدود ده تا آدم از کنارمون رد شدند، در حالی که مقصدشون، مقصد ما یا بالاتر بود. حدود پنج ساعت و اندی از بعد ازظهر چهارشنبه هفتمِ تیر بود که همسفرم، آرش اس ام اسی زد و از اینجا بود که ماجرای ما شروع شد. اول قرارمون ساعت شش و نیم بود و سرانجام حدودساعت هشت هم رو دیدیم و یه سری از چیزهایی که فکر میکردیم لازم داريم، مثل دوتا چراغ قوه و دوتا ساندویچ آیدا با نوشابه خریدیم و در کوله آرش جا دادیم، چون کوله من پر بود. خلاصه بالاخره تصمیمون رو گرفتیم مقصد شیرپلا هدف ما بود، پناهگاهی كه در ارتفاع حدوداً سه هزار متری از سطح دريا قرار دارد. پس شروع کردیم به رفتن ساعت حدود ۹، دقیقا نه و سی و دو دقیقه بود که من در مسیر دربند به ساعتم نگاه کردم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم. وقتی رسیدیم به ساعتم باز نگاه کردم، ساعت نشون میداد که ما تو فردای دیروزیم، من شش ساعت پیش زمان رو الام کرده بودم. البته همون جور که گفتم مسیر سخت بود و طاقت فرسا به غیر از بخش کمی از مسیر، نور مهتاب دلیلی برامون باقی نمیذاشت تا از چراغ قوه استفاده کنیم. الان یه دفعه یادم افتاد که در مسیر من از راه در پیش رو هم برای آرش صحبت کردم و بعد کم کم فهمیدم که وآو چه غولی ساختم از هلال احمر برای آرش، این رو وقتی فهمیدم که به آرش گفتم دوپینگ روبده من و اون گفت: نه نوشابه های انرژی زا رو وقتی از هلال احمر رد شدیم باید بخوریم چون مسیر سخت، اونجا به بعد دوپينگ ميكنيم. تا بعد هلال احمر تنها بودیم و بهتر بگم خواستیم تنها باشیم چون کسی خواست همراه ما بشه اما با رفتارمون به اون فهموندیم که میخوایم خودمون دو نفری به مسیر ادامه بدیم، اما بعد آیدین که حرفه ای تر از ما به نظر میومد در راه شناشي و نه کوهپیمایی و به نوعی همکار ما بود در مطبوعات. حدود ساعت 3 و اندی بامداد در کنار شیرپلا بودیم اما در قفل مانعي بود براي ورود ما به خواگاه و حتي ايوان. بنابراین تا ساعتی پس از 4 بامداد 8 شهریور در پناه دیوار ساختمان بودیم، تا اینکه سرانجام در باز شد و من و آرش رفتیم داخل، اما اول با این تصور که بهتر بعد بریم داخل خوابگاه چون عدده ای آدم اونجا خوابیدن تا حدود ساعت 5 و نیم روی تراس پناهگاه بودیم. سر انجام رفتیم داخل که بهمون گفتن خوابگاه به زودی تعطیل خواهدشد، اما ما با اعتماد به نفس به کار خودمون ادامه دادیم. اما چشتون روز بد نبینه وقتی كارگر افغاني در سالن مجاور رو زد تا خوابها رو بیدار کن فهمیدیم که 5 دقیقه هم خوابم نمیتونیم داشته باشیم. به هر حال در حالی که ما اصرار به خواب یک ساعته در خوابگاه داشتیم توسط دوتا نگهبان افغانی از اونجا بیرون شدیم. تو پرانتز بگم که به نظر من این کار یکی از ناجوانمردانه ترین و احمقانه ترین کارها است، چون به جای ملت تصمیم گرفتن که کوهنورد باید 10 شب تا 5 صبح بخواب در صورتی که افرادي مثل ما میل به استفاده از پناهگاه در خارج از اين ساعت دارند و در واقع با اين كار نيمي از عمر مفيد ساختمان است كه استفاده ميشود. خلاصه از ما اصرار از اونا انکار که سرانجام هم روی ما کم شد و تصمیم گرفتیم راه ایستگاه 5 تله کابین رو در پیش بگیریم. ساعت ۶و۳۰ از شیرپلا راه افتادیم و حدود 9و 30 بود که بعد از یک کوهپیمایی بي نقص بالاخره رسیدیم ایستگاه 5 و با تله کابین راهی فرود از ارتفاعات به سطح تهران شدیم. نمیدونید چه خوشی بهمون گذشت، واقعا بايد بگم در هوای عالي جاي رفقا خالی. در مسیر از چند یال گذشتیم و بالاخر در اوج ناباوری رسیدیم، چون فکر میکردیم تو کوه ها گم میشیم و بعد از سالها اجسادمون پیدا میشه. در تمام مسیر میشه گفت حس خوبی داشتیم و از روزمرگی رها البته نه کاملا، حرف زدم و حرف شنیدم از اسراري که شاید جزو معدود نفراتی باشم که این اسرار رو میدونن، واستا ببينم،نه اصلا چيزي نشنيدم. چه زیبا بود ارتفاع و به قول آیدین چه زیبا بود نزدیکی به خدا. کوهپیمایی 12 ساعته ای بود که خودمون هم باورمون نمیشد اون مسیر رو طی کرده باشیم و حتی به جرات میتونم بگم در آغاز چنین قصدی هم نداشتیم.
