امروز شاید یکی از بدترین روزای عمرم بود شنیدم بابای یکی از دوستام فوت شده البته روز قبل زنگ زدم شرکتشون وقتی گفتن نیست چنین حدسی زدم ولی یه ضربدر بزرگ روش کشیدم تو ذهنم. چون اصلا دوست نداشتم چنین اتفاقی بیفته اما ...............
امروز وقتی بازم زنگ زدم شنیدن هر چیزی رو انتظار داشتم غیر اینکه بشنوم خبری رو که خانم منشی در گوشم زمزمه کرد مثل فریادی در گوشم صدا کرد
من نمیدونم واقعا اگه یکی از نزدیکترین هایم دعوت عزرائیل را پذیرا شود عکس العملم چه خواهد بود
آه ه ه ه
سخت است از دست دادن عزیزی اما باید پذیرفت که لاجرم همه رفتنی هستند
و اما نمیدانم که اگر دیدم کسی که ازدست داده عزیزی را چه باید بگویمش چون هرچه باشد تسلایی نیست بر دردش شاید