تبليغاتX
خبرنگار دست ْچپ - دیروز باید خونه میموندم
 کدوم یکی از شما دیروز ساعت 14، چهار راه ولیعصر، جلوی تاتر شهر بوده؟

خب هر کدوم از شما اونجا یوده احیانا دید که یه پسر خوش تیپ که مشکی پوشیده بود و سرمه ای و یه کوله خاکستری که جای مخصوص نوت بوک هم داشت چه اتفاقی براش افتاد.

طفلی....

خب حتما میپرسین اینا چه ربطی به تو داره؟

الان براتون مینویسم مختصر و مفید

اینا رو گفتم چون اون طفلیِ خوش تیپ کسی نیست جز من

اینا رو نوشتم تا توجه شما رو جلب کنم به اتفاقی که برام افتاد

در یکی از تقاطع های بلندترین خیابان خاورمیانه

خب من روز قبلش یر خلاف احساسم عمل کردم و خبری رو که باید مینوشتم تا بره تو صفحه  روزنامه ننوشتم. البته این رو هم در جای خودشم مینویسم درباره اش.

آره مینوشتم حدود، ساعت 14 بود و من با ذهنی درگیر، به یک سری اتفاق که الان وقت نوشتش نیست .

خلاصه قرار بود برم دفتر یکی از دوستام. منتظر بودم تاکسی بیاد و سوارشم به مقصد میدون فردوسی.

نمیدونم به چه دلیلی نیم قدمی  به عقب برداشتم، گمونم قصد داشتم مانع از برخورد یه موتورسیکلت به بدن مبارک بشم که این اتفاق برام افتاد.

چشتون روز بد نبین، نیم قدم به عقب برداشتن همانا و سقوط هم همان.

تا اینجاش البته زیاد بد نبود، نيم قدمي كه به عقب رفتم زیر پاشنه پام چیزی احساس نکردم، اما در حین سقوط به هر چیزی فکر میکردم جز اینکه وقتی قستی از زمین رو زیر بدنم حس میکنم قبلش خیس شده باشم.

تصورش واسه خودم هم سخت بود حتی در همون چند ثانیه قبل از وقوع، شاید درست فرض کرده باشین وقتی رسیدم  تازه متوجه شدم در یه حوضچه از آب لجن و زباله معلق سقوط کرده بودم. وای چه حس ناجوری بود.

اومدم بیرون بلافاصله و در حالی که تا کمر خیس بودم و در کانون توجه. از هر دوش در لحظه احساس خوبی نداشتم، اومدم بیرون شرشر آب میچکید رفتم جلو و بعد باز هم رفتم تا اینکه به سکوی جلوی محوطه پارک دانشجو رسیدم و نشستم و کمی فکر نمودیم که بهترین راه حل رو بیابم. اول به مخیله اومد که زنگ بزنم علیرضا و ببینم حمام وجود داره در دفترش یا نه که جواب شنیدم نه، حمومم کجا بود. بنابراین فکرم کردم به تنها را موجود که بهتر مینمود، موتور سوار شدن بود، البته گزینه های دیگه ای مثل اتوبوس و تاکسی هم بود که با عقل کامل من جور در نمیومد. خلاصه سوار موتوری شدم که میدونستم میخواد ۴ هزار پیادم کنه، به هر حال حدود یک ساعت طول کشید برسیم و پیاده که شدم پاهام حس نداشت راه برم،  پاهام انگار از یه خواب بیدار شده بود، اگه شما رو پای من کنترل داشتید، منم دارشتم. به هر حال به هر مشقتی بود بعد یک موتورسواری با شلوار خیس رسیدم خونه و اون مقع بود که متوجه شدم باد نه تنها شلوارم روخشک کرده بلکه سرما باعث یخ زدگی بند کفشم هم شده.

خلاصه رفتم حمام و لباسها و خلاصه تمام مطعلقات پارچه ای رو که همراهم بود دونه به دونه در آب و پودر شستم در یک  پٌرسه چند ساعته.

اما راستش در راه فکرم این بود که این پاها دیگه واسه من پا نمیشه. تصور کنید چیزی بیوفته توی جوب چیکارش میکنید ؟

من این احساس رو به پاهام داشتم.

وای

 

اما اعترافات یلدایی:

 

دیری ریریم 

۱ـ به هرحال با انجام  نظافتهای لازم الان من شدم همون شاهد سابق

۲ـ اصلا دوست نداشتم که در لحظه سقوط یه خانم بودم، چون در اون صورت حتی نمیتونستم سوار موتور بشم

۳ـاین دفعه دوم بود که این اتفاق حادث شد برام، با این تفاوت که بار قبل از جلو سر خورده بودم تو جوب .یه چیز حدود ۱۰ سال قبل

۴ـمن از سر کار گذاشتن افراد در بسیاری موارد لذت میبرم، اما جنبه طرفم خیلی مهم

۵ـمن یه بار گربه پسر عموم رو بد جوری بهش حال دادم، موضوع از این قرار بود، اون تسبحی داشت او وقتی میگرفتی بالا سرش میپرید و چنگ میزد به اون. من در اقدامی چند بار این تفریح رو براش محیا کردم اما بعدش اصلا دلم نمیخواست در او لحظه جای راکی مفلوک باشم اسمش راکی بود ،آره مینوشتم یه میز جلو مبل داشتن که روش شیشه بود من بار آخر تسبیح رو بردم روی میز و وقتی راکی پرید چنگ بزنه سرش خورد به شیشه. ای حال کردم

 

 

۶ـاولین دروغ حرفه ای خودم رو هم به محمد غمخوار گفتم. یه بار اعدامی بود قرار بود بریم گمونم پاکدشت یا خلاصه جایی خارج تهران. من با ایشون قرار داشتم، کی؟ساعت ۴،۳ صبح. اما من خواب موندم خیلی سه بود محمد اومده بود و منتظر شده بود و من که نبودم رفته بود. من بعد به مخیله ام  رسید که بگم :اون وقت صبح تاکسی نبود، بنابراین من به دو به طرف محل قرار حرکت میکردم در حالی که دیرم شده بود. در راه مامورای وظیفه شناس نیروی انتظامی به من مشکوک شدن و تصمیم به بازرسی بدنی من گرفتن و این بین کلی از وقتم رو گرفت و من به قرار وقتی رسیدم که تو رفته بودی(البته اون موقع هنوز محمد شما بود)هرچند فکر میکنم محمد فهمید براش بستم، ولی به روی خودش نیوورد، حتی چند جا هم که من بودم ماجرا رو نقل کرد و از من تعریف کرد

دیگه دار زیاد میشه یکی هم بیشتر اعتراف کردم.

امید وارم هر جا که هست خوش باشه محمد دوست خوبی یادش به خیر ایامی داشتیم.

خودمونیم این پست همش جوبی بود

اینم یه اعتراف دیگه

این لباسایه که من باهاش افتادم................

:: لینک این مطلب نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:38 توسط شاهد حلاج نیشابوری |