پینوشت1: دیگه چیزی نمینویسم، هرچند قصد داشتم بهتر از این بنویسم.
پینوشت2: عکسهای این سفر رو ببینید و الا چیزهای جبران ناپذیری رو از دست میدید.
پینوشت3: قشنگی ستاره ها به خاطر گلی که نمیبینیمشون، به قول شازده کوچولو البته، وقت نوشتن صدای شاملو رو میشنیدم که روایت میکرد برای چند صدمین بار ماجرای آشناییشان را.
پینوشت4: تیترهای متفاوتی خواستم بزنم برای این مطلب اما این اولیش بود، البته رها شدن از روزمرگی هم بد نبود.
پینوشت5: راستی آرش قبلا همکارم بود در روزنامه و الان دوستم، بعد همکار.
پینوشت۶: براي خواندن توضيح هر عكس نشانگر موس را روي آن نگه دارين.
پینوشت۷: براي راحت تر ديدن عكسها روي عكسهاي سفر 12 ساعته كليك كنيد.
پینوشت۸: هنوز تو كف اينم كه خوابگاه بود و چون وقت خواب به گفته دو كارگر افغاني ۱۰ شب تا ۵ صبح بود از خواب منع شديم.
پینوشت۹: در مسير و شيرپلا تعدادي كه مثل ما اقدام كرده بودن از تعداد انگشت سه دست تجاوز نميكرد.













امنيت نيست، حالم خوب نيست از حال خوب تا حال بد راهي نيست. شاعر ميگه :
هر كس به طريقي دل ما ميشكند بيگانه جدا، دوست جدا ميشكند
بيگانه اگر ميشكند چيزي نيست اما تو اي دوست چرا نامرد
بي مرام، بي وفا
و با كمي تحريف بيشتر، ميشه يه سري فحش ديگه چاشنيش كرد. همه جا كه كسي به كسي نيست اينجا هم روش. خب وقتي جهان سوم باشي بهتر از اين انتظار داري؟ عدالت را عَلم ميكنند تا ظلم شود. حق را در پستوي خانه نهان ميكنند و كسريِ كار را ضميمه حقوقت. همبستگي را در نطفه ميميرانند و خلاصه هر چه برايت خوش آيد.نه جانت در امان است، نه مالت ونه حقوقت. اعتراض مدني بي معني ميشود و همه را كشك و دوغ مي انگارند. سو استفاده بی شاخ و دم است، علایق را باید زیر پا گذاشت و رفت؟ یا ماند و جنگید.
آیا هنوز هم جنگ، جنگ پیروزی معنی دارد؟
یا با لفظ وذمزرذیبلنبنلمنسلحنثقاخحهنیقحخلهنحخثقهفلحخهشقفخهشصجثچخفجچسشثحخفجحمیل
ملغمه ای است در مخم
امروز، روز جهانی من و همدستام بود ، نپرسین تو کی هستی و همدستات کی هستن که واقعا به نبوغ، خلاقیت، استعداد و این که اصلا فکر کرده باشید در مورد وبلاگم و نوشته های گوشه کنارش یا حتی اسمش شک میکنم.
