به
آرش كه گفتم دارم وبلاگ ميخونم در مورد وطن بازي، گفت: برو بابا توام وطن هـ ِ هـ ِ
اما
وطن چیه؟
اول
که بهش فکر کردم دیدم فقط کلمه ها ست که تو مغزم بالا و پایین میشه
باز
هوای وطنم آرزوست
ستون
به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
ای
ایران
ای
مرز پرگوهر
ايران
خون و مرگ و عصيان
وطن
من جاييست كه بيم سانسور دارم حتي براي يك وبلاگ چند خطي
بلاگفا
در بعضيIP ها فیلتر شده است
چشمتان
روشن

امروز هرچه خواندم از وطن بود
همه سیاهی که شاید نه، اما به حتم خاکستری بود
و شاید در آن لحظات بود که گفتم وطن هیچ نیست جز یک کلمه
وطنی که همه را با آن نبود خوش تر است
یا شاید خوش تر کرده اند
وطنم کورش را در خاک خود دارد که میگویند اولین منشور
حقوق بشر از آن اوست
وطنم جاییست مصدق نفتش را ملی کرد
مردمش خمینی را رهبر کبیر خود میدانند
که طالقانی داشته
شریعتی را به خود دیده
خاتمی با گفتگوی تمدنهایش از آن برخواست و جهانی شد
و اکنون احمدی نژاد رییس دولتش است
ستار خان کجایی که ببینی در وطنت دیگر خانه ای نداری


بقایایخانه ستارخان
اما هموطن
وطنی مانده که هم وطنی باشد در آن
وطن همین خاکی نیست که وجبی از آن را هم به دشمن ندادیم؟
وطن جوانانی بودند که رفتند
اما جوانان زنده را چه میکنند؟
بپوش،نپوس
بگو،نگو
بکن،نکن
تو ستاره داری، تو نداری
و هم اكنون اين جمله به ذهنم خطور كرد :
تن جايي خوشه كه دل خوش باشه
وقتي دل خوشي در خاك نبادشد تن خوشي هم در خاك نخواهد
ماند
در جايي خواندم كه در سوئد فرار از زندان جرم نيست
پس اعتراض براي مردم آزاد چه ميشود؟
در جايي ديگر شنيدم كه همه حقوق ميگيرند
در جايي گفتند كه آزادي بيان هم دارند
اما من چه خبرنگاريم با دستاني در پوست گردو
اما باز هم ،وطن است
وطن پرنده ي پر در خون
وطن گل شکفته در خون
وطن فلات شهيد و شهد
ساده گفتن و باز ميگويم وطنم كافه اي بود كه چون من و تو
در آنجا ما ميشديم
اما بستندش بدون اينكه مرا در آنجا ببينند
و هم اکنون اين هم وطن من است
وطنم جاییست که بمب اتم را هوا کرده اند تا جوانانش را زیر
تیغ ببرند وخاکش را شخم بزنند