پ.ن( این پ.ن از اون پ.ن ها که به معنی پی نوشته نیست،این یعنی پیش نویس.): این پست رو بخش عمده اش رو دوشنبه هفته پیش نوشتم اما چون ناقص بود تا الان طول کشید.
الان كه شروع ميكنم به نوشتن تا چند دقيقه دیگه میشه فردا.
مکان پست میز کار سرویس حوادث روزنامه اعتماد ملی، زمان تا لحظاتی دیگه باید بنویسم دیروز ساعت 9 شب، خسته اما خوشحال از یک بعد از ظهر کاری سخت اما نتیجه بخش.
من نشستم و افراد باقی مونده در تحریریه که تعدادشون از انگشتای یه دست هم کمتر دونه دونه دارن میرن.
اما من همچنان نشستم.
همه میرن و من هنوز نشستم و باز نشستم، گمونم بیستمین شکلاتی که دارم میخورم در سه ساعت گذشته.
خستم اما مغرور.
از اون خستگی ها که دست مریزاد داره، شاید بگین بابا این دیگه چقدر متوهم و از خود متشکر، اما خب باید بدونید حق ندارین در این یه مورد. شماهم جای من بودین شاید حتی بیشتر از این از خودتون تعریف میکردین
یکشنبه و دوشنبه باز تنهای تنها شدم، در پی یک اتفاق ناخواسته که دست کسی نبود پیشامدش البته تقریبا.
خب ماجرا از این قرار که من یکشنبه بعد از اینکه کارم در دادسرای جنایی تموم شده بود و گمونم در راه روزنامه بودم که موبایلم زنگ زنگش به صدا در اومد و روی صفحه نمایش اسم میترا روخوندم .وقتی جواب دادم صدای میترا بود اما درد رو میشد حتی تو صداش خوند. با این حال فکر کردم میخواد بگه براش ناهار بخرم اما وقتی بیشترکه حرف زدیم متوجه شدم، که نه اوضاع خیلی وخیمتر از این حرف ها است چون میترا یکی از امراضش اوت کرده بود و احتیاج پیدا کرده بود به مداوا. در پایان هم میترا گفت من امروز نمی تونم بیام. خب تصورش رو بکنید یه صفحه و یک نفر...............
میدونم که باور میکنید انجامش سخت، نوشتن این همه خبر، به هر حال اومدم روزنامه و بعد خوردن ناهار، شروع کردم، الان ننویس کی بنویس، اما راستی قبلش با سعیده اسلامیه ( رییس) صحبت کردم و وضع رو براش توضیح دادم، از اونجا که متوجه شرایط بود کمی دلداری داد و بعد از اون بود که با خودنویس زدم به دل کاغذ. خب به هر حال روز اول هر چند سخت اما سپری شد. صفحه رو بستم و خسته اما در اوج، صفحه بدون نقص رو تحویل دادم به رییس و او هم با روی باز خسته نباشیدی نصارم کرد. پس از آن صفحه بوسیله من مزین شد به اسم زیبایم و مورد تایید واقع شد با این کار.
روز اول اینگونه سپری شد و با این امید که فردا میترا خواهد آمد و سختی امروز، فردا نخواهد بود. اما اگر میدانستم چه خیال باطلی را در سر دارم به هیچ وجه دل خوش نمی کردم.
راستی این رو هم باید بگم که در طول روز به طور نسبی با تماسهای تلفنی به میترا روند پیشرفت کار را اطلاع میدادم و حالش رو جویا میشدم تا آسوده به درد کشیدنش برسد. من این روز رو در حالی پشت سر گذاشتم که شب قبل فقط سه ساعت خوابیده بودم.