چون من یه دست چپم .
در سال ۱۹۷۶سازمان جهاني چپ دستان شكل گيرد و روز ۱۳اوت ( ۲۲مرداد) را روز جهاني چپدستها اعلام كند.
امروز یک تعداد از همدستام که امروز یکسال از اولین روز همدستی ما میگذره به این مناسبت اقدامی نمادین رو مرتکب شدند و یکی از همدستا این رو نوشته:
"سلام
پارسال 22 مرداد، روز جهانی چپ دست ها، یه قرار گذاشتیم و دور هم جمع شدیم این در حالی بود که تا قبل اون روز، هم رو ندیده بودین. جالبه كه پس از گذشت 1 سال هنوز هم مرتبا هم رو می بینیم و رابطه های آشنایی تبدیل به دوستی های صمیمانه شده و چه اتفاقاتی كه نیافتاده و این گروه چه كمك هایی كه به هم نكردن. تعریف كردن این ها خودش 1 سال وقت می بره! و من هم قصد این كار رو ندارم. در ضمن متاسفم كه این فعالییت ها انعكاس كمی داشت .
اون روز، سال پیش، كلی ایده و آرزو تو سرم بود كه البته هنوز هم هست اما به دلیل مشغولییت هام فقط به بعضی هاش رسیدم و گنده هاش موند. امید وارم یه روزی بتونم همشون رو عملی كنم.
بگذریم. اما امسال ....
حتما برای شما هم این نامه اومده. آفرین. برای امسال من از این حركت، جدا از پوشش تبلیغاتی یا هیاهو های رسانه ای، به شدت حمایت می كنم و حتما روزمون رو این جا خواهم بود .
امیدوارم این جا ببینمتون یا اگه نمیتوننین بیاین، جدا از این كه به اسم چپ دست ها باشه یا هر اسم دیگری، بتونید سهمی در كمك های نقدی داشته باشید.
روز جهانی چپ دستها و انجام یک حرکت نمادین
همونطور که صددرصد متوجه شدید روز جهانی چپ دستا نزدیکه(22 مرداد) و ما برای هر چه بیشتر خاطره انگیز شدن این روز قصد داریم از موسسه محک(موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) عیادت کنیم، ناگفته نمونه که راضی کردن مدیران موسسه کار خیلی سختی بود که دوست عزیز چپ دستمون نرگس خانم به خوبی از عهده ی انجامش براومد.
از تو عزیز هم دعوت می کنم که با حضور خودت در جمع ما با انجام کاری خداپسندانه هر چند كوچك دل اون کوچولوهای دوست داشتنی رو هم شاد کنی. مبلغ خیلی مهم نیست و این حرکت نمادین ماست که از اهمیت بیشتری برخورداره و باعث برجسته شدن این چون روز بخصوص میشه.
ضمنا موسسه محک به منظور تشکر و امتنان از حرکت چپ دستای کلوب قصد داره که به این بازدید پوشش خبری هم بده ضمن اینکه معاون کلوب چپ دستا شخصا با شبکه خبر تماس گرفته و دعوت کرده که از این مراسم خبر تهیه کنن.
موسسه محک برای کسانی هم که نمی تونن همراه ما بیان این امکان رو فراهم کرده که اگه دوست داشتن از هرکجای ایران و از هر بانکی مبلغی رو به این موسسه کمک کنن
فقط کافیه در قسمت پرداخت کننده قید کنن : ازطرف یه چپ دست به مناسبت روز جهانی چپ دستها
شماره حساب های محک
بانک صادرات شعبه قائم مقام فراهانی.......... شماره حساب 4444
بانك تجارت شعبه نیاوران------شماره حساب 7286000
بانک سپه شعبه چیذر -------شماره حساب 75 / 2222
به نام موسسه خیریه محک(حمایت از کودکان مبتلا به سرطان)
تاریخ وساعت دقیق بازدید:
22مرداد (2 شنبه) ساعت 3 عصر
آدرس : اقدسیه - سه راه ازگل - بلوار اوشان - بلوار جنت - بلوار محک- موسسه حمایت از کودکان مبتلا به بیماری سرطان"
خب من هم دوست داشتم برم چون هم بعد از مدتها همدستام رو میدیدم و هم به محک که تا حالا نرفتم میرفتم
اما کار باز هم به من اجازه نداد و دستم رو بست.
من خبرگاریم که در بیشتر مواقح کار رو به زندگی شخصی ترجیح میدم و از کارم لذت میبرم. البته در اين روز دوستاني به من تبريك گفتن و عدده اي هم جلسه كنكور رو يادآور شدن كه دست چپ بودن به عنوان معلوليت ازش ياد شده اما با همه اين تفسير :
شاهد هستم حلاج نیشابوری
میگویند هنوز جوانم
و من میگویم دست چپم
......
بیشتر از چند ساعتی به پایان روز17 مرداد، روزی که در ایران به عنوان روز خبرنگار شناخته میشود باقی نمانده، اما چه دوغی چه کشکی امروز سومین روزی است که روزنامه شرق را کشتند .
اقدامات امسال در سالهای اخیر بی سابقه است، کی خبرگزاری را فیلتر کرده بودند؟
روزخبرنگار فقط یک اسم است، چرا که خبرنگار جماعت برای کسی اهمیت ندارد. وقتی یک روزنامه را توقیف میکنند، بی احترامی به دها خبرنگار است. هيج ميدانيد توقیف یک روزنامه چند خبرنگار و غير خبرنگار را بيكار ميكند؟
اگر خبرنگار اهميت داشت، اشتغال او نيز مهم بود. به خاطر اشتباه فردي، جمعي را بيكار ميكنند و اين به آن معني است كه چون شما نميدانيد چه چيز درست است ما برايتان تصميم ميگيريم.
در اين چند سال شايد روز خبرنگار برايم روز شادي نبوده، اما غمگين هم نبوده ام. اما امسال غمگينم كه چرا اينگونه است. من نميدانم تا كي اينگونه است. گاهي فكر ميكنم درگير يك حلقه باطل شده ام. بگذريم كه هر چه بگويم تاريكي است.
خبرنگاران نوشته اند:
روزی که فقط یک روز است/حادثه نویس.کاغذ مچاله های یک خبرنگار"محمد غمخوار"
آدمای احمق لطفا کامنت نذارن 
تعطیلی شرق بار دیگر غمی بر جامعه افزود
مردم از آزادی
آزادی کشنده را عشق است
میدونین توقیف درد آوره
من از زنده ماندن هر آدمی خوشحال میشم حتی
اگر قاتلی باشه که از قصاص نجات پیدا کرده
توقیف هر روزنامه ای هم ناراحت کننده است
حتی اگه کیهان باشه
روزنامه را میگویند رکن چهارم دموکراسی
حواستان که هست؟
میگن سگی که پارس میکنه گاز نمیگیره
بی هویت ها را هم خبری نیست و حتی نامی
شهر در امن و امان نیست اما میتوان راحت بود
کمی
پینوشت: نخواستم دنباله دار بنویسم اما این مطالب به هم ربط داره و چند روز گذشته نیز هم
و باز جایی خالی برای دوستان، اگر میتوانید پرش کنید
تو اولین پرس و جوها که نه، اما در ادامه پیگیری های ماجرا از دوستی که اسم و رسم صاحب وبلاگي كه آدرسهاش ضميمه اين كار احمقانه بود رو تقریبا میشناخت، شنیدم که ممکن نیست این تهدید احمقانه کار اون باشه .
اما این تهدید چیزی بود که واقعی بود و میدیدمش در کامنتها. پس نتونستم نادیده بگیرمش، اما خودم هم در هنگام نگارش حدسیاتی مبنی بر حماقت نویسندش در ذهنم وجود داشت.
و حتی بی تاثیر بودن بعضی از شیوه های پیشنهادیم رو هم میدونستم، اما باریکه نوری هم در تاریکی
لنگ کفش است.من فکر میکنم این چندان بد هم نبود، چون چیزهایی رو یاد داد و شری بود که خیر را در امتدادش میتوان دید. خب اینکه جان عدده ای در خطر است به نظر من قابل ترید نیست، حتي بدون وجود هيچ تهديد آشكار، اواخر ده هفتاد رو با اینکه کم سن بودم به یاد دارم.
به نظر من بايد آمادگي اين چنين واكنش هايي وجود داشته باشه، چون اگر اين اتفاق از طرفي عدده اي خاص عملي نشود، افراد خاص ديگري هستند كه توانايي عملي كردن حداقل بخشي از چنين تهديدهايي رو داشته باشن و من فكر ميكنم كار زياد سختي هم نيست.
اما يه چيز جالب، ديشب هر چي خواستم حلقه مفقوده ماجرا رو كه وبلاگهاي كامنت گذاري شده را به هم ربط ميداد پيدا كنم موفق نشدم و امروز كه كسي كه از اسمش سو استفاده شده اين بخش زنجير رو هم به دستم داد و من هم با توجه به تعدادي از وبلاگها كه اين كامنت رو داشت و من پيدا كرده بودم متوجه شدم آره اين قويترين احتمال موجود و به نوعي نشانه حماقت طرف و البته تا حدودي هم حساب شده عمل كردن.
نكته جالب ديگه اين كه من از دوستاني كه ميشه به حرفشون استناد كرد شنيدم، اين آدم كه نه اما هر چي بخواي اسمش رو بذاري، اصلا در ايران نيست و براش نوشتن كامنت با اسم و رسم اشكان ديگه امكان نداره.
و اين ماجرا هنوز نكاتي داره برای آموخت.
البته میتنونه با نام جعلی دیگری وار عمل بشه و هنوز به نظر من احتیاط شرط عقلِ، شاید این یه تست واکنش سنجی بوده.
آمادگي و بررسي اين جور موارد قطعا نكات مثبتي رو همراه داره
البته هنوز نکاتی هست که دوستان خودشون آگاهند و من هم
خب بگذريم
خب به هر حال کاری کرده بودم که حالا این سوختن و کنده شدن پوست تاوانش.
درست انجام اون کار لذت داشت، اما الان من موندم و پشتی که پوستش کنده شده.
راستش وقتی زیر آفتاب دراز کشیده بودم حدس میزدم که پوستم خواهد سوخت با این حال همچنان زیر آفتاب ظهر، در ارتفاعی بالا تر از تهران دراز کشیدم و برای دقایق کوتاهی به خواب رفتم.
آخه میدونین، من جمعه هفته پبش به مرخصی رفته بودم و مثل همه بعد از مدتها جمعه ای رو در تعطیلات گذروندم.

اما بعد كافه تيتر
من يكي كه دچار كمبود ميشم و هيچ كافه اي برام كافه تيتر نميشه. ديگه صاحب كدوم كافه است كه ميتونم به اسم كوچيك صداش كنم؟
نه شما بگيد كدوم كافه است كه اسمش من رو ياد كارم ميندازه؟ من رو ياد علاقه ام ميندازه كه حتي تو موارد بسياري زندگي شخصيم رو به خاطرش مختل كردم.
شبها را كجا باشم با هم صنفان؟
كركره كدام كافه را پايين بكشيم؟
به كدام كافه برويم كه وقتي وارد ميشويم مانند استاديوم باشد برايمان كه وقتي با اولي دست ميدهيم تا آخرين نفر هم دست بدهيم؟
حالا همه ي اينها به كنار، كافه تيتر را نبنديد.
كدام كافه در تهران را سراغ داريد كه در طول مدت كوتاهي از آغاز به كارش اين همه نشست فرهنگي، هنري رو به خود ديده باشه؟
ميگن تو كافه هاي مشهور تهران و دنيا صندلي هر آدم مشهوري مشخص بوده و هست. هدايت هم ميرفت كافه نادري و ميگن هميشه صندليش معلوم بود. اگه بخواييم تو كافه تيتر واسه هر آدم معروفي كه اومده و رفته يه صندلي بذاريم كافه ديگه جا براي آدمهای ناشناس نخواهد داشت.
در كافه ي ما آدماي مختلف با انديشه هاي مختلف ميان و ميشينن دور ميز همفكران خود و حتي گاهي افرادي با انواع افكار دور يك ميز ميشستن و در آينده هم خواهند نشست.
آيين گشايش تيتر با حضور اساتيد روزنامه نگاري برگزارشد. حسين قندي، فريدون صديقي، يونس شكرخواه، علي اكبر قا