روزبعد باز هم با میترا تماسهایی داشتم و او در حالی که درد داشت سعی کرد وانمود کن خوبه. کمی خنگی کردم که باورم شد او میتونه بیاد به این بهانه که خودش با توجه به برنامه که ریخته بود، چنین وعده ای داده بود. دادسرا رفتم اومدم روزنامه، میترا در تماسی تلفنی که داشتم گفت: حدود ۲ ساعت دیگه میاد روزنامه، منم دلبستم به گفته او و شروع کردم به کارو نوشتن خبرهای خودم. حدود ساعت ۴ بود که دیگه مطمئن شدم که درد امروز هم امان کار به میترا نمیده. پس از اون بود که کار رو شروع کردم و باز من مونده بودم و یک صفحه. وای این بار با این که روز قبل هم این کار رو کرده بودم و دفعه اول هم نبود که به تنهایی با یه صفحه خالی دست و پنجه نرم میکردم، چه در اعتماد ملی و چه در روزنامه های دیگه، با این حال تصورش به شدت دچار اضطراب کرد و باز هم زدم به گوش خبرها، حالا ننویس کی بنویس. نشون به اون نشون که خودنویس ساعت ۴ بعد ازظهر در دست چپ من شروع به نوشتن کرد و ساعت ۸ شب اونو گذاشتم روی میز و آهی آرام سر دادم. اما هنوز دقایقی مونده بود که نوشتم آخرین خبر تموم بشه که به من گفتن مطالب تایپ شده و آماده حضور من هستند تا به بهترین شکل ممکن صفحه مزین بشه به اخباری که من نوشتم.
بنابراین رفتم پایین و مرحله بعد رو شروع کردم. و در پایان این شد نتیجه کار من در یک روز سخت اما چسبنده دیگر:
صفحه به یاد ماندنیه 4 دی با بهترین مطالب
تازه این بماند که من هنوز داشتم آخرین خط مطالبم رو مینوشتم که گروهی چند نفره از اصلاح طلبانی که به در انتخابات بحث بر انگیز اخیر به شورای شهر تهران راه یافته بودند به تحریریه ما آمدند.
خبر حضور اصلاح طلبان شوارا رفته (سمت راست /رویداد )
البته ایسنا این خبر رو روز قبل کار کرد .
خب حالا تصورش رو بکنید که من اون موقع چه حسی داشتم نه به ظاهر امر
حواسم بود که بازدید کننده ها بودن و نه به باطنش که کارهای موندم بود.
دیگه تصورش برام آزار دهنده بود که یک روز دیگه هم مجبور بشم به این شیوه کار کنم.
به هر حال اون شب هم گذشت و تقریبا همه رفتن.
ساعت ۹ و تقریبا ۱۰ دقیقه بود که کسی جز من توی تحریریه نمونده بود.
نشستم و نشستم .
باز هم نشستم.
منم میخواستم برم اما هنوز نشسته بودم.
بی هدف نشسته بودم.
انگار که نه انگار باید تشریف ببرم منزل.
و انگار نه انگار که خواهر محترم منزل تنها تشریف دارند.
تنها کاری که انجام دادم در تماس تلفنی تاخیر خودم رو به اطلاع ایشون رسوندم
و باز ادامه دادم به نشستنم.
خلاصه یک ساعتی گذشت و من نرفتم .
راه رفتم.
سوت زدم .
نشستم .
روزنامه دیدم.
و سر انجام پس از ۱۰ شب بود که از روزنامه خارج شدم، به مقصد خونه.
و سر انجام مغزم فرمانداد به پایم که برو.
تا فردا که میترا رو تو روزنامه ببینم تمام فکرم این بود که یعنی واقعا میترا فردا میاد؟
پیش خودم گفتم تا دوشو که اومدم اما امیدوار بودم این بازی سه دار نشه .
آخه میدونین نگران بودم که یه وقت سه بازی جدی جدی سه بشه.
پ.ن۱:بابا من دیگه کی هستم
پ.ن۲:خب امید وارم که دیگه تکرار نشه اما ترسی از تکرارش ندارم
پ.ن۳:تکرارم شه امیدوارم سه نشه،این سه اون سه عدد نیست، آن سه است که معنی ضایع شدن دارد
پ.ن۳:امید وارم تغیراتی که در سبک نوشتنم قصد داشتم ایجاد کنم کم کم محقق شود و البته میدانید به یکباره ممکن نیست و نیاز به تمرین دارد، با این حال از افرادی که وبلاگ من رو قبلا خوندن و باز هم میخونن تقاضا دارم در مورد شیوه نوشتنم برام بنویسن
پ.ن۴:راستی منم به یلدا بازی دعوت شدم. گمونم بنویسم در پست بعد
موضوعش همین بازی باشه و ۵ اعتراف هولناک![]()
![]()
اینم یه عکس قشنگ از خودم:
